You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2008.

امروز عصر را به کار غیر مفید جستجوی مقالاتم در روزنامه ها گذراندم.تقریبا یک بیست، سی تایشان را پیدا کردم.بعد از کلی گشتن..اما نمی دانم سر مقاله هایی که در معرفی کتاب های ترجمه شعر توی شرق مینوشتم چی امده؟ راجع به تقریبا تمام مجموعه ای که چشمه منتشر کرده بود… برشت..نرودا… سعاد الصباح..غاده السمان…همه شان انگار اب شده اند رفته اند توی زمین.
مقاله هام توی هم میهن و روزگار… هم.
نه اینکه مقاله هایم شاهکار های ادبی باشند.نه..به هیچ وجه اما دارم سعی میکنم یک نظم و ترتیبی بهشان بدهم.فکر میکنم برای دو دسته ادم میتواند مفید باشد: یکی ان هایی که توی زمینه ترجمه کار میکنند و دیگری کسانی که اسبانیایی میخ وانند یا یکجورهایی ادبیات اسبانیایی برایشان جالب است.
خوب مقدمه چینی بس است.بیشتر از همه چیز نیاز خودم را ارضا میکند.هویت اجتماعیم را ازدست داده ام….شاید این کار را میکنم که یادم بیاید هویت اجتماعی داشته ام….. الان به هرچیز کوچکی چنگ می اندازم تا این تنهایی لعنتی را اینقدر حس نکنم که این لحظه های مزخرف را زود تر از سر بگذرانم.انگارچاله ای سیاه هی به من نزدیکتر میشود و من به تمام ان ادمی که زمانی بوده ام احتیج دارم…به تمام انرژیم…عشقم و نوشته هایم..تا بتوانم مقابل طوفان بی امانی که من را به سمت نا امیدی میکشد بایستم.
فکر نکنم خیلی لازم باشد این جمله را اضافه کنم که امشب حالم خیلی بد است.

دارم یک کتاب جدید ترجمه می کنم. برنده رمان سیاه سال 2008 به اسم: تصویر خانواده ای با یک زن مرده.
شکر خدا حتی یک صحنه ماچ هم ندارد.
داشتم به تجربه هایم به عنوان مترجم فکر میکردم.فکر کردم که مدت هاست از کتاب هایی که برای ترجمه کردن می خوانم لذت نمیبرم.چون از صفحه اول…وقتی گیر های عاطفی بین ادم ها دارد شکل میگیرد همه اش نگرانم که مبادا نویسنده تصمیم بگیرد یک صحنه سکسی را با جزئیات توصیف کند.از صفحه اول هرچه جلوتر میروم هی میگویم: نه…تو رو خدا نه…نکنید…همدیگر را ماچ نکنید….نمیتوانید حتی تصورش را بکنید که دچار چه احساس نا امیدی ای میشوم وقتی کاراکتر های داستان مسائل اخلاقی را رعایت نمیکنند.حس اینکه نمیتوانی اثر را تقسیم کنی با ادم هایی که دوست داری..که نمیتوانی برش گردانی به زبانی که دوست داری… دیشب به این چیز ها که فکر میکردم خنده ام گرفت..یاد سه تا مورد مشخص افتادم :

1.بوسه ی زن عنکبوتی اثر مانوئل پوئیگ : یک همجنس گرا که به همین جرم زندانی است را با یک زندانی سیاسی همسلول میکنند.گمانم برای اینکه جاسوسیش را بکند( چند سالی گذشته است…درست یادم نیست) بعد این دو تا ادم با هم رابطه میگیرند…مسائل سیاسی قاطی میشود با احساس گناه زندانی سیاسی…عشق همجنس گرا به او…شکنجه ها و….
اثر فوق العاده ای که نمیشود ترجمه اش کرد.

