You are currently browsing the monthly archive for آگوست 2008.
دوچرخه را از خانه عمویم بر می دارم.تقریبا هر روز.سوار مترو می شوم و ایستگاهی پیاده می شوم.بدون اینکه بدانم کجا هستم.بدون اینکه بخواهم مسیر توریستی خاصی را دنبال کنم ،توی کوچه ها وخیابان ها می چرخم.کنار کانال می نشینم. هنوز موزه ها را ندیده ام.متنفرم از این جور مسافرت با لیست موزه ها در یک دست.مسافرتی که همیشه ما ایرانی ها بهش محکومیم.چون نمی دانیم بار بعد که بتوانیم این کشور را ببینیم کی است مسافرتمان تبدیل می شود به ماراتون موزه ها.. موزه نمی بینم. نیامده ام اینجا برای این کار.بین مردم می چرخم و همه اش به شماها فکر می کنم.به همه چیز.به خودم توی ایران که فکر می کردم اروپا جای تمیز و متمدنی است.که تویش اینهمه تبعیض نیست… که وقتی برسم اینجا ازادم.که مشکلات اینجا معنایی را که توی ایران داشتند ندارند.اره اینجا می توانی خوب زندگی کنی.اما باید چشم هایت را ببندی روی این همه فقر و تبعیض.می توانی پول در بیاوری حتی.درس بخوانی …اما اگر بخواهی به ازادی ادم ها فکر کنی.به برابری ادم ها فکر کنی زندگی اینجا داغانت می کند.می دانم یکهفته کافی نیست برای شناختن یک فرهنگ….می دانم.اما یک چیز هایی هست که همان اول توی ذوق ادم می زند.که نمی توانی نبینیشان.نشنویشان وتبعیض توی هلند یکی از این هاست.اصلا این ویژگی ساختار های اجتماعی چنین است.که تو را شهروند دسته دو نگه می دارد.که تو حق خواستن چیزی را هم حتی برای خودت قائل نمی شوی. با چند نفری صحبت کردم که همه شان سال ها اینجا بوده اند.
- اینجا می توانی هر چه که دلت خواست بگویی.هر چه که دلت خواست بنویسی…
- خوب حالا شما چی نوشته اید؟ چی گفته اید توی این همه سالی که اینجا بوده اید؟
- خوب هیچ چیز اما من با زنم ازادم که دستش را بگیرم.ببوسمش توی خیابان…
- خوب این کار ها را که من هم توی خیابان توی ایران می کردم.به جز بوسیدن زنتان چه ازادی اجتماعی دارید؟
بله اینجا می توانی هر چه می خواهی بگویی.هر چه می خواهی بنویسی.اما وقتی برای داشتن یک زندگی نرمال باید مثل برده جان بکنی،جانی برایت نمی ماند که بنویسی…که بخوانی.( من راجع به الیت اجتماعی حرف نمی زنم.بله! مثلا یرواند ابراهامیان این امر در موردش صادق است.اما چه تعداد ما ادم هایی از این دست داریم از جاهن سوم که اینجا می شوند یرواند ابراهامیان؟)
سیستم از تو برده می سازد.اگر می خواهی راحت زندگی کنی دهنت را ببند کارت را بکن. نه اینکه تو اعتراض کنی بکشندت نه! اما تو اعتراض نمی کنی.سرمایه داری رامت می کند.می شوی برده.حالش را نداری اعتراض کنی.داری تا خرخره قسط می دهی.
من فکر نمی کنم سرکوب اینجا کمتر باشد.نوع سرکوب است که فرق دارد.نوع سرکوب خیلی پنهان تر از جامعه هایی مثل مال ماست.
همه این ها توی سرم می چرخد.
