You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2008.
دخترم مهرنوش!ما چی داریم به جز امید هایمان؟ چی داریم جز امید به دنیایی بهتر؟ چی داریم جز همین امید؟ چرا اینده بهتر از امروز نباشد دخترم؟ چرا بهتر نباشد؟ نه، من از یکسال دیگر صحبت نمی کنم.از دهسال دیگر هم.من می دانم که نه فقط تو که شاید هیچ کدام از ما هرگز خوشبختی را به معنای واقعی تجربه نکنیم.فکر نکن که من خوشبختم.فکر نکن که این طرف ها خبری است.فکر نکن که هر روز هر روز دلم برای کلاسم تنگ نمی شود.فکر نکن اینجا تبعیض نیست که هر روز دلت نمی گیرد که هر رو دلت نمی لرزد. ما امید داشتیم نه؟ ما کنار هم می جنگیدیم و امید تنها سلاح ما بود..نه؟ چی داریم به جز امید هایمان دخترم؟ بی امید چی از ما می ماند؟ نگاه کن به باباهایمان…کجا رفته انهمه امید؟ چی به سرشان امده؟اگر امید مان را از دست بدهیم می شویم عین باباهایمان .نمی ترسیدی همیشه از این سرنوشت؟
ببین.این می تواند به سر ما هم بیاید.چکار باید بکنیم؟ دخترم.تو من را می شناسی.من ادم غر غرویی هستم.همیشه به همه چیز غر زده ام .همیشه از همه چیز انتقاد کرده ام.اما هیچوقت نا امید نشده ام.ما نمی توانیم نا امید بشویم.انگار امید مثل ستونی است که بهش تکیه داده ایم.این ستون که بشکند پرت می شویم داخل تاریکی…داخل هیچ. اما ما بخشی کوچک از یک تاریخ بزرگ هستیم.بخشی خیلی کوچک…و وقتی این تاریخ را در کل نگاه کنی می بینی که خیلی تغییر ایجاد کرده ایم.راه دموکراسی از روی جسد خیلی ها گذشته. توی اروپای اروپایش هم ، ادم ها خیلی خون داده اند.زن ها خیلی خون داده اند.هنوز هم توهین می شنوند.هنوز هم ان دموکراسی که ما وصفش را می شنویم از خارج رفته ها، دروغ دلخوشکنکی بیشتر نیست
هنوز هم برابری شعار است.هنوز هم ازادی بیان شعار است..هنوز هم ازادی عقیده شعار است. ادم ها توی همه جای دنیا دارند می جنگند…ما مرکز جهان نیستیم دخترم.ما یک قسمت خیلی کوچکیم و ان چیزی که مهم است نه سرنوشت ما که سرنوشت چیزی خیلی بزرگتر از ماست…اینده برای همه بهتر از امروز خواهد بود.می دانم که بعضی وقت ها لازم است کسی این را به ادم بگوید.می دانم که همه ما یکروز هایی انرژیمان تمام می شود.یکروزهایی به خودمان می گوییم : دیگر نمی کشم…دیگر نمی توانم. اما من به تو می گویم.باور کن دخترم… این روز ها می گذرد اینده برای همه بهتر خواهد بود.شاید ما این اینده را نبینیم.شاید ما سهمی توی این دنیای بهتر نداشته باشیم.شاید سهم ما از این دنیای بهتر فقط رنج امروزش باشد.اما به خودت به همه مان به عنوان بخشی از تاریخ نگاه کن.ما باید این بار را به دوش بکشیم تا بچه هایمان باز رنج نکشند باز به ما نگاه نکنند و دلشان نخواهد مثل ما باشند..که باز هر روزبه زندگی نکبتشان لعنت نفرستند.یک جایی یک کسی باید این حلقه بی پایان رنج را متوقف کند.باباهایمان نتوانستند.شاید ما بتوانیم.باید بتوانیم.برای تمام بچه هایی که حق شان است نوازش باد را بی هراس تجربه کنند…و باور کن…ما جز رویاهایمان هیچ نداریم.
