یک شعر دیگه از الفونسینااستورنی…باز هم برای تو( خوانندگان عزیز خودم هم دیگر دارد حالم از خودم به هم می خورد.مگر ادم می شود اینقدر عاشق کسی باشد؟ قول می دهم به زودی که به ایران برگشتم …چندین دعوای جانانه راه بیاندازم و راجع بهشان بنویسم تا از خجالت همه تان در بیایم)

 

 

می خواهم عاشق چیزی دست نیافتنی  باشم

مردی خارق العاده

که مثل پرنده ها باشد

 که زنهای زیادی در زندگیش بوده باشند

که از سرزمین های دیگر بداند

و کلمات چون جنگلی بکر زیر باد

 بر لبهای معطرش بشکفند

می خواهم همین الان عاشقش باشم

در این عصر گاه نرم و ارام

 چون توده ای از خزه

 لب ها یم می لرزند و و انگشتهای ظریفم

ارام ارام بافه گیسوانم را از هم می گسلند.

نجوای مبهمی می شنوم

تمام زمین  در دور دست نغمه ای شیرین سر می دهند.

جنگل ها از گل سرشارند

جویبارها ها از بسترشان سر ریز می کنند

اب در زمین نفوذ می کند

چونان که چشمهای من

 در چشمانی که افسون شده رویایش را می بینند

 

اما

اینک خورشید ازکوه پایین می رود

پرنده ها بر تخم هایشان خیمه می زنند

عصر گاه می میرد و او ،دور است

دور مثل این خورشید

 که هیچوقت نمی ایستد

که می رود و من را ترک می کند

با دستانی  فرو رفته در  بافه گیسوانم

با لبهایی لرزان و مرطوب

با روحی کاهیده..سوخته

 درانتظار اینکه

عشق بی پایانی که مرا زیبا و شیرین می سازد

به سوی من باز گردد.