عنوان مطلبم را هم حتی انتخاب کرده ام …رد لایت یک جاذبه توریستی است نه یک فاجعه اجتماعی . اما چیزی را که چشم هایم می بیند باور نمی کنم.همیشه فکر می کردم که رد لایت چیزی مثل یک موزه است…تا امروز که دیدمش… روزی که رد لایت را دیده بودی گریه کردی.برای من از ارزویت گفتی برای جهانی بهتر که در ان انسانها مجبور نباشند تنشان را چون کالایی اینهمه بی ارزش به معرض فروش بگذارند.ان روز تو را نفهمیدم.به تو گفتم که فحشا توی هلند شغل است..که بیمه دارد.که بازنشستگی دارد ، که هویت دارد.که حالا که فحشا هست چه خوب که اینطوری باشد حد اقل..که زنانی که به این شغل اشتغال دارند تامین باشند.اینقدر برای خودم گفته بودم و گفته بودم که انگار خودم هم باورش کرده بودم.باورم شده بود که رد لایت احتمالا مثل یک موزه است..مثل یک اداره.با این تفاوت که شغل ان زنان فحشا است.گفتم که ، عنوان مطلبم را هم انتخاب کرده بودم.می خواستم بنویسم هست جایی که تویش به زنانی که این شغل را دارند هم احترام می گذارند .که این را فقط یک شغل می بینند و نه بیشتر.می خواستم راست باشد همه ان چیز هایی که شنیده ام. که این ادم ها چند سال اینجا کار می کنند و دانشگاه هم می روند و پس فردا مدرکشان را می گیرند و می روند سر زندگیشان.شاید اینست که وقتی می رسم انجا چشمهایم ان چیزی را که می بیند باور نمی کند .انسوی شیشه ها…توی غرفه هایی که از یک تابوت بزرگتر نیست زن هایی نیمه برهنه ایستاده اند.نمی توانم نگاهشان کنم. زن هایی مثل من.بیشترشان مهاجرند. جوانند خیلی…و بعضی هایشان هم خیلی پیر. بیمه و بازنشستگی ؟شک می کنم به همه این شعار های تبلیغاتی سر مایه داری وقتی اثری از بهداشت توی ان تابوت های جهنمی نمی بینم.چی گفته اند ادم هایی که امده اند اینجا و ان تصویرهای ذهنی شیک و تمیز را سالها به خورد ما داده اند؟ خیابان های تنگ..کثیف…و زنانی که بیش از هر چیز در بند بودنشان عذابم می دهد.کدامشان بدهکار نیست به دلالش؟به همین دلال های نیمه خمیده،نیمه منگ از مواد که دور و بر مردم می چرخند و بهشان کالایشان را عرضه می کنند؟این ویترینش است.. جای تمیزش. چی ادم پیدا می کند اگر بایکی از این دلال ها برود؟دختر بچه؟ زنان مهاجر بی کاغذ؟ من اصلا این ویترین ها را باور ندارم.من شعار های بیمه و بازنشستگی را هم باور ندارم. فکر نمی کنم این زن ها، یا حد اقل بخش اعظم این زن ها بتواند اینده، شغل یا امنیتی داشته باشند. فکر نمی کنم حتی این چهره های ناشاد امیدی به اینده داشته باشندچیزی که من می بینم حد اقل هیچ ربطی ندارد به ان همه تصویری که به خوردم داده اند. همان تصویر شهر نویی است که توی کتاب های میرصادقی دیده ام.همان دلال ها، همان خانه ها. من حد اقل تفاوت چندانی نمی بینم.چه حقارتی است تحمل انهمه نگاه را که به تو به چشم گوشت نگاه می کنند. کی ان نگاه ها را بیمه می کند؟ چقدر حقوق بازنشستگی می دهند برای تحمل یک عمر شیء بودن؟ کی اصلا می توانداین همه زخمهای این ادم ها را درمان کند؟ چه حقوقی؟ کدام بیمه ای؟کی این ادم ها وقت می کنند درس بخوانند؟ کدام مدرک؟ و اخر سر که با بدجنسی فکر می کنم که توی شغل های دیگر هم اینقدر نسبت جهان سومی ها به هلندی ها زیاد است؟
تو را نزدیکم احساس می کنم.انجا تو را خیلی نزدیکم احساس می کنم.می فهمم اشک هایت را و می فهمم که چرا با فحشا مخالفی.می فهمم که فحشا یک فرمی از برده داری است.با چشم هایم می بینم که یک فرمی از برده داری است.از خودم راستش خجالت می کشم که همیشه از بهبود شرایط کار برای روسپی ها حرف زده ام.فهمید م که چرا همیشه اینقدر عصبانی می شوی وقتی من از فحشا به عنوان جزیی لاینفک از زندگی حرف می زنم. مثل تمام ان ادم های میانه حالی که به جای الغای برده داری با برده ها مهربانی می کردند، درست مثل همان ها.که فکر می کردند برده داری همیشه بوده..که جاودان است.فهمیدم چرا لینکلن اینقدر با بقیه فرق دارد…فهمیدم چرا اینقدر تو را دوست دارم.. انگار انجا بودی.انگار داشتم با چشم های تو…با چشم های شاعر تو به ان زن ها نگاه می کردم و برای اولین بار در زندگیم فهمیدم که چرا با فحشا مخالفی.. ان زن ها ذهن من را ترک نمی کنند.کسی با صدای تو دستم را می گیرد.به من می گوید که اینده بهتر از امروز خواهد بود.که اینده برای همه بهتر از امروز خواهد بود.و من مثل همیشه حرف های تو را باور می کنم….نه !شاید بیشتر از همیشه .امروزان چهره های ناشاد گواه حقانیت تو بودند.