فکر کنم من هستیا را خیلی دوست داشتم.خیلی طول کشید تا من جزئی از جنبش زنان شدم.نمی خواستم عضو هیچ گروهی باشم.اصولا همیشه خودم را متفکر مستقل می دانستم و تفکرات اندکی انارشیستیم نمی گذاشت راحت جذب فعالیت های جمعی اجتماعی بشوم.اما هستیا برایم فرق داشت.تک تک..نه..خیلی از بچه ها را می شناسم.خیلی هایشان برایم خیلی دوست داشتنیند و هنوز جزو بهترین دوستانم.اما نمی دانم واقعا چه شد.داستانی که می خواهم تعریف کنم یکسال قبل درست بعد از امدن من اتفاق افتاد.من با کسی خداحافظی نکردم یعنی راستش تا امدم جو بدهم و رفتم خانه جادی و لیلا که در صدر لیست خداحافظیم بودند.جادی اب پاکی را ریخت روی دستم: جو نده! توی دنیای جدید ارتباط ها فرم سابقشون را ندارند و می تونی با همه در ارتباط باشی.( حالا با این کلمات نگفت…اما مضمون حرفش همین بود…)
حرف جادی را اویزه گوشم کردم.راست می گفت این اداها دیگر قدیمی شده بود.و بهتر برای من که همیشه خداحافظی نقطه ضعفم بود.این بود که با خیلی ها خداحافظی نکردم…بچه های هستیا هم جزو همین خیلی ها بودند ..مثل خیلی از افراد خانواده که باید بهشان برمی خورد لابد.. که نخورد.
بچه های هستیا اما بهشان برخورد.نمی فهمم چرا؟ هنوز بعد از یکسال نمی فهمم چرا؟
نظر به اینکه من دوستی شخصی با خیلی هایشان نداشتم و نظر به اینکه من هیچوقت ادم خیلی گرمی نبودم و همیشه خط های دوستی و کارم مشخص بوده و هستیا مشخصا برایم محل کار بود و نه دوستی، ازشان خداحافظی نکردم. راستش از یکطرف هم نخواستم رفتنم …رها کردن این همه ادم توی این شرایط دردناک بر سر و صدا هم باشد…یکمدت که از امدنم گذشت ( یک مدت دوهفته بود ها…) دیدم من هر نظری که می دهم مثلا راجع به امضای بیانیه و این حرف ها نامه های عجیب و غریبی به دستم می رسد به این مضمون:
تو که داری حال می کنی اونجا بیخود نظر نده!!!!
تو که حتی از ما خداحافظی نکردی بیخود نظر نده!!!
تو که بیرون گود نشستی بیخود نظر نده!!!
و….
ببخشید دیگر بی ادبانه ترهایش را نمی توانم بنویسم…
بعد من نامه ای نوشتم و از انجمن استعفا دادم
جوابی که بهم رسید خیلی جالب بود: جواب های تک و توک و فردی که به دستم رسید خیلی جالب بود:
بهتر…
تو که اصلا عضو نبودی…
به جهنم…
راستش بعضی چیزها ادم را حتی بعد از گذر زمان هم ازار می دهند.تقریبا یکسال از این قضیه گذشته است اما من هنوز هم دارم به این قضیه فکر می کنم.نه به خاطر خودم….دارم به کل یک جنبش فکر می کنم.به یکی از بهترین گروه هایی که دارد توی این جنبش کار می کند.فکر می کنم که چقدر ادم ها می توانند حقیر عمل کنند.چقدر می توانند احساس حقارت شخصیشان را وارد کار گروهی کنند.حسادت هایشان را. این مساله راستش من را راحت نمی گذارد .همه اش فکر می کنم که این جنبش به کجا می رسد وقتی ما نمی توانیم دلخوری شخصی و کارمان را از هم جدا کنیم.وقتی هنوز اینقدر خاله زنکیم…اینقدر معیار هایمان کوچک است.این چیزها من را به فکر فرو می برد…
واقعا دلیل اینکه جنبش اجتماعی ما اینقدر راحت از ریشه در میاید این نیست که خیلی از ما جذب جنبش می شویم تا حقارت های شخصی خودمان را درمان کنیم؟ که احساس کنیم کسی هستیم؟…
نمی دانم….اما مثل همیشه این چیز ها توی سرم چرخ می خورد.
