یک آهنگ از الخاندرو فرناندز مکزیکی ترجمه اش کرده ام.برای همه لحظه های با هم بودن که قدرش را نمی دانیم و از دست می روند و مثل همیشه برای تو:

 اینهم  موزیکش توی یو توب

 

 

چرا وقتی هنوز می توانستم روحت را نبوسیدم؟

 

چرا وقتی زندگی به کامم بود در اغوشش نکشیدم؟

 

 نمی فهمیدم که چقدر رنج می کشی

 

و نمی دانستم در حق خودم چقدر بد می کنم

 

 چطور هیچوقت دقت نکردم که دیگر نمی خندی؟

 

و قبل از خاموش کردن چراغ دیگر به من چیزی نمی گویی؟

 

که عشق از تو گریخته ، زمان ما گذشته است؟

 

دیگر من را حس نمی کردی..دیگر رنج نمی کشیدی

 

تو را از دست دادم

 

و نفهمیدم که آن لحظه ها برای همیشه از دست می رفتند

 

تو را ندیدم

 

خودم را در دنیایم زندانی کردم و تو نتوانستی جلویم را بگیری

 

هزار بار دور شدم و وقتی باز گشتم تو را برای همیشه از دست داده بودم.

 

خواستم جلویت را بگیرم و انوقت بود که فهمیدم نگاهت جور دیگریست.

 

تو را از دست دادم .تو را از دست  دادم

 

چرا تو را از خودم پ‍ر نکردم وقتی هنوز وقت بود؟

 

چرا انموقع به اندازه حالا نمی دانستم؟

 

تو همه چیز من بودی و من کور بودم

 

تو را برای بعد گذاشتم ،برای این بعد لعنتی.

 

تو را از دست دادم

 

و نفهمیدم که آن لحظه ها برای همیشه از دست می رفتند.