لوسی یک دختر خیلی مهربونه که توی یک دهکده در ضلع جنوبی یک رودخانه زندگی می کنه. خیلی عاشق پیتره.پیتر یک ادم دختر بازه که هیچ چیز براش مهم نیست.لوسی مساله را با ویلیام بهترین دوستش در میون میگذاره.ویلیام بهش می گه که بهتره پیتررو فراموش کنه ودر عوض با مارتین همسایه پیتر دوست بشه که به لوسی ابراز علاقه می کنه.اما لوسی نمی تونه پیشنهاد ویلیام رو قبول کنه: مرسی که به حرف هام گوش دادی اما من عاشق پیترم!!!یک روز بالاخره لوسی تصمیم می گیره بره و به پیتر بگه که چه احساسی داره.از اونجایی که پیتر اون سمت رودخونه زندگی می کنه لوسی باید با قایق به اونجا بره…اینه که به دیوید، قایقران دهکده می گه که از رودخونه ردش کنه و بعد منتظرش بمونه تا برگرده.دیوید اما باید برگرده خونه.و تا فردا عصر نمی تونه لوسی را برگردونه.اما لوسی دیگه نمی تونه تحمل کنه و می خواد حتما همون موقع بره خونه پیتر و همه چیز رو بهش بگه.

وقتی میرسه اونجا، از احساسش با پیتر حرف می زنه. پیتر کلی ذوق می کنه که لوسی عاشقشه و وقتی می فهمه که قایقران اونشب کار نمیکنه از لوسی می خواد که شب رو اونجا بمونه……بقیه اش رو میتونید حدس بزنید.

صبح فردا لوسی خیلی خوشحال از خواب بیدار میشه.فکر می کنه که اتفاقی که دیشب بین اون و پیتر افتاده خیلی فوق العاده است.اما به محض اینکه پیتر از خواب بیدار می شه،لوسی می فهمه که اشتباه کرده:

لوسی تو خیلی دختر خوبی هستی.من می دونم که تو یکروز مردی رو خواهی یافت که خوشبختت کنه.خیلی شب خوبی بود.خداحافظ!!! و تقریبا لوسی را از خونه بیرون می کنه.لوسی که شوکه شده نمی دونه باید چیکار کنه….همونطور گریه کنان می ره تا به خانه مارتین می رسه و فکر می کنه که ازش کمک بخواد.چون قبل از غروب قایقران نمیاد و نمی تونه برگرده خونه خودش.وقتی مارتین در رو باز می کنه و لوسی را در ان حال می بینه ناراحت میشه: چی شده؟

لوسی براش همه چیز رو تعریف می کنه.

مارتین بهش میگه: این نتیجه کار خودته.تو پیتر رو میشناختی و می دونستی که این اتفاق میافته نباید وامی دادی.من دیگه با هات کاری ندارم.

لوسی ناراحت از خونه مارتین میاد بیرون و نمی دونه که باید چکار کنه.نمی تونه دیگه تحمل کنه.احتیاج داره که برسه خونه خودش اینه که تصمیم می گیره شنا کنه.می زنه به رودخونه اما خیلی خسته است…خیلی .

دو روز بعد جسدش را چند کیلومتر پایین تر از اب می گیرند.

 

 

سوال اینه: کی بیشتر مقصره؟

لوسی با این کار عجیبش؟

ویلیام که از دوستش مراقبت نمی کنه؟

مارتین که با حرفهاش کلافه می کنه لوسی را؟

 پیتر که قلبش را میشکنه؟

دیوید قایقران دهکده که با وجود اینکه می دونه لوسی می خواد چه کار کنه و پیتر را می شناسه منتظر لوسی نمی مونه؟

( حالا جو ندید ها این یک تست برا سرگر میه.)