دارم با یک اتوبوس پرنده روی ابر ها پرواز می کنم.نه خواب نیست اصلا اصلا خواب نیست.این هواپیمای لعنتی ووئلینگ که دارد من را از مالاگا می برد به امستردام عین اتوبوس است.در توالت گلاب به رویتان 4 ردیف جلوتر است و اینقدر هواپیما کوچک است که اگر کسی بخواهد در توالت را باز کند کابین خلبان عملا غیر قابل عبور و مرور می شود.کنار من دو تا دختر نشسته اند که بوی سیگار وحشتناکی می دهند و که با همه پسر های هوابیما لاس می زنند.هوابپیما بپر از بچه است.منتهی به جای بچه های سبزه رویی که عادت دارم ببینم اینها همه شان بورند.و گرنه به همان بی ادبی و پر سرو صدایی بچه های اسپانیا یی هستند.
5 تا چمدان فکتور کرده ام و وقتی می رسم فرودگاه بهم می گویند که در کل 5 تا چمدان می تواند 20 کیلو بار باشد.نه توی هر کدامش بیست کیلو.اینست که هول هولکی بارهایم را می ریزم توی یک چمدا ن و در نتیجه یکعالمه چیز ها جامی ماند.بقیه را می دهم به سباستین که تا فرودگاه همراهم امده تا بعد برایم پست کند.ان وسط سباستین هم غر می زند که می خواهد برود مسافرت.
کلا شرکت هواپیمایی دو تا کارمند دارد.اول همان دو تا بارمان را فاکتور می کنند بعد همان دو تا دم گیت چکمان می کنند.البته اگر بشود اسمش را چک گذاشت.من که همینطوری ی برگه شناسایی رد می شوم.فکر کنم که بعدا همان دو تا احتمالا بار ها را کول می کنند و می برند تا هواپیما.ابرها زیر پایم بر ابر است و هی هم دارد غلیظ و غلیظ تر می شود.
خلاصه در حد اتوبوس است.اما بالاخره دارم می روم یک کشوردیگر را ببینم. طلسمم بالاخره شکست.
راستی یک سوال چی ممکن است توی یک چمدان بگذارد کسی که 5 تا چمدان کلا بیست کیلو بشوند؟تو هر کدام یک سر بریده؟
اهان راستی ممنوع نیست ادم توی هواپیما ازکامپیوتر استفاده کند؟

کولی هر روز می رود دشت…دشت پر است از گلها ی رنگ و وارنگ ..کولی آن قصه قدیمی را از بر است……داستان قدیمی می گوید باید یکی یکی گلبرگ ها را بکند و بشمارد:دوستم داره…دوستم نداره..دوستم داره…دوستم نداره…اخرین گلبرگ را که بکند معلوم می شود که جنگجو دوستش دارد یانه….کولی می داند که باید ان شقایق سه گلبرگی را پیدا کند…همان شقایقی که قصه ها می گویند خیلی کمیاب است…همان که می گویند از خون اولین جنگجوی جهان روییده…فقط آن شقایق است که با بازی کولی جور در می آید .یکی یکی گلبرگ گل ها را که می کند با خودش ارام نجوا می کند:دوستم داره..دوستم نداره..اما همه گلها چهار تا گلبرگ دارند…و همیشه آخرین گلبرگ به کولی می گوید که جنگجو دوستش ندارد. کولی توی دشت می گردد.نمی خواهد تقلب کند.می داند که اگر بازیش را با :دوستم نداره شروع کند،آخرین گلبرگ به او خواهد گفت که جنگجو دوستش دارد…اما کولی دلش نمی خواهد تقلب کند…نمی خواهد گلها بهش دروغ بگویند.می خواهد همه چیز درست باشد.همه چیز قشنگ باشد.حتی اگر جنگجو دوستش نداشته باشد .کولی فقط می خواهد آن شقایق سه گلبرگی را پیدا کند… حتی اگر تا آخر دنیا طول بکشد.
خیلی وقت نیست که می شناسمت…از دانشگاه علامه..شاید چهار یا پنج سال…
هنوز برایم نامه می نویسی و هنوز هم مثل همه روز های که با هم بودیم عادت نداری خیلی چیز ها را بگویی.نه به من..به خودت هم عادت نداری خیلی چیز ها را بگویی..ازدواج کرده ای.تو هم ازدواج کرده ای.با ادمی که دوستش داری ..می گویی که خوشبختی…می گویی که خیلی خوشبختی.اما انگار همین اصرارت است بر خوشبخت بود ن که من را به شک می اندازد.که می بردم به یک روز تابستانی چند سال پیش….
امده ام کمکت.داری اسباب کشی می کنی و کلی ذوق خانه جدیدت را داری… همه دوستها جمعند.می گوییم و می خندیم و تو خوشحالی.با ذوق برایم تعریف می کنی که عاشق اسباب کشی هستی.شاید چون می دانی که من هم همینطورم.