راستی پانته ا توی غربتستان یک مطلب خیلی بامزه نوشته یک نگاهی بهش بندازید.
ببینید نخندیدها هر کاری می کنم لینک نمیده خودتون برید ببینیدش.

این هم یک شعر دیگه از ماریو بندتی نویسنده مورد علاقه ام.
امروز ازمایش دادم ؟نتیجه
حساسیت دارم: به گردو، به دود، به خاک
به زیبایی ترسناک ایگوانا
به کنسرت پیانوی راخمانینف
به طوفان های شدید ماه نوامبر
به حسادت سمج فرصت طلبان
به خشونت پنهان میانجی های صلح
به ماشین های روباز رژه و پمپ های قبر کن
امروز ازمایش داد م همه چیز مشخص است
حساسیت دارم به سویا به کنه و کپک
به زوزه کفتار و لبخند ژوکوند
به دست پنهان ناپلئون زیر کتش
به ک گ ب، سیا ، اینتلیجنت سرویس
به چتر های بی مصرف در برابر با د
به سندیکای ضعیف طفیلی ها
به مادر سالاری زنبور ملکه
امروز ازمایش دادم و بالاخره فهمیدم
حساسیت دارم به کنیاک به گوجه به پوست دباغی شده
به میمون های توی قفس ، به فیلمهای دوبله توی سینما
به باتوم های برقی، به ساعت نماز
حتی به رئیس جمهور ها با کلاه گیس های ظریفشان
به ا پوس دئی و پست مدرنیست ها
به سرود های مدرسه ، به سور و سات مهمانی
وتا همین جا انگار بد بختیم کم بود…
به ازمایش های حساسیت هم حساسیت دارم.
امروز به استاد راهنمام زنگ زدم.
: تصحیحاتی رو که گفتم رو تزت انجام دادی؟
( دیدم خیلی ضایعه بگم نه.خوب بالاخره دو صفحه از 50 صفحه را تصحیح کرده بودم این بود که روحیه مقدمیم بهم غلبه کرد-باید همینجا اعتراف کنم که ما مقدم ها یک ذره خیلی دروغ گوییم- این بود که گفتم:) بله
….
- همین الان برام ای میلش کن من فردا صبح می بینم فردا عصر زنگ بزن راجع به موارد خاصی که باید تغییر بدی صحبت کنیم.
- بله همین الان.
….
الان ساعت 8 است و من صفحه 20 هستم.دارم تند و تند تصحیح می کنم که گندش در نیاید که دروغ گفته ام.
دلم ماکارونی می خواهد اما فکر نکنم دیگر امشب به وصالش برسم…
نتیجه اخلاقی: عمرا نتیجه اخلاقی این باشد که دروغ نگویید.
دروغ بگویید.
اما هر وقت می خواهید دروغ بگویید مواظب باشید کار گردنتان نیفتد.