2.سایه باد..اثرکارلوس روئیس سافون .. پر فروشترین کتاب در چند سال اخیر…نه اینکه شاهکار ادبی باشد اما کتابی است که ارزش خواندن دارد…گره داستان در اینست که توی صفحه 500 معلوم میشود که قهرمان های اثر که عاشق و معشوقند با هم خواهر و برادر بوده اند و خودشان نمیدانسته اند.

3. میراث ماتیلدا تورپین اثر الوارو پومبو ، برنده جایزه پلانتا…
خوب قهرمان اثر مرده است و همه اعضای خانواده اش دور هم جمع میشوند. یکسری ادم ناشاد ،ناراضی..و پسر کوچک با تخیلات همجنسگرایا نه…خوب.به من گفتند که تخیل اشکالی ندارد…تا وقتی اتفاقی نیافتد ..حالا این کم بود یکدفعه وسط داستان در یک صحنه خیلی بی مقدمه پدر شوهر و عروس با هم رابطه برقرار کردند.
ای بابا!!!
به این ترتیب سه تلاش من برای ترجمه باشکست مواجه شد.
شما بودید نمیخندیدید؟
من همین هستم که هستم
هر ساعتی که دلم بخواهد میروم ..هروقت دلم بخواهد برمیگردم.
من نمی ترسم
بچه هایم سالم ، سرحال و بدون ترس بزرگ می شوند.
من انچیزی را که دوست دارم می پوشم
من سرزنده ام.
حقوقم را میشناسم
من حق دارم
حتی فکرش رو هم نکن که میتوانی روی من دست بلند کنی.
درمقابل خشونت ورز، تحمل هرگز
(ترجمه اگهی ضد خشونت تلویزیون )
امروز بچه های دانشکده هنردانشگاه کمپلوتنسه دیواری را با نقاشیها..نوشته ها یشان رنگ کردند.در این حرکت که ” رنگ علیه خشونت مرد سالار”نامیده شد وزیر برابری هم شرکت کرد …روی دیوار نوشت: تحمل هرگز.
توی سخنرانیش اعلام کرد که هیچ چیز نه فرهنگ..نه سنت و نه دین نمیتوانند بهانه ای برای توجیه خشونت باشند.
وقتی این چیز ها را میبینم خوشحال میشوم.فقط سی سال از مرگ دیکتاتور گذشته است…و من باور دارم که تغییر ممکن است.شاید نه من فرزندم اما روزی بتواند روی سر در دانشگاه تهران بنویسد: مقابل خشونت ورز…تحمل هرگز.
25 نوامبر،سه شنبه روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان است.خیلی مهم است که این روز را یادمان باشد و یادمان باشد که یکعالمه انسان دارند توی چه جهنمی دست وپا میزنند..حتی اگر ما بوی دود را هم نمیشنویم.
(عکس دومی خانم وزیراست!!!)

از انتظار کشیدن متنفرم.از اینکه کسی سر قرار با من دیر برسد. وقتی بچه بودم، همیشه از اول های اسفند به تعداد روزهایی که تا عید مانده بود توی دفترم خط می کشیدم و بعد هر روز که می گذشت یکی از ان خط های عمودی را خط می زدم.اینطوری وقتی از 14،15 اسفند می گذشت از دیدن انهمه خط هایی که گذشته بودند و ان کمی که مانده بود کلی ذوق میکردم و انرژی می گرفتم….عید برایم رفتن به تهران بود.خانه مامان بزرگ ها.. کلی هدیه.هفت سین….
احساس بچگی هایم را دارم.احساس اینکه روزها هی کش می ایند و هی کش می ایند.انگار با سفر قرار گذاشته ام و مرا کاشته است توی برزخ…به انتظار. مطمئنم که ماه نوامبر دو برابر ماه های دیگر روز دارد.
