
این روزها خیلی حرف جدایی ادم ها را می شنوم.خیلی از زوج های دور و بر من یا رسما از هم جدا شده ا ند یا از ازدواج فقط اسمش را یدک می کشند وتمام بد بختی های قانونیش را یا توی دو به شکی این مانده اند که رشته زندگی مشترکشان را قطع کنند یا نه.خیلی وقت است که دارم به این مساله فکر می کنم.فکر می کنم که شاید همه این ها نشان می دهد که وقت این رسیده که ما دنبال الترناتیو های دیگری بگردیم.مثلا… ازدواج نکنیم…وقت این رسیده که ما به روابط ازادتر فکر کنیم.من می دانم که خیلی سخت است.برای خود من هم.ان زن سنتی درون من همه اش بهم می گوید که اگر مردی را با ازدواج بندی خودت نکنی…اگر مردی از تو خواستگاری نکند یعنی رک و راست دوستت ندارد.یعنی می خواهد موقعیت ازدواجش را برای وقتی نگه دارد که عاشق کسی بشود…می خواهد مسئولیت قبول نکند.( توجه کرده ا ید توی دیسکورس های مرد محور ،مازن ها اصلا نقشی نداریم؟ :مرده نمی خواد مسوولیت قبول کنه…مرده دوستت نداره..مرده….)
انگار نه انگار که ما زن ها هم پنجاه درصد رابطه ایم.انگار نه انگار که این می تواند برابر باشد.از طرف دیگر وقتی نگاه می کنیم به زندگی هایمان خیلی از ما زن های طبقه متوسط کارهایی مشابه مرد هایمان داریم اما وقت رابطه با همان مرد های برابر که می شود منتظریم طرف ازمان خواستگاری کند. خودمان موضع نابرابر انتخاب می کنیم.فکر نمی کنیم که ازدواج نکردن برای ما چه منفعت هایی دارد.اینکه نرویم زیر بند قانونی که ما را ادم حساب نمی کند چه منفعت هایی دارد.می دانم.خانه نمی شود اجاره کرد…می دانم…مسافرت نمی شود رفت.اما خوب اگر ازدواج کنید هم که حق سفر ومکان زندگی و …دست مرد است.چه فرقی می کند.تا وقتی با هم دوستیم قانون نمی گذارد ازاد باشیم،وقتی ازدواج کردیم همسر محترم!!!یادمان باشد زن ها ی جاهایی که برابری دارند برایش جنگیده اند.با خونشان جنگیده اند.برای حق رای…برای زندگی ازاد… خیلی هایشان جانشان را گذاشته اند سر این برابری. بله تفکره باید عوض بشود اما کی قرار است شروع بکنیم به عوض کردنش؟ یک جایی باید بایستیم و نه بگوییم. همیشه اعتقاد داشتم که این تغییرات کم کم رخ می دهد.. اما الان فکر می کنم که به جای دست روی دست گذاشتن و بعد تن دادن به قانون غیر انسانی ایران می توانیم یک کارهایی بکنیم. یک زمانی به زن تنها (یا یک گروه د ختر)هتل اجاره نمی دادند.اما الان این مشکل حل شده.چرا؟ به دلیل اینکه یکعالمه زن تنهایی مسافرت می روند و یکعالمه گروه دخترهای تنها هم.معلوم است اگر من یکی ازدواج نکنم هیچ چیزی تغییر نمی کند…اما اگر 500 تا زوج ازدواج نکرده باشند این نیاز کم کم باعث می شود که یک فکری توی جامعه برایش بشود.همه مان را می گیرند؟ همه مان را زندانی می کنند؟ تابه حال امتحان کرده ایم ببینیم وقتی تعدادمان برسد به 500 نفر باز هم زندانیمان می کنند یانه؟ یکذره این نیست که اینطوری از خودمان با این بهانه ها سلب مسوولیت می کنیم؟ ما نشسته ایم و زل زده ایم به دیوار که یک دستی از غیب بیاید و شرایط ماها را درست بکند. من گرچه کمپین را امضا کرده ام و باهاش هم موافقم اما فکر نمی کنم حرکات اینطوری تو جامعه ما جواب بدهد.فکر می کنم یک مقدار حرکت های فردی لازم است.یک مقدار اینکه من…تو نقش خودمان را مقابل قانون غیر انسانی فراموش نکنیم….(ادامه دارد…)

1 comment
Comments feed for this article
اکتبر 22, 2008 در 10:40
اشرف
من هم گاهي به اين روابط آزاد فكر مي كنم. پست قبلي رو خوندم. فكر مي كني مشكل من با فرهاد چيه؟ همين مسائلي كه به عنوان مسائل كوچيك و تفاوتهاي بي اهميت اسم بردي! اين كه وقتي روزنامه مي خونه اول مي ره سراغ اخبار حوادث. كتاب نمي خونه. تو مهموني ها خجالت مي كشه. موقع رانندگي عصباني مي شه. غذاهاي سنتي دوست داره و پيتزا رو با اكراه مي خوره. با غذاش سالاد نمي خوره. غذاي چرب دوست داره. و خلاصه همين چيزاي به ظاهر بي اهميت.