به محض اینکه با تو حرف می زنم ..به محض اینکه به تو فکر می کنم…به محض اینکه ای میلی از تو دارم.همه چیز برمی گردد سر خانه اولش.دوباره اشک ها یش جاری می شوند روی گونه هایم.دوباره احساس می کند که باید هر چه توی این یکسال دارم بگذارم و دوان دوان بیایم پیشت.همه چیز های دیگر در مقایسه با بودن با تو برایش بی رنگ می شوند.بعضی وقت ها ازش بدم می اید .به نظرم می رسد که برایش زیادی مهمی.هر چه بهش می گویم اگر برایش خیلی مهم باشی باعث میشود تو را از دست بدهم نمی فهمد.می ترسم که نتوانی تحمل کنی این همه وزنش را…هی بهش نهیب می زنم که ارام باش…ارام…ارام…هی می خواهم که قرار بگیرد.هی به زورمی نشانمش سر جایش.باهاش حرف میزنم.هی نوازشش میکنم.هی بهش می گویم که زندگی اینجا خوب است.که اینجا را دوست دارد…که باید تزم را تمام کنم.از تز چه می فهمد؟ این یکساله که با من روز ها نیامده سر کلاس…با کسی حرف نزده ارتباطی نگرفته.هی من رفته ام اینور و انور و او نشسته خانه به تو فکر کرده.اصلا گمان نکنم اگر توی خیابان ولش کنم بتواند برگردد خانه.اما دلم نمی اید…. بیرون بردنش از خانه هم مصیبت است .تاوقتی نشانه ای از تو نبیند حالش خوب است..اما وای به حالش اگر نشانه ای از تو ببیند.امروز توی سو پر مارکت روز من را خراب کرد.داشتم با خوشحالی میوه می خریدم که چشمش افتاد به سیب.از همان سیب هایی که با تو خورده بود.دستم را کشید و برد و تا خانه یکسره گریه کرد.نمی گذارد من پیشرفت کنم.نمی گذارد ذهنم ازاد باشد.نمی گذارد مثل زمانی که ایران بودم و می دانست که هر لحظه بخواهد می تواند بیندت و حتی بعضی روز ها من که برمی گردم خانه پیشت بماند ، کارکنم.نمی گذارد.
این دل لعنتی من خیلی خر است.
استانبول مثل زنی فاحشه است که از هر مرد چیزی به یادگار برای خود نگه داشته است:تو به من می گویی.همانطور که توی این کوچه های بی انتها قدم می زنیم…
اره استانبول مثل روس پی ایست که خودش را با بدترین کرم پودر ممکن بزک کرده است.جا بجا لایه های کرم بودرتقلبی ارزان قیمتش که کنار می روند پوست ابله گون پیرزن بیماری را زیرش می بینی که دارد انگار جان می دهد.
استانبول .
سفر نامه ها و سفر نامه نویسان عکسش را می اندازند عکس ایا صوفیه و تو پکابیش را . اما کسی عکس کوچه پس کوچه های پر از اشغال و تو در تو ، بیغوله ها،فقر و نا امیدی را نمی اندازد.کسی ا ز چشم های حریصی که توی خیابان برهنه ات می کنند عکس نمی اندازد.استانبول را زیبا نمی بینم.نه…استانبول را زیبا نمی بینم. اغواگر هم. همانطور که روس پی پشت ویترین امستردام را هم زیبا و اغواگر ندیدم. توی سفر روی بسفر یک فوج مرغ دریایی پشت سر کشتی می پرند.با خوشحالی نگاهشان می کنم…اولین باری است که می بینم اینهمه مرغ دریایی دنبال کشتی میایند.حتما خطی که کشتی توی اب به جا می گذارد باعث می شود بهتر ماهی شکار کنند…می روم لبه کشتی که ببینم برای چی اینجور دنبال کشتی هستند و یکدفعه وا می روم.برایشان از کشتی نان می اندازند.یکدفعه سفر اعجاب انگیز با مرغ های دریایی می شود یکی دیگر از ان هزار تا جاذبه کاذب سردستی ترکیه…مثل همه چیزهای دیگر…
دلم می گیرد.این مرغ ها من را یاد مردم ترکیه می اندازند.همانجا می مانم لب کشتی و زل می زنم به پروازشان دنبال نان هایی که توریست ها برایشان می اندازند.این ها که دیگر مرغ دریایی نیستند.مرغ دریایی که از دست ادم غذا بخورد که دیگر مرغ دریایی نیست.باید ازاد باشد …باید دور از ادم ها بماند…باید به جای دود گازوییل کشتی باد دریا بخورد…باید اوج بگیرد و شیرجه بزند یکدفعه توی اب و مبهوتت کند. همینست که یاد مردم ترکیه می اندازدم این مرغ ها..اخته شان کرده اند.این مردم روح ندارند…هویت ندارند.دیگر هیچی ندارند .دنبال همان تکه نانی هستند که توریست برایشان می اندازد. کنش فرهنگی و احساسی هم با توریست ندارند.درست مثل همین مرغ ها که نانی بگیرند و بروند.فرهنگ مردم ترکیه را اخته کرده اند…دلم می گیرد.دلم برای مردمی که روزگاری دور جنگاورانی دلیر بوده اند و حالا شده اند فروشنده جنس های چینی سازترک نما می گیرد.دلم برای همه مرغ دریای هایی که باد دریا را ، شکار را و لذت مرغ دریایی بودن را فراموش کرده اند می گیرد.