مرد که بهت زنگ می زند دارم لباس ها را از توی کمد در میاورم.هر چند که هنوز با هم دوست نشده اید اما من میدانم که دوستش داری.فکر می کنم شاید مزاحمت باشم.بهت اشاره می کنم که از اتاق بروم بیرون؟ با سر علامت می دهی که نه و شانه هایت را بالا می اندازی.مثل همیشه می خواهی وانمود کنی که هیچ حرف خاصی نداری که با مرد بزنی.من هم لج می کنم و توی اتاق می مانم.فکر می کنم که تو باید یکروز بپذیری که مرد را دوست داری و که بتوانی بخواهی که با او تنهایت بگذارند.
به مرد می گویی که بیاید کمک و که دارد خوش می گذرد و….
دو دقیقه بعد نگران گوشی را می گذاری.
- چیزی شده؟
- یه پاکت مدارک رو گم کرده نمی دونه کجا گذاشته.حالا بهش گفتم زنگ بزنه و بگه که کجاست؟
- میاد؟
- نه گفت خسته است .سرش درد می کنه.
(خیلی بعد تر یکروز که از دستش عصبانی هستی برایم تعریف می کنی که بهت گفته که برای چی باید بیاید و که هیچ وظیفه ای حس نمی کند…هر چند بهش گفته ای که فقط برای اینست که دور هم بهتان خوش بگذرد…)
یک ربع بعد دوباره حالت سر جا امده.داری تند و تند وسایل را جمع می کنی و سر حالی.تلفن که زنگ می زند نگاهی به شماره می کنی و گوشی را با شوق برمی داری.همیشه وقتی بهت زنگ می زند همینطور است.توی دانشکده هم گوشی موبایل را که جواب می دهی من از حالتی که چشم هایت پیدا می کند وقت نگاه کردن به صفحه می فهمم که مرد است. هر چند به رویم نمی اورم.می دانم که بدت می اید …
از اتاق که بیرون می ایی قیافه ات سبز شده…رنگش را می گویم…سبز…خاکستری.
هیچ چیز نمی گویم… ادامه می دهی به کارت..می خندی.اما دیگر خودت نیستی…نه.خودت نیستی.دیگر شوق و ذوق نداری.دوباره ان ماسک همیشگی ختر کوچولوی خندان را به صورت زده ای که حد اقل من باورش نمی کنم.چه چیزی بهت گفته که تمام شوق و ذوقت را از بین برده؟ چند روز بعد طاقت نمی اورم.ازت می پرسم که ان روز چه اتفاقی افتاده است و دیالوگ را برایم باز گو می کنی”
- سلام
- سلام وسایلت پیدا شدند؟
- اره.جا گذاشته بودم زیر تخت یکی.
- چی؟
- رفته بودم خونه یه دختره جاش گذاشته بودم زیر تختش.
- اهان خوب. خوب شد پیدا شد حالا. نمیای؟
- نه. من چه وظیفه ای دارم؟
…..
همان موقع بهت می گویم: ببین مسخره بازی بسه.این رابطه را چرا قطع نمی کنی؟
خیلی با تعجب نگاهم می کنی و می گویی : ببینم تو اصلا تا به حال عاشق بوده ای؟
اخه این چه عشقیه که طرف بهت می گه با یکی دیگه بوده؟
خوب دروغ می گه…
دروغ بگه که بد تره …فکر کن فقط همچین دروغی گفته که حالت رو بگیره.اخه کسی که خوشحالی تو ناراحتش می کنه مگه میشه دوستش داشت؟
باز هم نگاه م می کنی و با غیظ می گویی : تو لازم نیست به من درس عشق بدی.
…….
با همان مرد ازدواج کرده ای.عاشقش هستی.می دانم.اما از خودم می پرسم که چطور می شود عاشق مردی بود که اینقدر راحت با لذت شکنجه ات می کند؟ که اینقدر شادی تو عذابش می دهد؟ تو واقعا خوشبختی؟ واقعا خوشبختی؟ می دانم این را که بخوانی از دست من عصبانی می شوی.اما وقتی تو برایم می نویسی که خوشبختی…خاطره ان روز تابستانی دست از سر من بر نمی دارد.راستش هر بار که نامه ای از تو دارم …وقتی می خوانمش فکر می کنم: کی طلاق می گیری؟
جنگجو به کولی می گوید که باید برود. که برای اینده خودش خوب است.که باید برود جادوگری یاد بگیرد.کولی سرش را مثل همیشه تکان می دهد و ته دلش التماس می کند که جنگجو بهش بگوید که بماند.که تنهایش نگذارد…دلش می خواهد به جنگجو بگوید که همه این مدت بهش دروغ گفته است . اگر گفته می خواهد برود سرزمین کولی ها جادوگری یاد بگیرد برای این بوده که جنگجو بهش توجه کند.که یک کمی بهش توجه کند. که بهش اهمیت بدهد.که بهش بگوید که بودنش برایش مهم است و جنگجو هیچوقت این را بهش نگفته.حالا زمانش رسیده که برود.دلش نمی خواهد.دلش اصلا نمی خواهد.نکند حالا که رفت جنگو او را یادش برود؟
نکند دوباره سر و کله یکی ازان کنتس ها پیدا بشود؟ نکند مثل همیشه جنگجو بگذاردش توی تنهایی…توی شب رهایش کند و برود؟ نکند باز هم یکبار بهش بگوید که دوستش ندارد..که نمی تواند دوستش داشته باشد چون یک کولی ساده بیشتر نیست.یک کولی پا پتی معمولی.که نمی شود دوستش داشت. که نمی شود به خاطران چیزی که هست دوستش داشت.که ان چیزی که هست خیلی کم است برای جنگجو. کولی اصلا برای همین می خواهد برود….بعد از قضیه کنتس می خواهد برود.
