شعری از فرانسیسکو الوارز هیدالگو
از جاده خاطره ها به سوی من برگرد
هنوزهیچ کس پا بر جای قدم های تو نگذاشته است
و من گم شده ام
در راهی متروک بی تو
میان این همه مه
که بازگشت تو را ناممکن کرده است.
فرشته فراموشی شمشیر یخینش را برافراشت
بر فرازخاطراتم
من در سایه ها طلوع کردم، اشفته
و دیدم که زمین گذشته ام را می مکد.
چشم هایت چه رنگی داشت؟
موهایت مجعد بود یا لخت؟
گامهایت سنگین بود یا چون
گامهای رقصنده ای اهنگین و سبک؟
نمی دانم.به خودم نگاه می کنم و تو را نمی بینم.
از تو خالی شده ام.
و تنها چیزی که از تو دارم
باوری شوم است:هیچ چیز دوام نمی اورد.
دلم می خواست باز می یافتمت
با تمام درخششی که روزگاری در تو بود:
می خواهم باز یابمت و حک کنم تو را تا ابد
با چهره ای که داشتی بر ضمیر خاطره ام.
دیگر نمی توانم ادامه دهم
اگر برنگردی از جاده ابی رنگ خاطره ها
و پاک نکنی تمام این فاصله را
با ،اشک ،اواز و باران بوسه ها.


3 comments
Comments feed for this article
جولای 23, 2008 روی 10:40
nakamiiha
تا تو بخاطر من كس نگذشت بر دلم
كيست در جهان مثل تو تا به رخش بنگرم
كپي سعدي خودمون و زده داده به خورد خودمون
البته منكر مضمون مشترك در ادبيات شاعران جهان نمي شم
جولای 24, 2008 روی 10:40
مهرنوش
فاصله!من از خودم بیشتر از همه فاصله دارم.اصلا نمیدونم کجام
ببخشید اگه بی ربط بود
می 15, 2009 روی 10:40
حسین
از مطالبت استفاده کردمزیبا بود ممنون