سلام سلام سلام
سلام همه شماهایی که نگرانم بودید.همه شماهایی که برایم نامه نوشتید.ببخشید جواب خیلی هاتون را نتونستم بدهم.در سفر بودم.سفر….یک سفر یکماهه.چند تا جا را دیدم .چند تا از ادم هایی را هم که دوست داشتم.ادم های جدیدی شناختم.چیز های جدیدی دیدم..و تزم را یکماه عقب انداختم.دیشب رسیدم مالاگا.خانه خودم.دوباره اینجا هستم و دوباره بعد از اینهمه وقت قرار گرفته ام سر جای خودم توی خانه خودم.عجیب است.تمام این ماه های اخر فکر می کردم که از مالاگا بروم یکجای دیگر.بروم یک شهر بزرگتر.اما بعد از یکماه سفر خودم را س پردم دست تصمیم هم خانه های سابقم.. همیشه خودم برای خودم تصمیم گرفته ام و اینبار با لذت خودم را س پردم دست ان ها: بیا خانه.یک مدت استراحت کن.بیا جایی که ادم های دور و برت دوستت دارند و بعد تصمیم بگیر میخواهی چکار کنی.
دیروز بعد از یکماه سفر و بعد از یک روز علافی توی فرودگاه های مختلف.بعد از اینکه توی رم نزدیک بود پرواز بارسلونا را از دست بدهم و فقط به لطف خانم پیری که دست من را گرفت و برد جلوی صف و گفت : این بچه داره جا می مونه.بگذارید بره…و به لطف پلیسی که از مالاگا خوشش میامد…توانستم رد بشوم.
بعد از دعوا با مامور گمرک توی فرودگاه بارسلونا…بعد از اعتصاب خط اهن که برایم یک سفر 100 یورویی را 270 یورو تمام کرد و بعد از یکعالمه تاخیر وقتی 9 شب رسیدم خانه…وقتی جوانا امد دنبالم و برای شام با هم رفتیم بیرون و وقتی ماریا خوسه هم خانه ایم بغلم کرد تا یک دل سیر گریه کنم بعد از اینکه تختم را مرتب کرد و بهم مسکن داد …بعد از اینکه خوابیدم..بعد از بیداری صبح و مرتب کردن وسایلم …بعد از خرید ن یک کیلو زیتون…بعد از نگاه کردن یک فیلم امریکایی دوبله شده به اس پانیایی…بعد از….بعد از….
بعد از همه اینها حالا حالم خوب است.همین جا هستم.توی خانه خودم.و فعلا تصمیم ندارم هیچ جا بروم.باید یک کمی به خودم فرصت لوس شدن بدهم.
شنیده که جنگجو امده جایی میان سرزمین خودش و سرزمین کولی ها چادر زده.کولی جایش را نمی داند.کبوتر هایی که خبر را برایش اورده اند ادرس درست بهش نداده اند.برایش از دریا حرف زده اند.از یک گنبد خیلی بلند که رویش خستگی در می کنند .کولی با همین نشانه ها راه افتاده از سرزمین دزد های دریایی بی اینکه بدند کجا می رود.بی اینکه حتی چمدانش را بسته باشد.بی اینکه فکر کرده باشد حالا که رفت قانون کولی ها اجازه می دهد دوباره برگردد یانه…کولی سوار سیمرغ شده و راه افتاده.می شناسد جنگجو را ؟مرد می شناسدش ؟ نمی داند جنگجو را که دید باید چکار کند یا چی بگوید.به اینها اصلا فکر نکرده.توشه راه هم یادش رفته بردارد.از بس که هول امدن بوده.حالا همانطوری که به پشت سیمرغ اویزان است و مراقب است که نیافتد تازه دارد فکر می کند که دارد می رود بعد از مدت ها با جنگجو مواجه شود.تازه ترس افتاده به دلش که می خواهد مرد را بعد از اینهمه مدت ببیند.که شاید مرد فراموش کرده باشد و نشناسدش ..یا شاید وقتی کولی برسد مرد یک کولی دیگر را بیدا کرده باشد و ترک اسبش دیگر خالی نباشد که کولی سوارش شود…
کولی همینطور که سوار سیمرغ به سوی مرد می رود این فکر ها همه اش می ایند توی ذهنش.

