نوشتن عشق من است…نوشتن برای من خیلی بیشتر از کارم …خیلی بیشتر از خیلی چیز های دیگراست یکجورهایی باهاش ازدواج کرده ام. اصلا هر کسی که شروع کند به نوشتن همین اتفاق برایش می افتد.
این راهی است که وقتی انتخابش کنی پایان ندارد، پیروزی تویش نیست.جز رنج چیزی ندارد..نه موفقیتی تویش هست نه کسی بهت افرین می گوید. نه معروف می شوی،نه پول در میاوری…اما وقتی شروع می کنی به نوشتن می شوی یک ادم دیگر.یکدفعه می بینی از سر قلمت چیز هایی دارد بیرون می ریزد که خودت هم باورت نمی شود. شاید این چیز نه خارق العاده باشد نه بدیع اما مال تو است..حس تو است،یک حس ساده که سر شارت می کند…که به زندگیت معنا می دهد.وقتی می نویسی …وقتی زیاد می نویسی کم کم می بینی که صداقت چقدر ساده است.می بینی که همه آن چیز هایی که یک روز سر گرمی یا ارزش بوده اند چقدر می توانند دور باشند از ان ادم نویی که توی خودت پیدا می کنی. بعضی وقت ها این ادمه که توی خودت پیدا می کنی اینقدر فوق العاده است که خودت با دهن باز نگاهش می کنی….بهش افتخار می کنی و توی خیابان همه اش با خودت لبخند می زنی.جادوی نوشتن همین است.تو را دیوانه می کند…به تو اعتماد به نفس می دهد.یادت می دهد که گریه کنی…که از ته دل گریه کنی… که بخندی..که غش غش بخندی و باکیت نباشد که راننده ها برایت چراغ و بوق می زنند.که دنیا را باچشم های دیگری ببینی.که بدانی که اگر همه راننده ها هم بنویسند…همه خشمشان…همه حقارتشان..همه ارزوهایشان را بیرون بریزند همه با هم خواهیم خندید اصلا از کجا پیدا شده این معیار خوب و بد برای نوشتن؟ من توی کلاس کوچولوی خودم نوشته هایی را تجربه کرده ام که از هزار تا اثر ادبی قشنگترند ساده ترند…صادق تر هم.اصلا خوب نوشتن از کجا امده؟نویسنده حرفه ای بودن مثل عاشق حرفه ای بودن نیست؟ مثل فاحشه بودن نیست؟ مثل همخوابگی نیست برای پول؟ تورا وا نمی دارد به عشقبازی با قلمت به خاطر پول؟ تو را از خودت دور نمی کند؟ یک تصویر از تو نمی سازد و وانمی داردت که همان تصویره باشی؟ که همان نویسنده هه باشی؟
از کجا امده ان معیار که خوب می نویسی یا بد؟کی اصلا شاملو را شاملو کرده؟ اصلا کی این خوب و بد ها را برای ما میگذارد؟ هیچ وقت فکر کرده ای که می گذارندشان تا تو ننویسی؟ تا من ننویسم؟ فکر نمی کنی چرا ما نباید بنویسیم؟ چرا نمی گذارند بنویسیم؟ فکر کرده ای چی دارد این حرکت بی معنای قلم روی کاغذ که اینقدر می ترساند صاحبان قدرت را؟
باورم نمی کنی…خیلی ها باورم نمی کنند.اما همین قلم های ساده دنیا را نجات خواهد داد.همین سرباز های ساده.ژنرال ها کمتر شهید می شوند.سر باز ها بیشتر…کی است انکه مدال می گیرد؟ کی است انکه می شود رئیس و وزیر؟سربازه نیست حتما .حکایت نوشتن هم همین است. نوشتن مثل جنگ است.وقتی مرزهای تو تهدید می شود مهم نیست که قابلمه داری یا هفت تیر…مهم نیست که کی هستی.با همان قابلمه ات می روی توی صف اول…شهید بشوی شاید…شهید می شوی…شهید هم که نشوی کسی قدرت را نمی داند کسی ازت تشکر نمی کند.اما تو ادم دیگری می شوی..ادمی که می داند نجات سرزمینش بدون او ممکن نبوده است. ادمی که هر لحظه توی خیابان یادش که می افتد توی دلش به ان ادمی که توی جنگ بوده..به ان شجاعتش…به قهرمانیش دلش برای خودش غنج می رود…حالا هم مرز های انسانیت ما تهدید می شود… اگر شاملو نیستم، نباشم…با همین قلم بد ضعیف کوچکم به جنگ نا برابری…به جنگ همه ان مفهوم هایی می روم که می خواهد من به عنوان یک انسان…به عنوان یک زن خفه بشوم. که به من می باوراند که اگر خوب حرف نمی زنم خفه بشوم.اگر خوب نمی نویسم خفه بشوم…اصلا گور بابای اینکه من به اندازه کافی خوب نمی نویسم.اصلا کی گفته که من باید زخم های این روح پر اشوبم را با کلمات قشنگ بیرون بریزم؟
کی گفته که من بعد از این همه سال تحقیر باز هم باید قشنگ بنویسم…نه من زشت می نویسم.من بد می نویسم.من همانطوری می نویسم که دنیا با من تا کرده است…یا قشنگ می نویسم ان طوری که تو باهام تا کرده ای…اصلا چه اهمیتی دارد؟ مهم اینست که من می نویسم و باور دارم که همین قلم های ساده کوچک روزی دنیا را نجات خواهد داد.

4 comments
Comments feed for this article
جولای 17, 2008 روی 10:40
علا
با درود
در بلاگ امیر نظری از شما دیدم و راه به اینجا کشید، که چه خوشحالم!
اون تصویر که دست وپامو شل کرد و دلم میخواد قلم رو بردارم و روی اون
کاغذ سفید …آی بنویسم!
نوشته های اینجارو بعدا سر فرصت میخونم ، فقط …آفرین، همین!
Lhasa de sela رو بهت برای شنیدن – نیوشیدن- پیشنهاد میکنم !
جولای 17, 2008 روی 10:40
مهرنوش
تو همیشه با همین حرفهات به من شهامت نوشتن می دادی،که مهم نیست خوب یا بد!فقط صادقانه بنویس. چقدر کیف داره آدم خودش باشه.توی کارگاهِ ادبیات تو(کارگاهِ ادبیاتمون)،من خودم بودم.
معلومه که جیران نوشتنو دوست داره.عاشقشه.اصلن جیران یعنی نوشتن!
دووووووووووووسِت دااااارمممممممممممم
جولای 19, 2008 روی 10:40
ماه رقصان
اولا آفرين به اين همه اين همه اينهمه روراستي و صداقت. بعد هم مثل مهرنوش مي گم كه منم هميشه مديون تشويقهاي خوب توام و بعدترش هم كه تو خيلي خوب مي نويسي. خيلي خيلي خوب. آخرش هم منم مي گم بنويس. هميشه بنويس….
جولای 19, 2008 روی 10:40
مريم صفا
همين چند روز پيش بودكه به مهسا مي گفتم حسوديم مي شه به جيزان كه انقدر خوب مي نويسه، انقدر روون و راحت.
هنوز هم كلاس كوچيك مون رو كم دارم. هنوز آرزوي تكرار شدن اون عصرها رو دارم. واقعن دلم مي خواد دوباره مثل اون روزها راحت بنويسم حس هام رو.
از همين جا هم مي خوام به مهرنوش پيشنهاد كنم وبلاگ بنويسه. مهرنوش! شروع كن ديگه!