چطور جنگجو می تواند ببردش توی مهمانی های قلعه های دیگر؟ چطور میتواند بگوید که همراهش یک دختر کولی است که هرگز جواهری نداشته..هرگز ساز های باستانی نزده و اداب معاشرت یاد نگرفته؟ چطور می تواند بگویدکه سرگرمی کولی ور رفتن با گل های وحشی توی باغچه است؟ که بهترین همبازیش بز سفیدی است که همه جا با خودش میبردش؟
اسب دم در حاضر است.اسب را برای کولی فرستاده اند.از سرزمین کولی ها..که برود جادوگری یادبگیرد.وقتش است که برود اما انگار پایش را به این قلعه قدیمی بسته اند..نه. پایش را نه.قلبش را بسته اند به این قلعه قدیمی.جنگجو تا دروازه قلعه همراه کولی نمی اید .کولی توقعی هم ندارد.میداند که فقط یک کولی ساده است.یکی از هزار تا کولی که لابد از زندگی جنگجو گذشته اند.سوار اسب می شود.نگاهی به پنجره های بسته برج جنگجو میا ندازد و می رود. اشک هایش راه را از مروارید پر می کنند.
ایا اگر همه کاری را انجام دادند به این معنی است که این کار درست است؟
دو روز پیش با یکی از اقوام دور تلفنی حرف می زدم.بحث اجاره خانه بود. دانشگاه یکسری خانه اجاره می دهد و از حالا باید پول را بریزی به حساب و اگر بعدا منصرف بشوی دیگر راهی نداری…یعنی مثلا اگر در طول ماه اینده بفهمی که خانه را نمی خواهی پولت بر باد می رود یعنی پول را دیگر بس نمی دهند.
من هم گفتم که این پول را به حساب نمی ریزم. چون نمی دانم قصد دارم امسال را چطور بگذرانم. بحث سر این بود که ایا این کار درست است یا نه.یعنی ایا اینکه من یکنفر مقاومت کنم و بگویم که حالا که سیستم غلط است من خودم را باهاش تطبیق نمی دهم درست است یا نه.بحث این اشنای ما همین بود.می گفت که خوب این ها می خواهند پول در بیاورند و سیستمشان همین است و همه همین کار را می کنند و تو اشتباه کردی که همان کاری را نکردی که همه می کنند.
مساله دقیقا همین است.اگر یک سیستمی غلط باشد من حتی اگر همراه نشدن با ان سیستم بهم ضرر بزند باز هم باهاش همراه نمی شوم.
فکر می کنم مقاومت های یکنفره هم حتی فایده دارد.معلوم است که سیستم با مقاومت من یکنفر تغییری نمی کند.اما اگر من کاری را که خلاف عقایدم است انجام بدهم ایا مشکل سیستم حل می شود؟
ایا با درست زندگی نکردن من مشکل حل می شود؟
با عصبانیت و بدجنسی تمام به این فکر می کنم که ادم ها می خواهند تو هم خودت را با سیستم تطبیق بدهی تا خیال خودشان راحت باشد که دارند کاری را می کنند که همه می کنند.اگر تو ان کار را نکنی ان گله خوشحال و خندان را خراب کرده ای. دور و بر ما خیلی مسایل اینجوری زیاد است.ادم ها عادت دارند ادم را هل بدهند داخل گله گوسفند ها…داخل گله زن های خوب و سر به راه…داخل گله کارمند های اب باریکه چشم به اخر ماه …انگار اگر تو مقاومت کنی ، می بینند که می شود مقاومت کرد و نمی خواهند ببینند.نمی خواهند بدانند که ضعیف بوده اند، که تسلیم شده اند که جایی حتی که نه گفتن هیچ خطر و ضرری نداشته هم نتوانسته اند نه بگویند.نمی خواهند باور کنند که می شود مقاومت کرد و خوشبخت بود.
نمی خواهند باور کنند که می توانسته اند نه بگویند.تا به حال خودشان را راضی می کرده اند که راهی نیست جز تسلیم شدن و نمی خواهند باور کنند انگار که راهی هست.حتی کوچک.انگار خوشبختی تو بد بختیشان را بیشتر بهشان نشان می دهدوانگار درستی تو ضعفشان را به رخشان می کشد..نمی خواهند ببینند…
جالب است که این تفکر را توی مبارزان شجاع دهه شصتی زیاد می بینم.