نه می توانم درس بخوانم..نه می توانم روی ترجمه تمرکز کنم…همه انرژیم متمرکز شده روی مسافرتم به ایران.مثل دیوانه ها ورزش می کنم.هر روز 3 کیلومتر می دوم و 45 دقیقه بدنسازی می روم.ورزش تنها چیزیست که می تواند این حالت انتظار را کمی خفه کند.جرات ندارم توی دفترم خط بکشم.چون دیگر ده سالم نیست.حالا هر کدام از ان خط ها ی عمودی را که خط بزنم، یکروز از عمرم تمام شده است.جراتش را ندارم.حالا شمارش معکوس برای اغاز سفر…شمارش معکوس برای پایان زندگی هم هست.
عجب جنونی.

عاشق ادمی مثل من بودن مثل یک جور بیماری است.مثل تب مالت …یا مالاریای مزمن.
نه اینکه بد تر یا بهتر از عشق های دیگر باشد..نه.اما نوعش فرق دارد.راجع به خودم حرف نمی زنم.راجع به ادمهای مثل خودم حرف می زنم.
ادم هایی که ممکن است ده بار رشته شان، کارشان ، دوستهایشان یا خانه شان را عوض بکنند.ادم هایی که روز تولد شما را یادشان می رود.همیشه یکروز زود تر یا دیر تر تولدتان را تبریک می گویند….و همیشه یک بهانه ای دارند.ادم هایی که با معیار های سنتی نه مادر های خوبیند و نه همسر های خوبی…ادم هایی که بقیه فکر می ککند عجیب و غریبند و خودشان گرچه در اقلیت..فکر می کنند همه انهای دیگر عجیب غریبند.
برای همین عاشق این جور ادمها شدن مثل یک بیماری است.فکر کنم کسی که عاشق همچین ادمی بشود تا اخر عمر احساس بد بختی خواهد کرد…نه! تا روزی که نفهمد چرا عاشق چنین ادمی شده است احساس بد بختی خواهد کرد.بچه های چنین ادمهایی هم احساس بد بختی خواهند کرد…دوستان چنین ادم هایی هم..هر کسی که توی رابطه اش با اودنبال به دست اوردن چیزی باشد. چیزی که بتوان چرتکه انداخت…بتوان با معیاری سنجیدش ، بتوان مقایسه اش کرد.ادم های مثل من از هیچ مقایسه ای سر بلند بیرون نمی ایند. عاشق این جور ادم ها بودن عین یک بیماری مزمن است.نمی دانی حتی چطور دچارش شده ای..اما دچارش که می شوی درمان ندارد.مثل دیدن یک گل وحشی کوچک است توی یک باغ بوتانیک…بین همه گل هایی که خیلی خوب نگهداری می شوند.عطر وحشی نا اشنای این گل اما در خاطرت می ماند. همان گل انگار مریضت می کند.بهت انگار نشان می دهد که جهان دیگری وجود دارد…بیرون باغ بوتانیک… دنیایی وحشی که انتظارت را می کشد.این گل وسوسه سفر را به جانت می اندازد.وسوسه دیدن ندیده ها را…قدم زدن زیر باران را…اگر بچینیش می میرد. باید بگذاری همانطوری که هست بماند.باید یاد بگیری که شیوه عشق ورزیدنش را بپذیری.فقط اینطوری است که ی توانی ازبودنش لذت ببری.نمی توانی ازش بخواهی که با طلوع افتاب باز شود…با بهار غنچه های تازه بدهد و زمستان ها بخوابد.نمی تواند…ممکن است وسط بهار بخواهد بخوابد.ممکن است وسط زمستان گل بدهد…برای همین است که باید همانطوری که هست قبولش کنی.باید بگذاری که خودش باشد.انوقت می فهمی چی تویش هست که باعث می شود اینطوری دوستش داشته باشی…
اشکالش اینست که مسمومیتش جاودان است.تو هرگز از چنین عشقی شفا نمیابی.هر چقدر هم که ان گل وحشی زشت و عجیب و غریب باشد.. همان حس باران که برایت معنی کرده دیگر نمی گذارد ارکیده های گلفروشی به نظرت زیبا برسند.اره.هر چقدر هم که ارکیده بخری و هی به خودت دروغکی بگویی که به همان زیباییست باور نمی کنی.
