از انتظار کشیدن متنفرم.از اینکه کسی سر قرار با من دیر برسد. وقتی بچه بودم، همیشه از اول های اسفند  به تعداد روزهایی که تا عید مانده بود توی دفترم خط می کشیدم و بعد هر روز که می گذشت یکی از ان خط های عمودی را خط می زدم.اینطوری وقتی از 14،15 اسفند می گذشت از دیدن انهمه خط هایی که گذشته بودند و ان کمی که مانده بود کلی ذوق میکردم و انرژی می گرفتم….عید برایم رفتن به تهران بود.خانه مامان بزرگ ها.. کلی هدیه.هفت سین….

احساس بچگی هایم را دارم.احساس اینکه روزها هی کش می ایند و هی کش می ایند.انگار با سفر قرار گذاشته ام و مرا کاشته است توی برزخ…به انتظار. مطمئنم که ماه نوامبر دو برابر ماه های دیگر روز دارد.

نه می توانم درس بخوانم..نه می توانم روی ترجمه تمرکز کنم…همه انرژیم متمرکز شده روی مسافرتم به ایران.مثل دیوانه ها ورزش می کنم.هر روز 3 کیلومتر می دوم و 45 دقیقه بدنسازی می روم.ورزش تنها چیزیست که می تواند این حالت انتظار را کمی خفه کند.جرات ندارم توی دفترم خط بکشم.چون دیگر ده سالم نیست.حالا هر کدام از ان خط ها ی عمودی را که خط بزنم، یکروز از عمرم تمام شده است.جراتش را ندارم.حالا شمارش معکوس برای اغاز سفر…شمارش معکوس برای پایان زندگی هم هست.

عجب جنونی.