داشتم می گفتم ان چیزی که ما را از انسانیت جدا می کند رها کردن پیشرفت شخصی است به اسم عشق…دست از مبارزه برداشتن است به اسم عشق.عشق اگر نسازد…اگر هر روز ما را نسازد عشق نیست…عشق که بمیراند ..باید بدانیم کدام عشق را انتخاب می کنیم و کدام یکی از تاریخ لیلی و مجنونمان می اید که مجنون می شود بزرگترین عاشق تاریخ.نه….من توی روزمرگی دست و پا زدن را عشق نمی دانم. و بعضی وقت ها از خود م می پرسم چه چیزی داریم برای از دست دادن جز روز مرگی مفرط؟ این صبر به پای عشق از همان زن سنتی درون ما…از همان ادبیات کهن عشق همراه با مرگ..ازهمان اسطوره ها نمی آید؟ وقتش نیست که به خودمان نگاه کنیم ببینیم تا کجای عشق سازنده است و از کجاست که تبدیل می شود به بیماری؟ خیلی ساده نمی شود شماره یک رفتار درمانگر…مشاور یا دکتر اعصاب را بگیریم برویم..با چند تا قرص ساده..چند جلسه مشاوره بفهمیم که این چیزی که به عنوان عشق می شناسیم ترشحات بیش از حد یکسری غده است و وقتی قطع شود دیگر عشقی نمی ماند…یا اگر بماند عشق سازنده است؟ما برای نجنگیدن نیست که خودمان را توی اسطوره ها غرق می کنیم.می شویم زلیخا…می شویم شیرین…می شویم لیلی؟تا کی مرگ؟ تا کی ؟ کی قرار است آن زن مدرن عنان این قسمت را به دست بگیرد.خیلی ساده به یک مشاور زنگ بزند و مشکلاتش را حل کند؟ کی قرار است عشق بشود یک کنش آگاهانه؟ که یک قدم از خودمان دور بشویم.که خودمان را نگذاریم توی مرکز جهان و این همه حق انفعال برای خودمان قائل نباشیم.نه.من به ان عشق لیلی و مجنون وار باور ندارم.برای من مجنون بزدل خود خواهی است که فقط خودش را می بیند …که هیچ کس دیگر وجود ندارد برایش خودش در مرکز جهان است و بقیه جهان اشباح تاریکی هستند.مجنون رنج ادم های دیگر را نمی بیند…مجنون برای گرسنگی دیگران گریه نمی کند.مجنون می ترسد از جنگیدن در دنیای واقعی.می ترسد از جهانی که تویش جنگیدن روز به روز برای پیشرفت ،برای ساختن و برای فرار از روزمرگی است که زندگی معنا می شود.عاشق می شود.مجنون می شود و از زندگی واقعی فرار می کند…چون می داند که زندگی واقعی خیلی خیلی سخت تر از اشک و آه عشق است.اما مجنون می شود اسطوره و همسایه مجنون نه… چون ما هم راه های آسان تر را دوست داریم.ما برای عشق رنج می کشیم و این ادبیات رنج ما را تغذیه می کند. خیلی سال است دارم روی ادبیات، روی خوانش ادبیات کار می کنم. سال ها است این خوانش مرگ ذهن من را به خودش مشغول کرده است. دوستی به من تذکر داد که این ادبیات توی زمانه خودش باید نگاه بشود…اره …توی زمانه خودش باید نگاه بشود اما نه وقتی که الان دارد به رنج ما حقانیت می دهد.اگر ما انسان الانیم.باید به عشق هم با چشم های الان نگاه کنیم.باید بتوانیم نقد کنیم.همه چیز را نقد کنیم و قداست و بزرگی برای چیزی قائل نباشیم. همیشه به دختر هایم می گویم که وقتی قداست را از عشق بردارند ،از خانواده بردارند..از رابطه زناشویی بردارند تازه می شود بهش نگاه کرد.تازه می شود نقدش کرد.و همیشه یادم هست که تا نتوانیم از آتش نقد بگذریم.تا وقتی برهنه برهنه نباشیم.تا وقتی رها این همه اسطوره و تقدس نباشیم آن آزادی که دنبالش می گردیم رویایی بیش نیست.

4 comments
Comments feed for this article
جولای 5, 2008 روی 10:40
امیر
حرفهات رو کاملاً درک میکنم. اصلاً گذشته از عشق…تو بقیهء مسائل هم همین تفکر غلط وجود داره. یادمه دوستی میگفت “این روزها ملاک ارزشمندی انسانها شده مقدار رنج کشیدنشان. هر کس بیشتر رنج می کشد انگار محترم تر است”.
نمیدونم چرا،….ولی یاد یه تیکه از فیلم پری افتادم: “دل با یار و سر به کار”! یادته؟
جولای 5, 2008 روی 10:40
علی
ویرانه نه آن است که جمشید بنا ساخت
ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نگه تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
جولای 5, 2008 روی 10:40
مهرنوش
بعضی وقتا آدم همه سعیشو میکنه که به ان زن مدرن میدون بده ، ولی جیران بعضی وقتا نمیشه! انگار ابر و باد و مه و خورشیدو فلک نمی ذارن ! من نا امید نمیشم اما . گریه می کنم اما نا امید نمی شم
جولای 7, 2008 روی 10:40
ماه
اين همه هم نميشه به اين راحتي ها هي بايثد نبايد كرد
كيفيت هايي هست كه ما توي زندگي چون دركي ازش نداريم اسمشو مي زاريم ترشح بيش از اندازه غدد…طرفداري از احساسات ِ بيمار نمي كنم اما اين همه حكم كلي اونم با قطعيت ؟؟!!! به نظر ناشي از يك خشم نهادينه شدست تا يك احساس آزاد ِ آروم