زندگی با ادم هایی مثل من سخت است.مثل عشق ورزیدن به گل وحشی کوچک باغ بوتانیک.بعضی وقت ها دوست داشتن من..تحمل کردنم حتی کار خیلی سختیست….بعضی وقت ها تحمل کردن تو کار سختیست.
اما چه باک .من تو را به طمع گل هایی که بهار برایم به ارمغان خواهی اورد دوست ندارم.از زمستان هم نمی ترسم.رایحه گل وحشی کوچک مرا از همه بوران ها حفظ خواهد کرد.
شعری از ماریو بندتی، نویسنده ارژانتینی.
تاکتیک من اینست :که نگاهت کنم
یاد بگیرم چگونه ای
و همان را که هستی دوست بدارم
تاکتیک من اینست
با تو حرف بزنم
به تو گوش بدهم
و با کلمات پلی محکم میانمان بسازم
تاکتیک من اینست
در خاطرت بمانم
نه می دانم چگونه و نه به چه بهانه ای..
اما در تو بمانم
تاکتیک من اینست که صادق باشم و بدانم که صادقی
که خودمان را به هم قالب نمی کنیم
که میانمان نه حجابی هست و نه پرده نمایشی
در عوض
استراتژی من خیلی عمیق تر و خیلی ساده تر است
استراتژی من اینست که یکی از همین روزها
نه می دانم چگونه نه به چه بهانه ای
بالاخره به من نیاز پیدا کنی






چند سال قبل… رئیس جمهور بیل کلینتون بود…شارون استون…مدونا…ستاره ها همه سفید سفید بودند…بور…اصلا بقیه هم می رفتند خودشان را بور می کردند.بریتنی سمبل بود…
سال ها گذشته است و اگر یک دقیقه بایستیم و نگاه کنیم میبینیم که الان همه ماها ستاره های دو رگه را دوست داریم..که قهرمان فرمول یک هم دو رگه است..که رئیس جمهور امریکا هم افرو امریکن است…
جهان تغییر نکرده است…چی تغییر کرده که یکدفعه در طول ده سال اینطور همه عرصه ها به تصرف رنگین پوست ها در امده؟
که یکدفعه جنیفر لوپز و بیانسه و… بازار را با سی دی هایشان تسخیر کرده اند؟ که همیلتون قهرمان فرمول یک می شود؟
مبحثی مدرن داریم به عنوان از نظر سیاسی درست:
اینکه یک زمانی می رسد که صاحبان قدرت مجبور می شوند برای اینکه قدرتشان را حفظ کنند یک سری الترناتیو های نمایشی به ساختار اجتماعی اضافه کنند.
الان این الترناتیو نمایشی توی ساختار قدرت مساله رنگین پوست هاست توی امریکا…کشوری که بیشترین گویشگر زبان اسپانیایی را دارد…تعداد بیشماری چینی و افریقایی درش ساکن هستند و اوضاع اقتصاد خیلی خراب است.اینست که سرمایه داری به عنوان الترناتیو نماینده ای لازم دارد که از نظر سیاسی درست باشد…که نشان بدهد سیاه هم می تواند پیشرفت کند.همانطور که در عرصه هنر به بیانسه و جنیفر لوپز و …امکان پیشرفت داده می شود.یک جور تئاتر راه انداختن است…یکجور قالب کردن تصویر امریکای دموکرات که تویش یک دو رگه ، یک رنگین پوست هم می تواند به همان چیز هایی برسد که یک سفید .یک تصویر که از نظر سیاسی درست باشد..اما خطرناک نباشد.اگر درست به این ستاره های رنگین پوست نگاه کنیم متوجه می شویم که هیچ شباهتی به نژاد خودشان ندرند. نه جنیفر لوپز ، نه بیانسه نماینده مردم رنگین پوست نیستند.اصلا ساخت بدنیشان فرق دارد با مردم رنگین پوست…همان مدونا و شارون استون و مرلین مونرو هستند فقط با این فرق که رویشان یک پوست رنگی کشیده اند که از نظر سیاسی درست به نظر بیایند…که بتوانند تصویر امریکای ازاد را باز بتابانند. حالا اوباما هم رییس جمهور همان کشوری شده که نماینده رنگین پوستهایش بیانسه و جنیفر هستند.
