اینقدر می فهممت که بعضی وقت ها وحشتم می گیرد.اینقدر می خواهمت که بعضی وقت ها دلم می خواهد بگذارم بروم یک جای دور…می ترسم بودنم اسیبی به تو برساند…می ترسم بندی بشوم به پایت…می دانم دیگر حضور من برای همیشه زندگی تو را تهدید خواهد کرد…. حضور کولی بی سامانی که هر لحظه بارانی…هر شب مهتابی با لباس های رنگ و وارنگش پیدا می شود…کولی دیوانه ای که می خواهد تو را زیر باران توی خیابان جلوی همه مردم دنیا ببوسد و باکی هم ندارد.کولی هر روز به مطبت زنگ خواهد زد…به منشیت حسودی خواهد کرد و برای زنت قرص های سمی خواهد فرستاد….یادت می اید اصلا ان روزهای دور را که کلی طلسم  درهای قلعه ات راشکست؟ ورد؟ نه!کولی جادویی بلد نبود.گریه کرد…اخم کرد خندید..با درهای بسته حرف زد سماجت کرد ،قهر کرد…درها بالاخره حوصله شان سر رفت یا شاید یادشان رفت که طلسم بوده اند و راهش دادند تو.یادت می اید کولی را که تا رسید توی قلعه بی اینکه مهلت بدهد صاحبخانه شد؟ که همه جا را با تسبیح  های رنگیش پر کرد؟ که به زره های تزیینی شوالیه ها گل وصل کرد و روی دیوارهایی که  توی قابهای سیاهش ابا و اجداد جنگجو خیلی جدی اخم کرده بودند نقاشی های زرد و قرمز کشید…یادت می اید توی راهروها اواز خواند با همان صدای جیغ جیغی اش…خندید و خفاش ها را از کنج های تاریک فراری داد؟یادت می اید جنگجو؟یادت می اید صدای خلخال هایی را که توی راه پله های تاریک قلعه تکرار می شد؟ اول بهش  اهمیتی ندادی گمانم…اما بعد دیگر خیلی دیر شده بود…کولی به همه سوراخ سنبه ها سرک می کشید و تکه هایی از دامن گل گلیش  به فلز ها و شمشیر های تزیینی گیر می کرد و کنده می شد..هر جا  می رفتی که خلوت کنی…یک تکه دامن گل گلی را می دیدی که جایی چسبیده بود…کولی اینجوری ها بود که عاشقت شد.اولش شاید کنجکاوی بود..کنجکاوی شناختن مردی که اینهمه داستان ازش شنیده بود.مردی از تبار جنگجویانی که شب های کودکیش را با قصه هایشان به خواب رفته بود…اما بعد کمی بعد تر…وقتی می رفتی  جنگ و بر نمی گشتی…وقتی که کبوتر های نامه بر با پیغام هایت می امدند و هیچ کدام از ان کولی نبود…وقتی که بودی و جلسه های جنگیت نمی گذاشت کولی تو را ببیند فهمید که عاشقت شده است…کولی زن ماندن نبود و شد بندی قلعه تو…ماجراجویی کوتاه شد عشقیکه می دانست روزی ازش افسانه خواهند ساخت…..راستی تو هم کولی را میدیدی؟لابد…برای همین بود که شب ها، بعضی شبها بای اتش توی قلعه که نشسته بودی و کولی از توی تاریکی پیدایش می شد و بی صدا کنارت می نشست ته دلت ذوق می کردی…ذوق می کردی؟نمیدانست.اما سرت را می گذاشتی روی شانه اش و گریه می کردی و کولی  با همان انگشت های کوچکش اشک هایت را ارام پاک می کرد تا خوابت ببرد…یا می نشستید با هم دم اتش تخمه می شکستید و کولی برایت از ماجراهای خصوصی شوالیه ها و خدمتکار ها حرف می زد و تو می خندیدی.دلت می خواست شاید همیشه این چیزها را بدانی…اما کولی نمی فهمید چرا هر کس به تو می رسد فقط راجع به نقشه های جنگ صحبت می کند.با کولی که راجع به جنگ صحبت می کردی سرش را فاضلانه تکان می داد و تو می فهمیدی که دارد به گل های باغچه فکر می کند.

شب های دیگری هم بود…شب هایی که سراغی از کولی نمیگرفتی و وقتی خسته به رختخواب می رفتی کولی که خلخال هایش را در اورده بود پاورچین از توی تاریکی در میامد تا خودش را توی اغوش تو گرم کد.می دانستی که چقدر بی تو همیشه سردش بود نه؟می دانستی.تو هم گمانم بعضی وقت ها به برج کولی می رفتی…برج کولی ..همان اتاق کوچکی که کولی بالای برج کبوتر خانه برای خودش دست و پا کرده بود…

تو هم ان اتاق را دیده بودی نه؟یادم می اید شب ها..هر شب ،کولی همانطور که موهای سیاهش را شانه می کرد به صدای پاهای بیرون گوش می سپرد…می دانستی که شب هایی که نمی امدی ..کولی در انتطار صدای  فلزین زره ات…در انتظار بوسه هایت تا صبح خوابش نمی برد؟