حیفم امد این را با خواننده های وبلاگ شریک نشوم.قلم مهرنوش است. یکی از بچه های گروه کوچکی که هر هفته خانه من جمع می شدیم تا راجع به نگفتنی ها حرف بزنیم :

 

می دَوَم. نفسم بند آمده، قلبم تند تند میزند، از چیزی فرار می کنم؟ نمی دانم، ولی ترسیده ام! خیلی!

پاهایم زخمی است، تمام ِ بدنم هم. زمین می خورم. قلبم تیر می کشد.پدر را می بینم. خودم را می کشانم طرفش.

می خواهم بغلم کند،می خواهم زخم هایم را ببیند،دلم نوازش می خواهد.  هُلَم میدهد. پرت می شوم ته دره!

 

از خواب می پرم!