امریکایی که رنگین پوستهای واقعیش هیچ شباهتی به این عروسک های رنگی ندارند.امریکایی که فقر و تبعیض نژادی تویش بیداد می کند.امریکایی که به هر جایی که دلش بخواهد حمله می کند.
حکایت اوباما هم همین است..نه اینکه من خوشحال نباشم از اینکه اوباما به قدرت رسیده…نه اینکه ان را یک گام به جلو ندانم…اما در خوشحالی من رنگ پوست اوباما هیچ تا ثیری ندارد…ژست های خانواده دوستی و همسر سیاهش هم… من همینقدر خوشحال می شدم اگر 4 سال بیش کری به قدرت می رسید.خوشحالی من بابت رسیدن جناح ازاد اندیش تربه قدرت است…وگرنه رسیدن یک رنگین پوست به قدرت فقط تایید همان بازی امریکایی است…” از نظر سیاسی درست”. من فکر نمی کنم که رسیدن اوباما به قدرت نشان دهنده بلوغ فکری در ساختار اجتماعی باشد.نمی شود مردمی که چهار سال بیش بوش را انتخاب کرده اند یکدفعه اینقدر روشنفکر شده باشند.انتخاب یک رنگین پوست نه انتخاب مردم امریکا ( که انتخاباتشان بستگی به برنامه تلویزیونی دارد که شب قبل دیده اند) که انتخاب صاحبان سرمایه است.
یک انتخاب از نظر سیاسی درست تا همه باور کنند که رویای جهان بهتر از طریق تأسی به دموکراسی امریکایی متحقق می شود.. و چه قدر غم انگیزاست وقتی همه ژست های ” از نظر سیاسی درست” را باور می کنند.

یکی از سرچ هایی که به وبلاگ من رسیده بود این بود که چطور برای شوهرمان ناز کنیم.جالب است که از ابزار های جدید هم ماها همچنان برای اموزش های سنتی استفاده می کنیم.دیدم واقعا ایده خوبیست..هرچی به فکرم رسید درباره این مساله نوشتم.البته شوهر را به مرد مورد علاقع تغییر دادم..چون فکر کنم وقتی طرف از مرد مورد علاقه به شوهر تبدیل شد می توانیم تمام موارد زیر را نقض کنیم.در واقع این ها دستور العمل هاییست برای تبدیل اولی به دومی!!
واقعا این خیلی سوال جالبی است.چطور برای مرد مورد علاقه مان ناز کنیم….
1.یواشکی توی اشپز خانه غذا بخوریم و سر میز بگوییم که اشتها نداریم.یا توی خانه ته بندی کنیم و بعد هی توی رستوران با غذایمان بازی کنیم.دو تا لقمه بخوریم و وانمود کنیم که غذایمان همینقدر است.
2.با پسر های دیگر توی مهمانی گرم بگیریم …. و از گوشه چشم مراقب باشیم که چطور پسری که باهاش مهمانی رفته ایم دارد جلز و ولز می سوزد.
3.وقتی به خانه تلفون می زند از هر سه بار یکبارش را بسپریم که بگویند ما رفته ایم بیرون و نمی دانند که کجا رفته ایم…یا بگویند : با دوستهاشه.و این را یکجور مرموزی هم بگویند….جوری که طرف سرش گیج برود پای تلفون.
4.برایش راجع به خواستگار های تاق و جفتمان صحبت کنیم و ترجیحا صحنه هایی ترتیب بدهیم که ما را موقعی که کسی دارد بهمان ابراز عشق می کند ببیند.
5.نگذاریم طرف بهمان دست بزند.این را بار ها تکرار کرده ام .خیلی مهم است که اگر طرف قرار است همسر ما باشد فکر کند که ما با همه مرد ها همین رفتار را کرده ایم.اگر بهش راه بدهید فکر می کند که ما به همه راه داده ایم.