می فهمم که ایزوله شدن که از دست دادن همه چیز با هم؛ یا تبدیلشان کرده به گرگ یا گوسفند.
یکی شده دلال مسکن که توی ونزوئلا برج می سازد و یکی هم شده کارمند دون پایه ..که حتی اینقدر هم قدرت ریسک توی یک کشور اروپایی ..اینقدر قدرت مقاومت ندارد.سیستم سرمایه داری اینطوری است، لهت می کند.اما بالاخره یکروزی باید بلند بشوند. می فهممشان اما نمی توانم توجیهشان کنم.نمی توانم بعد از بیست سال باز هم توجیهشان کنم.وقت ا ینست که بلند بشوند…نمی دانم…این طور چیز ها را که می بینم از خودم می پرسم چقدر وحشتناک است…چه احساس بطلانی این ادم باید نسبت به جوانیش داشته باشد.حتی همان موقع هم مسلکش را انتخاب نکرده است به گمانم.حالا همه جوان ها خانه می خرند ان موقع همه عضو حزب می شدند… گمانم همان موقع هم به خودش گفته..ای بابا همه همین کار را می کنند .رسمش همین است.هر گز مبارز نبوده ام…اما همیشه جنگیده ام..و همیشه خیلی خیلی جنگ هایم کوچولو بوده است..از همین کار ها..از همین درست بودن ها…نمی دانم..نمی خواهم دنیا را نجات بدهم.اما دلم می خواهد وقتی بر می گردم به گذشته ام نگاه می کنم حسرت نخورم و فقط همین یک راه را بلدم.این که با خودم …با خود خود خودم..درست زندگی کنم.حتی اگر همه دنیا بهم بگویند که دارم اشتباه می کنم و عجیب است … از ان روزی که یاد گرفتم نه بگویم ،با تمام قلبم احساس خوشبختی می کنم.
شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده ناکامی در هجر تو پیمودم…منتظرت بودم..منتظرت بودم…
نمی دانم چرا تمام روز هایی که منتظرت بودم این آهنگ مرضیه به یادم می آمد…صد بار از پنجره سرک می کشیدم..صد بار از یک تا صد و از صد تا یک می شمردم و ضربان قلبم هی از ثانیه شمار جلو میزد..مهم نبود که دیروزش هم تو را دیده بودم..خودم را صد بار توی اینه نگاه می کردم…می خواستم وقتی که می ایی به نظرت زیبا برسم…نمی دانم هیچوقت من را زیبا می دیدی یا نه..نمی دانم…می خواستم زیباییم…بوی عطرم و رنگ ارایشم..توجه تو را از دنیایی که انهمه عذابت می داد منفک کند.می خواستم بین تو و دنیا بایستم ..که نگذارم اینهمه اذیت بشوی… می خواستم با زنانگیم به جنگ رنج تو بروم…نمی دانم آن عصرگاههای ما با هم،ان کنار هم بودن های گاه و گدارمان…شعر ها و چای…غذاهای بد مزه ای که با یک عالم عشق برای تو می پختم ،چقدر از رنج تو کم می کرد؟ از رنجی که تمام مرد های ما..تمام زن های ما مثل زخمی موروثی قرن ها بود که با خود می کشیدند و همیشه به همان تازگی و روز اولش بود.دلم برای ان روز ها تنگ شده…چقدر دلم برای ان روزها تنگ شده…برای بوی دود ترافیک که با خودت میاوردی و خستگیت از کار،برای بلوزهایی که همیشه لکه های سرخ ماتیک من رویشان می ماند…برای صدای نکره زنگ که همیشه همراه بود با اخرین نگاه من در اینه به خودم و گرفتن یک ظاهر بی خیال:که من همیشه همین هستم که می بینی..چقدر دلم تنگ شده..برای دور شدنت از خانه من…برای تو که هیچوقت به پشت سرت نگاه نمی کردی. برای خودم حتی که همیشه همانطور که دور می شدی نگاهت می کردم و فکر می کردم که برای تو تمام شده ام…که دوباره داری به جنگ دنیا میروی…که من…عطرم و رنگ هایم را همانجا فراموش می کنی..که در را که می بندی دیگر نمی توانم ازت محافظت کنم….اما همان عصر گاه های کوتاه هم برایم غنیمت بود…بودن با تو…رویا بود شاید؟ نمی دانم…اما چقدر دلم برای آن عصر ها تنگ شده است.
1.ما ازدواج می کنیم چون دیگر وقت ازدواجمان شده است.مادر بزرگ خاله و عمه مان
مدام غیر مستقیم بهمان می گویند که دلشان می خواهد ما را در لباس عروس ببینند و بچه ما را بغل کنند.
