شب به گلستان تنها  منتظرت بودم

باده ناکامی در هجر تو پیمودم…منتظرت بودم..منتظرت بودم…

نمی دانم چرا تمام روز هایی که منتظرت بودم این آهنگ مرضیه به یادم می آمد…صد بار از پنجره سرک می کشیدم..صد بار از یک تا صد و از صد تا یک می شمردم و ضربان قلبم هی از ثانیه شمار جلو میزد..مهم نبود که دیروزش هم تو را دیده بودم..خودم را صد بار توی اینه نگاه می کردم…می خواستم وقتی که می ایی به نظرت زیبا برسم…نمی دانم هیچوقت من را زیبا می دیدی یا نه..نمی دانم…می خواستم زیباییم…بوی عطرم و رنگ ارایشم..توجه تو را از دنیایی که انهمه عذابت می داد منفک کند.می خواستم بین تو و دنیا بایستم ..که نگذارم اینهمه اذیت بشوی… می خواستم با زنانگیم به جنگ رنج تو بروم…نمی دانم آن عصرگاههای ما با هم،ان کنار هم بودن های گاه و گدارمان…شعر ها و چای…غذاهای بد مزه ای که با یک عالم عشق برای تو می پختم ،چقدر از رنج تو کم می کرد؟ از رنجی که تمام مرد های ما..تمام زن های ما مثل زخمی موروثی قرن ها بود که با خود می کشیدند و همیشه به همان تازگی و روز اولش بود.دلم برای ان روز ها تنگ شده…چقدر دلم برای ان روزها تنگ شده…برای بوی دود  ترافیک که با خودت میاوردی و خستگیت از کار،برای بلوزهایی که همیشه لکه های سرخ ماتیک من رویشان می ماند…برای صدای نکره زنگ که همیشه همراه بود با اخرین نگاه من در اینه به خودم و گرفتن یک ظاهر بی خیال:که من همیشه همین هستم که می بینی..چقدر دلم تنگ شده..برای دور شدنت از خانه من…برای تو که هیچوقت به پشت سرت نگاه نمی کردی. برای خودم حتی که همیشه همانطور که دور می شدی نگاهت می کردم و فکر می کردم که برای تو تمام شده ام…که دوباره داری به جنگ دنیا میروی…که  من…عطرم و رنگ هایم را همانجا فراموش می کنی..که در را که می بندی دیگر نمی توانم ازت محافظت کنم….اما همان  عصر گاه های کوتاه هم برایم غنیمت بود…بودن با تو…رویا بود شاید؟ نمی دانم…اما چقدر دلم برای آن عصر ها تنگ شده است.