دارم می روم سری به هملت بزنم.به مرد مورد علاقه ام.دارم می روم ببینم که چی گذشته به این ادم …دارم می روم دانمارک خانه خاله ام.
شما اسفنجید.اب مراحم مخدومتون را جذب می کنید و هر وقت فشارتون بده اون را پس می دید…
…..
همه هملت را از حفظی …و من حسودیم می شود که هیچوقت نتوانسته ام حتی یک دیالوگ را هم حفظ کنم.
…..
می رسم که کپنهاک همسر خاله می اید دنبالم. با هم چند ساعتی توی شهر قدم می زنیم . حرف می زنیم .
عجیب است که اینهمه ساعت می توانی با ادمی هم کلام بشوی که چند تا دیالوگ کوتاه بیشتر باهاش نداشته ای… و که یکدفعه ببینی چقدر با هم دوستید.انگار که همیشه می شناخته ای این ادم را .انگار باهاش بارها راجع به عقایدت و مسائل اجتماعی حرف زده ای. ( می دانم که به نظر خیلی ها عجیب می رسد اما دالوگ خانوادگی ما همیشه راجع به مسادل اجتماعی است…)چقدر خوب است که نیازی نیست شروع کنی از صفر به شناساندن خودت. اصلا انگار بحث را از جایی شروع می کنیم که چند روزپیش رها کرده ایم.انگار نه انگار که این اولین باری است که داریم راجع به این مساله با هم صحبت می کنیم.
برایم از حس مهاجرت می گوید.از مهاجرت اجباری.می گوید که بعد از بیست سال هنوز هم به این خیابان ها نوستالژی ندارد.هنوز هم بهشان احساس تعلق نمی کند…هنوز هم این جا را سرزمین خودش نمی داند.خوب می فهممش.ادم هایی که امده اند ان دوره هر چند بیشترشان
اینجا ادم های موفقی هستند…شغل های خوب و زندگی های خوب دارند ریشه شان را انگار بریده اند.
من نمی دانم ادم ها چطورمهاجرت می کنند .نمی دانم ادم ها چطور اینجا می مانند.چطور اینجا می شود سرزمینشان… حتی من که امدنم از سر اجبار نبوده..حتی من که می دانم هر لحظه که بخواهم می توانم برگردم هم ، توی اروپا احساس بی ریشگی می کنم…چی باید کشیده باشند ان ادم هایی که توی ان سال های سخت امدند.
چی باید کشیده باشند؟ نمی توانم حتی تصور کنم که چطور می شود به تو بگویند بر نگرد…به تو بگویند سرزمین نداری…خانواده نداری…حتی دوستانت هم خیلی زود..خیلی زود تر از اینکه فکرش را بکنی تو را از یاد می برند.
خاله بوی مامانم را می دهد. وقتی بغلش می کنم یکعالمه دلتنگی که تا به حال انکارشان کرده بودم می ریزد توی دلم. از وقتی امده ام اینجا به مامان و بابا …به خواهر کوچکه و به خیلی چیز های دیگر فکر نمی کنم.می دانم اگر می خواهم بمانم باید فراموش کنم. با خاله هم همین قرار نگفته را داریم انگار…راجع به ایران حرف نمی زنیم….راجع به هیچ چیز توی ایران که بینمان مشترک باشد حرف نمی زنیم….