2.ما ازدواج می کنیم چون خودمان هم دلمان می خواهد خودمان را توی لباس سفید ببینیم.حال می کنیم از اینکه توی فیلم با لباس بلند از پله ها ا ارایشگاه پایین بیایییم و شاهزاده پایین پله ها منتظر باشد.
3 ما ازدواج می کنیم چون پدر ومادرمان بهمان می گویند با این ادم خاص ازدواج نکنیم بنابر این ما فکر می کنیم که این ادم خاص یک چیز به درد خوری دارد و پدر و مادرمان نمی فهمند که عشق چیست.ما همیشه می خواسته ایم جلوی پدر ومادرمان بایستیم و چون تنهایی کار سختی است با کمک طرف این کار را می کنیم و تازه منت هم سرش می گذاریم.
4. ما ازدواج می کنیم چون مامان بابایمان بهمان می گویند که با این ادم خاص ازدواج کنیم.و ما چون هیچوقت نتوانسته ایم نه بگوییم حالاهم نه نمی گوییم.و با طرف ازدواج می کنیم.اینجوری هر وقت طرف بد از اب در بیاید می توانیم تقصیر را بیاندازیم گردن پدر و مادرمان.
5. ما ازدواج می کنیم چون یکعالمه مشکل با طرفمان داریم و فکر می کنیم که این مشکلات به این خاطر است که با هم زندگی نمی کنیم و که وقتی با هم زندگی کنیم این مشکلات حل می شود.
6.ما ازدواج می کنیم چون همه دور و بری هایمان ازدواج کرده اند و ما حال می کنیم که یک حلقه چاق الوی طلایی توی انگشتمان ببینیم.
7.ما ازدواج می کنیم چون هیچ کار دیگری نداریم انجام بدهیم.از زندگیمان کلافه شده ایم دلمان می خواهد زندگی خودمان..استقلال خودمان را داشته باشیم. بنا بر این ازدواج می کنیم.
ما ازدواج می کنیم چون نمی تونیم خانه جدا بگیریم و ازدواج ما را از شر زندگی با مامان و بابایمان خلاص می کند و در عین حال د یگر نمی توانند توی زندگیمان نظر بدهند.
8.ما ازدواج می کنیم چون یکعالمه هورمون داریم و حسابی هم فعال هستند اما چون یک عالمه هم تابو داریم و نمی توانیم با طرف سکس کامل داشته باشیم باهاش ازدواج می کنیم و فکر می کنیم که دیوانه وار عاشقش هستیم.
ماه رقصان تذکر به جایی داد که یادم رفته بود: ما ازدواج می کنیم که بزاییم.یا حداقل خانواده همسر محترم برای این ما را می گیرند که بزاییم!!!
از در که تو می اید دل کولی می ریزد پایین.جنگجو با لباس بزم هم دل کولی را می لرزاند..
چند قدم برمی دارد به سمت جنگجو و بعد پشیمان می شود. قشنگترین لباسش را پوشیده.خودش را توی انعکاس مسین تمام زره ها و جام های مه الود پنجره ها نگاه کرده…هزار بار..و سعی کرده انعکاس لباسش را توی چشم های روشن جنگجو حدس بزند.
مهمانی که شروع می شود جنگجو مثل همیشه درگیر یکی از ان جلسه های جنگی همیشگیش است…از همان ها که توی قلعه های مجاور با ان کنتس های چروکیده ای برگزار می شود که هنوز با زره شوالیه های مرده شان می خوابند.کولی می داند که این را اگر به جنگجو بگوید جنگجو عصبانی می شود.همانطور بی هدف توی مهمانی پرسه می زند و بی حضور جنگجو احساس می کند با همه این ادم ها غریبه است.می شناسدشان اما که چه؟ وانمود می کند ازشان خوشش می اید فقط چون همرزم های جنگجو هستند و جرات ندارد به مرد بگوید که حوصله اش را سر می برند و که پرنده های برج خودش را بیشتر دوست دارد و که سرگرم کننده ترند.سرگرم کننده تر از این همه دوک و کنت با ان زن های از دماغ فیل افتاده عجیب و غریبشان. سعی می کند که گوشه کنار خودش را قایم کند که جنگجو بیاید پیدایش کند.اما نه انقدر گوشه کنار که لباس هایش کثیف بشوند.هزار بار خودش را توی انعکاس چشم های جنگجو تصور کرده. از کنجی که تویش چپیده نگاه می کند به زن های دیگر مهمانی…به جای گردنبند طلا همان مهره های همیشگی را اویخته و به جای نیم تاج چند تا گل وحشی را همین طور بی هوا توی موهایش فرو کرده است.جنگجو خیلی دیر می اید، زن های همراهانش می روند به استقبال مرد هایشان اما کولی سر جایش می ماند تا جنگجو بیاید پیدایش کند دلش برای اغوش جنگجو تنگ شده. دلش می خواهد مرد بغلش کند و مثل بعضی وقت ها که خیلی خوش اخلاق است بهش بگوید عزیزم…
