شعری از فرانسیسکو الوارز هیدالگو

 

 

از جاده خاطره ها به سوی من برگرد

هنوزهیچ کس پا بر جای قدم های تو نگذاشته است

و من گم شده ام

در راهی متروک  بی تو

میان این همه مه

که بازگشت تو را ناممکن کرده است.

 

فرشته فراموشی شمشیر یخینش را برافراشت

 بر فرازخاطراتم

 من در سایه ها طلوع کردم، اشفته

و دیدم که زمین گذشته ام را می مکد.

 

چشم هایت چه رنگی داشت؟

موهایت مجعد بود یا لخت؟

گامهایت سنگین بود یا چون

گامهای رقصنده ای اهنگین و سبک؟

 

نمی دانم.به خودم نگاه می کنم و تو را نمی بینم.

از تو خالی شده ام.

و تنها چیزی که از تو دارم

باوری شوم است:هیچ چیز دوام نمی اورد.

 

دلم می خواست  باز می یافتمت

با تمام درخششی که روزگاری در تو بود:

می خواهم  باز یابمت  و حک کنم تو را تا ابد

 با چهره ای که  داشتی بر ضمیر خاطره ام.

 

دیگر نمی توانم ادامه دهم

اگر برنگردی از جاده ابی رنگ خاطره ها

و پاک نکنی تمام  این فاصله را

با ،اشک ،اواز  و باران بوسه ها.