( اگر به همه راه داده ایم مهم نیست.مهم اینست که او نباید این را بفهمد)
6.باید وقتی می رویم قدم بزنیم پایمان درد بگیرد یا پیچ بخورد یا چیزی در این حدود…که نشان بدهد ما ظریفیم.
7. هی بگوییم که مامان بابامان برای ما خیلی ارزوهای بزرگی دارند…که دلشان می خواهد ما با یک ادم خیلی مهم…( فلان خواستگار) ازدواج کنیم که همه چیز دارد.
8.ماهی یک هفته مریض باشیم.البته ناله و بد اخلاقی نکنیم.اما خیلی پودر به صورتمان بزنیم که خیلی رنگ پریده باشیم و هی سرمان گیج برود.
9.همه اش بترسیم.لازم باشد ما را برسانند یا برایمان اژانس بگیرند…باید ما را به همه جا همراهی کنند.و اگر نتوانستند خودمان را خیلی معذب نشان بدهیم و البته بیچار ه و تسلیم که تا یک هفته احساس گناه کنند.
10.جمله مان باید این باشد: حالا یک کاریش می کنم…چاره ای نیست…تو خودت را به خاطر من نگران نکن و بعد یکجور نگرانی دور و برمان نگاه کنیم.
راستش این را که نوشتم بعد فکر کردم که خودم چه کارهایی می کنم
تجربه های عملی :
1.من کلا توی رستوران اندازه خرس غذا می خورم و بقیه اش را هم بر می دارم با خودم میاورم که حیف نشود.توی خانه هم غذا را نمی چشم که سر میز سیر نباشم .در نتیجه سر میز یک خروار از غذای بیمزه ای که پخته ام می خورم و هی می گویم به به !! چه خوشمزه است.
در ضمن به جای اینکه منتظر بشوم تو از غذایت بهم تعارف کنی هی یک خط در میان قاشق دهنیم را توی بشقاب تو فرو می کنم که مبادا غذایت را بخوری و به من ندهی.بعد چون تو از غذای دهنی چند شت می شود در نتیجه هر دو تا غذا مال خودم می شود.
2.توی مهمانی تو به من محل سگ نمی گذاری چون سر گرم بحث سیاسی هستی .و من هم بدون هیچ جور ظرافت زنانه ای به از سر و کول مردم بالا می روم ، غش غش می خندم و ادای بچه ها را در میاورم و هر خوراکی ای که جلویم می گذارند دو لی می بلعم.
3.وقتی به خانه ما تلفون می زنی من چنان به سمت تلفون میدوم که انگار جانم به ان بسته است.بگذریم از وقت و بیوقت که به تو تلفون می زنم چون دلم برایت تنگ شده است!!!
4.برای تو از پسر هایی حرف می زنم که اینقدر من زشت و بد اخلاق بوده ام از دستم فرار کرده اند و اگر کسی بهم ابراز عشق کند سریع قضیه را ماستمالی می کنم چون خجالت می کشم که تو بدانی که من زن جذابی هستم.
5.بدون توضیح….
6.وقتی برای قدم زدن بیرون می رویم بعد از اینکه در حد دو ماراتون بیاده روی کردیم می خواهم 10 شب با تاکسی برگردم و نه با اژانس که برایمان گران در نیاید.
7. دائما می گویم که مامان و بابام خوشحال می شوند که کسی دختر ترشیده شان را بگیرد اما هیچ کس نمی اید من را بگیرد.
8.من عموما مریض نمی شوم .اما خیلی مریض بد و پاچه گیری می شود و تا می ایی نازم را بکشی می گویم: خوب چیه؟ مریضم دیگه!!دوا می خورم خوب میشم.بادمجون بم افت نداره!!!
