دماغ من یکی از انواع دماغ های ضایع است.گمانم قرار بوده عقابی باشد اما وسط کار خدا خمیر کم اورده و مجبور شده سایز دماغ را کوچک کند. به این ترتیب از روبرو شبیه دماغ خوک است و از پهلو شبیه عقاب!!!
ایران که بودم یک مدتی به سرم زده بود دماغم را عمل کنم.حد اقل این قوز احمقانه را از رویش بر دارم اما راستش وقتی جلوی اینه امتحان کردم و تصور کردم که دکتر محترم یک کمی زیادی از دماغم ببرد تبدیل می شود به دو تا سوراخ وحشت کردم.
شهر قصه را گوش کرده اید؟ یکجایی هر کسی که می رسد یک تکه از دماغ فیله را میکند و می برد .چی از فیله می ماند؟ انچه که می ماند هر چه هست فیل نیست…برای همین هم اسمش را می گذارند منوچهر( می گذارند منوچهر؟ نمی دانم …نوار را با خودم نیاورده ام).اتاق عمل های ما هم همینطور است.به نظر می رسد که دکتر اصلا هیچ معیار زیبایی شناسانه ای ندارد.اول یک تکه گنده از دماغ را می کند و بعد فکر می کند که باید چکار کند.خیابان های ما پر از آدم هاییست که با دماغ هایی که به سمت تو نشانه رفته اند ( به قول کسی عین دو تا لوله تفنگ) تویش به این سو و آن سو می روند.اینجا توی جنوب اسپانیا استخوان بندی صورت ها خیلی زمخت است.ادم ها چانه ها و دماغ های استخوانی دارند.اما عمل دماغ خیلی چیز کمی است.
چرا ما دماغمان را عمل می کنیم؟
دیشب یک برنامه تو تلویزیون می دیدم: حجاب پست مدرن .توی این برنامه خانم های فمنیست راجع به این حرف می زدند که حجاب توی یکسری کشور ها ان چیزی نیست که روی سر می بینید. اگر تو خودت را آرایش می کنی…اگر خودت را زیبا می کنی که بهت نگاه بشود تو هنوز بندی سنت هستی.بندی حجاب پست مدرن.
فکر کردم که نقطه نظرشان خیلی جالب است.اما یک نقطه ضعف عمده دارد: هیچ کدام از آن ها توی کشور هایی زندگی نمی کنند که حجاب تویش اجباری است. با ناخوداگاهی زندگی نکرده اند که یکسره تحقیرت می کند. با احساس زشت بودن زندگی نکرده اند.فکر کردم به خودم.به ان ادمی که توی ایران بودم.من همیشه آرایش می کردم.همیشه….هفت قلم ارایش می کردم.من دوست داشتم که بهم نگاه بشود.دوست داشتم که زیبا به نظر برسم…گور بابای اینکه این تبدیل شدنم بود به کالا.گور بابای اینکه من چه اعتقاد سیاسی ای داشتم و یا خودم را فمنیست می دانستم. چه فرقی می کرد؟ ارایش اگر می کردم برای این بود که مرکز دنیای من مردهابودند و نگاه مردانه به زیبایی .
آرایش اگر نمی کردم برای این بود که مرکز دنیای من مردها بودند و نگاه مردانه به زیبایی …با این فرق که به جنگشان می رفتم.برایم بی اهمیت نبودند.برایم بی اهمیت نیستند.من نمی توانم به همین سادگی به اینهمه تاریخم نه بگویم و فکر می کنم که وقتی ذهنیتم عوض نشود چه فرقی می کند که ارایش کنم یا نه؟
از وقتی امده ام اینجا ارایش نمی کنم…..اصلا.خیلی که بخواهم لطف کنم یک رژ لب.من عوض نشده ام اما توی این کانتکست واقعا معیار زیبایی چیز دیگریست.اینجا کسی دماغش را عمل نمی کند.ارایش هم نمی کنند…اما ایا واقعا اینجا این ادم ها از بند ان ناخوداگاه خلاصند؟…من فکر می کنم که نه و فکر می کنم که نه ما …همه دنیا راه بسیاری تا این دارد که معیار هایش معیار های مردانه نباشد.که زیبایی و قدرت را ان چیزی تعریف نکند که مرد ها هزار سال تعریفش کرده اند.اما واقعا لازم است خودمان را شکنجه بدهیم؟
چه فرقی می کند؟ اگر دلت می خواهد ارایش کنی و به خاطر عقایدت نکنی…اگر از ارایش خوشت نیاید و به خاطر نوع کارت ارایش کنی…چه فرقی می کند تا وقتی که تو با چشم های مرد ها…با نگاه مرد ها به خودت نگاه کنی؟
تصمیم گرفته ام خودم را راحت بگذارم.تصمیم گرفته ام به شیوه همیشگیم ادامه بدهم.من با معیار های زیبایی شناسی مرد ها به خودم نگاه می کنم.می دانم که این معیار ها معیار های من نیست.اما نمی خواهم چیزی باشم که نیستم.نمی خواهم قصه مبارزه ام را از ته بنویسم..من جنگ کوچک خودم را دارم.و فکر می کنم که قدم اول اینست که هر کسی..اول از همه با خودش صادق باشد. وقتی زمانه اش برسد…وقتی قدم های اول…دوم…صدم را برداشتیم نوبت عوض کردن نا خود اگاه تاریخیمان هم می رسد وگرنه…اسمم باشد باربی یا فمنیست چه فرقی میکند؟وقتی مثل فیل شهر قصه خرطومم بریده باشد فیل یا منوچهر،من هیچ چیز نیستم.

3 comments
Comments feed for this article
جولای 13, 2008 روی 10:40
امیر
اینکه آدم دوست داشته باشه زیبا به نظر بیاد که چیز بدی نیست! اینکه یه دسته از مردها یه طور خاص فکر میکنند دیگه مشکل اوناست و بهتره به یه روانپزشک مراجعه کنند…. هرچند تو این مملکت نمیدونم چرا آدم کلاً دچار مشکل میشه…. الان دارم اینا رو میبینم و کلی هم دارم میترسم! در ضمن اختیار دارد…. شما هیچ چیز نیستید؟!! استغفرالله…..!!
جولای 14, 2008 روی 10:40
ماه رقصان
جيران زيبا و دوست داشتني…. خيلي باهات موافقم. با اون تيكه ي جنگ با خود . با اينكه زياد هم تازه تو همون جنگ به خودم سخت نگيرم. من هم خوشحالم كه در اين عالم رنگ و لعاب هرچه بيشتر بهتر ايران تونستم هنوز خودم باشم. واقعا خوشحالم . مث يه مبارز پيروز!!!!!! دوستت دارم. ( در ضمن از من بپرسين مي گم تو مطمئنا هر چي بشي منوچهر نمي شي! )
اکتبر 31, 2009 روی 10:40
ساناز
مي خواين با يه رنگي بنويسيد كه ما هم بتونيم بخونيم