اینجا اگر بخواهی دوام بیاوری باید خیلی چیزها را فراموش کنی.اما حالم خوب می شود خاله را که می بینم.بعد از مدت ها ارامم…بعد از مدت ها باز حالم خوبست.
دوستان عزیز تمام ماجراهای کولی واقعی است.هر شی ، هر تصویر سمبل بخشی از رابطه عاشقانه من است…کولی منم.حدس زدنش سخت نباید باشد.می دانم که تطابق تصویر ها وپیدا کردن اینکه من هر کدام را به جای چی به کار برده ام کمی خواندن را سخت می کند .اما من کولی نوشته هایم را دوست دارم و بعد از اینکه می بینم خیلی از شماها هم دوستشان دارید. یکی یکی می گذارمشان روی وبلاگ.می بخشید که نا مفهوم است بعضی وقت ها.این داستان رابطه عاشقانه من… پنهان ترین خاطرات و احساسات من است.این ها نامه های عاشقانه ایست که من در طول این سال ها برای او نوشته ام و هرگز، جز یک بخش کوچکش برای کسی جز خود اونخوانده امشان ..این اولین باریست که من این خاطرات را با کسی شریک می شوم…..
همینطور که می گذرد هی دل کولی بیشتر و بیشتر برای جنگجو تنگ می شود….حتی دیگر دامن گل گلی هم دوست ندارد بپوشد…و انگار توی راه که می امده خلخال هایش را گم کرده است که قدم هایش اینهمه بی صداست…خلخال هایش را گم کرده یا خودش را؟ …خودش را جا گذاشته گمانم توی قلعه سنگی جنگجو…کنار اتش شبانه شاید….اینقدر عجله داشته بیاید که از خودش جا مانده….چقدر ان شب های با هم بودن حالا به نظر کولی دور می آیند…انگار ان اتش نه شعله سالن تاریک قلعه ،که جنسش از همان اتشهای اسطوره ای بوده که کولی داستان هایشان را توی شبهای کودکیش شنیده و حالا هیچکدام را یادش نمی اید…حالا حتی کودکیش هم یادش نمی اید…چشم هایش را که می بندد فقط صورت جنگجو می اید جلوی چشمش…هر خاطره ای که دارد یک گوشه ایش یاد جنگجو هست با ان اخمهای درهمش…با ان خستگی همیشگیش…با صدای فلزی زره اش..با ان سردابی که مرد گه گاه خودش را تویش زندانی می کند و کولی می داند باز هوس شراب مرگ به سرش افتاده است و می ترسد…می ترسد حالا که نیست …حالا که کسی نیست تا کلید سرداب را (هر چند با ترس و لرز از خشم جنگجو)
توی مجری زیر پلکان قایم کند….حالا که کسی نیست تا موهای کمرنگ جنگجو را ارام بنوازد….حالا که کسی نیست تا شبهای بارانی توی برج کبوتر خانه به انتظار جنگجو بماند…. جنگجو خودش را حبس کند توی ان سرداب شراب مرگ و هی از ان شراب لعنتی بنوشد و بنوشد…شاید هم کولی به ان شراب حسودی می کند به خلوت مرد با ان شراب حسودی می کند….نکند جنگجو یادش برود که کولی منتظرش است؟ .. نکند جنگجو یادش برود که قول داده بیاید دنبال کولی، که برش گرداند به قلعه خودشان…قلعه خودشان؟…واقعا جنگجو همین را به کولی گفته بود؟…کولی همه اش این را با خودش تکرار می کند:قلعه خودمان….
اما می ترسد باور کند .می ترسد باور کند که دوباره یکروز کنار آتش قلعه جنگجو…(کولی یادش می اید باز که جنگجو گفته قلعه خودمان..و دلش از خوشی غنج می رود.) می نشینند.ان روز های دور باز تکرار خواهند شد؟کولی می ترسد جنگجو همه این چیزها یادش برود.می ترسد…همانجا توی قلعه…توی سرداب یادش برود که کولی چقدر منتظرش است…. کولی می ترسد برای همیشه در انتهای این راه خاکالود با اینهمه انتظار تنها بماند…