9.من اصولا نمی ترسم.و هر وقت پسری من را تا خانه همراهی می کند همانطور که من را می رساندبا خودم فکر می کنم:! وا!!! یعنی چی؟
و وقتی به من می گویی که به خانه که رسیدم تلفون کنم که مطمئن بشوی.به خانه که می رسم تلفون را می گیرم دستم و هی بهش نگاه میکنم با یک قیافه ای که نفهمیده ام سر کارم گذاشته ای یا باید واقعا زنگ بزنم.
10.جمله مورد علاقه من اینست: بابا من گرگ بارون دیده ام.هیچیم نمیشه و بعدش غش غش می خندم.
همین دیگر… این هم یک نوشته برای اینکه بخندید!!!
شنبه ساعت 9شب:
تصمیم گرفتم مرتب باشم. وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدم کارت بانکم را که همینطوری انداخته بودم توی کیفم در اوردم و مرتب گذاشتم توی کیف پولم و به خودم نهیب زدم که: اگر همیشه این کار را بکنی نظم عادت ذهنیت می شه.
..کارت دانشجوییم، کارت بیمه ام، کارت اقامتم ..کارت بانکم …عکس تو، خواهر کوچکه…..بابا( تنها نسخه ازتنها عکس بی سبیل و کراواتی بابا) ، مامان…
کارت قرار ملاقات بعدی با دکترم.عکس خاتمی….
بعد اتوبوس رسید و من سوار اتوبوس شدم.
و به این ترتیب بود که همه مدارکم را یکجا گم کردم.
ساعت هشت شب است…از سر کار رسیده ای…دارم ترجمه می کنم لابد مثل همیشه…
برایت چای می ریزم لابد مثل همیشه و مثل همیشه موسیقی کلاسیک می گذاری تا قاطی بشود با بخار چای و عطر خستگیت و هی به من می گویی مثل زن های سنتی از این ور به انور ندوم و هی خوراکی به خوردت ندهم.به من اطمینان می دهی که خوبی. ..که ارام باشم..مثل همیشه . مثل همیشه می نشینی لابد روی مبل مورد علاقه ات و بامن از جهان بیرون حرف می زنی .با هم رویا می بافیم و من اخرین بخش ترجمه ام را برایت می خوانم تو مثل همیشه وانمود می کنی که خوشت نیامده و من مثل همیشه می دانم که خوشت امده است.
چی برایت درست کرده ام.غذا را تو درست می کنی؟ شب می مانی یا می روی؟ شومینه زیاد است یا گرمایش خوب است؟ خودت تنظیمش کن… ژله برایت درست کرده ام.ژله توت فرنگی.باز هم میوه نخورده ای امروز؟
چقدر شلخته ای. دستم زور ندارد.شعر جدیدم را برایت بخوانم؟گریه نکن همه چیز درست می شود.زنگ بزنم تاکسی؟ می مانی؟شام می خوری الان یا بعدا؟این رنگ بهت می اید.من عاشق وقتی هستم که این رنگ را می پوشی.بهت می اید.قوز نکن.ناخنت را نجو.
ولشان کن بابا ارزشش را ندارند اصلا.
اااا…باهاش حرف زدی امروز؟
حالا سخت نگیر.کی تلفون می زنی به ناشر؟ ببین این طرح جلد خوبست؟ خودم باهاش صحبت می کنم.تو نمی خواهد خودت را بی خودی درگیر کنی…..
چند بار این جمله ها را به هم گفته ایم…چند سال است که مدام این جمله ها را می گوییم و خسته نمی شویم،که برای هم روز مره نمی شویم؟چند لیوان چای با هم خورده ایم؟چند تا شعر برای من خوانده ای؟هنوز برای من تازه ای.هنوز هر شعرت من را به گریه می اندازد.هنوز می توانی دل من را از حسادت بچلانی…هنوز امدنت برایم هدیه ایست.هنوز ساعت ها شمارش معکوسند برای رسیدن تو…هنوز تو مهمترین چیز در زندگی من هستی….
نفس کم میاورم.بی تو… نفس کم میاورم.



