چقدر خوب است…چقدر اسان…چقدر من شانس اورده ام…چقدر تو شانس اورده ای.اصلا من ادم خوش شانسی هستم.رشته ای را که دوست داشته ام خوانده ام.کارم را دوست داشته ام.بورس گرفته ام و تمام این مدت تو را داشته ام….

این تصویری است احتمالا که من از خودم بروز می دهم.

تصویر یک رابطه بی لک…یک عشقی که همه اش ساختن و ساختن است…یک زندگی سرشار از تجربه های نو  و  هرروز یک شگفتی تازه.شاید کم بگویم از روزگار دوری که مهندسی می خواندم و از خودم متنفر بودم..از بی شهامتیم برای تغییر زندگی…روزگار دوری نیست که هیچکس..هیچ کس دوستم نداشت…اما نمی خواهم از این حرف بزنم.امشب می خواهم از تو حرف بزنم.

واقعا اینقدر بی لک است رابطه من و تو؟

…نه! همدیگر را اذیت کرده ایم. همدیگر را خیلی اذیت کرده ایم. به هم دروغ گفته ایم. با هم رقابت کرده ایم. پ‍شت همدیگر را خالی کرده ایم.با هم دعوا کرده ایم….سر خیلی چیز ها…سر عقایدمان ، دوستی هایمان….سر گرمی هایمان.هنوز گوشی تلفن شکسته خانه ام توی تهران یادگار یکی از دعواهای ما را با خود دارد.

اما امشب از چیزهای بزرگ نمی خواهم صحبت کنم…فقط از چیز های کوچک..خیلی خیلی کوچک که کم کم ادم ها را از هم دور می کند….بهم گفتی که ادم ها یکروز سر همین چیز های کوچک از هم متنفر می شوند.

…..به چیز های کوچکی فکر می کنم که بین ماست..

به اینکه تو دوست داری خانه دوستی بروی که من از زنش خوشم نمی اید اما ان دوست برای تو عزیز است  

 یا به اینکه من عاشق کبابم و تو غذای گیاهی دوست داری….

 یا به اینکه من عاشق قدم زدن زیر بارانم و تو ازش نفرت داری….دوست دارم زیر شر شر باران بایستم و تو را ببوسم…تو اینقدر از باران بدت می اید که حتی حاضر نیستی یک لحظه بند کلاه بارانیت راشل کنی.

 من دوست دارم ده درکه زندگی کنم و تو خیابانی را برای زندگی دوست داری که من ازش متنفرم.

تو روابط خانوادگی را دوست داری…و من ازش متنفرم.

تو مراسم یادبود شهدایمان را لازم می دانی و من از مراسم یاد بود متنفرم.

تو ولخرجی..من خسیسم.

تو خرید بیش از حد را بیماری می دانی.من جنون خرید کردن دارم.

تو می گویی اسطوره ها لازمند توی یک فرهنگ و من تبر دستم گرفته ام و دارم اسطوره ها را می شکنم.

تو زن قد بلند لاغر دوست داری، من کوتاهم .

تو زن چشم سبز دوست داری و من چشم ابرو مشکی هستم….

من گوش موسیقیم خیلی خوب است و تو همه اهنگها را فالش می خوانی.

تو قشنگ شعر می خوانی و من از شعر خواندن توی جمع خجالت می کشم.

تو عاشق اینی که وقت نوشتن، موسیقی کلاسیک گوش کنی و من عادت دارم در سکوت مطلق بنویسم.

تو مبادی ادابی و من ممکن است توی خیابان با راننده تاکسی گلاویز بشوم.

 

 

یک چیز هایی هست که از هم پ‍ذیرفته ایم..یک چیزهایی مثل قد من…یا فالش خواندن تو…

یک چیز هایی هست که می شود حلشان کرد…مثل موسیقی که می توانی با هدفون گوش کنی…

اما یک چیزهایی هست که نمی شود حلشان کرد.اگر وقتی  من برگشتم ایران و دوباره با هم بودیم تو بخواهی هفته ای یک شب خانه ان دوستت بروی که من از زنش خوشم نمی اید.یک شب با خانواده ات باشی و یک شب دیگر در یک مراسم شرکت کنی ، اگر برای همه به جز من وقت داشته باشی… باید چکار کنیم؟ اگر این طوفان های دعواهای من با فروشنده ها و راننده ها باعث شود که تو از بیرون رفتن با من خجالت بکشی چکار باید بکنیم؟اگر دو تا محله دور از هم زندگی کنیم باید چکار کنیم؟

اگر بخواهیم با هم برویم غذا بخوریم کجا باید برویم؟

اگر یک شب باران ببارد و من بخواهم نیمه شب زیر باران قدم بزنم…چکار باید بکنیم؟

جواب این سوال ها را نمی دانم. خیلی چیز های دیگر را هم… فقط از یک چیز مطمئنم.تو را دوست دارم .می دانم که رابطه ما بی لک نیست.می دانم که شاید یکروزی از هم متنفر بشویم..یا بدتر از ان حتی…نسبت به هم بی تفاوت…اما خوب است که ادم به جزییات دقت کند.خوبست که ادم راجع به جزئیات فکر کند.خیلی وقت ها رابطه ها به خاطر همین چیزهاست که از هم می  پ‍اشد…دارم همه چیز را یکدور دوره می کنم…شما چطور؟