چقدر انتطار صدایت خوب است.گوشی را که برمی داری همیشه می گویی:  جانم بفرمایید.

..و من یکدفعه لبریز می شوم از شوق.یکدفعه ابشاری از نور انگار رویم می ریزد .خودم را زیباترین دختر جهان حس می کنم.مثل عکسی که ازم گرفته ای توی ایاصوفیه زیر ابشار نور طلایی روی موهای همیشه به هم ریخته ام.

وقتی با تو حرف می زنم فکر می کنم زیبا هستم…و تو زیبا هستی و جهان تا جایی که می تواند با اینهمه  پ‍لیدیش زیبا باشد زیباست.اما همه چیز انگار بسته است به این سیم سیا ه لعنتی.زیبایی من و خوشبختیم.قطع که می شود تلفون ان ابشار طلا که از اسمان می ریخت هم نا  پ‍دید می شود.باز هم می شوم یک دختر معمولی.خیلی معمولی…مثل هزار نفر دیگر .خوشبختیم تمام نمی شود نه…اما از ان تمامیتش در میاید.یادم می اید که چقدر از تو دورم .یادم می اید که حتی اگر بخواهم هم دیرگاهیست که جزیی از زندگی تو نیستم.یادم می اید که این جا تنها هستم.تنهای تنها..میان ادم هایی که  گرچه خیلی خوبند و دوستم دارند اما حرف من را نمی فهمند.

اری انگار همه زندگی من بسته است به این سیم سیاه تلفون که هر روز به خودم قول می دهم دست بهش نزنم و باز نمی شود.خودم را گول می زنم:  پ‍نج دقیقه و میکشد به نیم ساعت..یکساعت…حرفمان به درازا می کشد و من  با احساس گناه اینکه  وقتت را تلف کرده ام گوشی تلفون را میگذارم و باز تنهایی است که بهم هجوم میاورد….کی می توانم دوباره با توباشم؟ دل اینه  برای ان دختر زیبا  و سر خوش که کنار تو دیده ام ..که کنار تو شناخته ام، تنگ  شده است.