یا دستش را انطوری که کولی دوست دارد بکشد روی گونه اش و با ان چشم های شفافش زل بزند توی چشم های کولی و دل کولی مثل بار اولی که دیدش غنج برود و قلبش توی دهنش بیاید.جنگجو می اید توی سالن ، به همه سلام می کند. با بعضی از کنتس ها چند کلمه ای رد و بدل می کند وکولی می بیند که دستش را می کشد روی گونه بعضی هایشان حتی. .جنگجو بالاخره از کنار کولی می گذرد،اما اصلا نگاهش نمی کند.نمی بیندش شاید.نمی بیندش؟ چیزی توی دل کولی می ریزد پایین.گل های دامنش پژمرده می شوند. مهره های گردنبند هرکدام می شوند اندازه یک سنگ اسیا و از گردن کولی اویزان می مانند
نمی بیند این همه انتظار را؟دامن تازه اش را؟ گل های روی موهایش را؟رد می شود و ومیرود.تمام قلعه روی سر کولی اوار می شود.احساس می کند دلش هوای ازاد می خواهد.هوای تازه. اما به سرسرای سنگی هم که می رود باز حس می کند که دارد خفه می شود.دلش می خواهد گریه کند زار زار گریه کند.پاهایش را بکوبد زمین و گل های توی موهایش را زیر پا له کند.دلش می خواهد جنگجو در اغوشش بکشد.اما مرد جایی دور گم شده است.نه که دور باشد…نه.اما کولی برای اولین بار می فهمد که جنگجو از حضورش خجالت می کشد.که جنگجو دلش می خواهد زن همراهش یکی از ان کنتس ها باشد نه این کولی پا برهنه.بالاخره جنگجو به کولی نزدیک می شود.کولی فکر می کند که حتما امده ازش دلجویی کند و فکر می کند چقدر کیف دارد که الان بنشیند کنار جنگجو و جنگجو مثل همیشه برایش از چیز هایی بگوید که توی جلسه جنگی گذشته است.فوری حاضر می شود که جنگجو را ببخشد و همه چیز را فراموش کند.
اما جنگو فقط شمشیرش را می دهد که کولی برایش نگه دارد و دوباره بر می گردد که برود به سمت جمع کنت ها.. صبر کولی تمام می شود.دستمالی را که جنگجو بسته به دسته شمشیر بهانه می کند و شمشیر را پرت می کند سمت جنگجوو می زند زیر گریه..مثل گربه ای است که به دام افتاده باشد.ته دلش به جنگجو التماس می کند که یک لحظه دستش را بگیرد.فقط یک لحظه و بهش بگوید که وسط این همه زن و جنگ فقط کولی را می خواهد.اما نمی تواند این را بگوید.نمی تواند چیزی بخواهد.نمی تواند از خشم کوری سخن بگوید که دلیلش دیده نشدن است.که دلیلش ندیدن انعکاس لباسش است توی چشم های جنگجو… که فقدان حس انگشت های مرد است روی گونه اش. که می ترساندش.تمام شب کولی کلافه است.توی سالن های رقص قدم می زند و سعی می کند از دیدن جنگجو احتراز کند.به رقص ادم ها نگاه می کند و خودش را توی اغوش جنگجو تصور می کند که توی یکی از ان سالن ها با سقف بلندش چرخ می خورند و شقایق های دامنش همه جا را پر می کند و بوی گل های وحشی موهایش که زیر تماس لبهای جنگجو هزار تا غنچه می دهد ادم ها را مست.بعد یادش می افتد که یک کولی بیشتر نیست و که جنگجو هرگز با او نمی رقصد و که ان چند باری هم که توی شب های تنهایی تصمیمش را گرفته پاهای کولی توی هم گیر می کرده اند و مدام توی اغوش جنگجو ولو می شده است.
مهمانی که تمام می شود کولی صبر می کند که جنگجو مثل همیشه جنگجوی خودش بشود.که کولی را جلوی اسبش سوار کند و بروند تا قلعه خودشان و هر چند که حرف نزند محکم کولی رابهسینه اش فشار دهد و بوی مشک از زیر پیراهنش بپیچد توی دماغ کولی و از خود بیخودش کند.اما به در قلعه که می رسد جنگجو رفته است. کولی باور نمیکند که تنها رفته باشد.نمی خواهد با کالسکه هیچ کس برود.نمی خواهد سواراسب هیچ شوالیه ی دیگری بشود.از شب نمی ترسد.لابد می تواند راه را پیدا کند. گلویش از فرط بغض درد می کند .از یکجایی بوی مشک می اید.نه ،کولی راه قلعه شان را گم نمی کند.با ان بوی مشک نمی تواند گم کند.توی کوره راه دنبال بوی مشک راه می افتد و توی تاریکی گم می شود.




