این گناه تو نبود که من عاشقت شده بودم. وقتی از رنجی گفتم که از عشق تو می کشیدم این را نگفتم که تو اولین کسی بودی که حاضر شد برای کار من سرمایه بگذارد.که دنبال کارهایم را بگیرد.  که به من اعتماد کند که می توانم کسی باشم.چه مسوولیتی در قبال من داشتی؟ مگر دوستی چه مسوولیتی از تو طلب می کرد؟ یا مگر من از تو چیزی می خواستم؟اما برایم خیلی خیلی بیشتر از یک دوست بودی.هر وقت  پ‍ول نداشتم بهم پ‍ول تو جیبی میدادی.. ازم میخواستی برایت کارهایی را انجام بدهم که بهم هویت می داد….تو به من هویت می دادی…برایم احترام قایل بودی .

اگر من عاشق تو بودم این عشق رنج مطلق نبود.تویش خود سازی… پ‍یشرفت وتلاش برای بهتر و بهتر شدن بود.من اگر تو را نمی شناختم این آدمی که هستم نبودم…. 

نه اینکه من دوره های خود تخریبی توی زندگیم نداشته باشم…معلوم است که داشته ام.اما عشق تو بخشی از خود تخریبی من نبود.عشق تو کمکم کرد تا دوباره آدم ها را دوست داشته باشم.کمکم کرد که به زندگی با چشم های دیگری نگاه کنم.کمکم کرد که بفهمم به جز خودم آدم های دیگری هم وجود دارند…به عشق به آن شکل رنج مطلقش اعتقادی ندارم.شاید ادم حسابگری هستم …اما برای من یک رابطه یک بده و بستان اجتماعی و عاطفی است.گذشت مطلق و رنج مطلق را با اولین عشق توی بیست سالگی خاک کرده ام.اگر توی رابطه ای  پ‍یشرفت نکنم ان رابطه به چه درد من می خورد؟ آدم هایی که من را می شناسند می دانند که من در یک دقیقه می توانم یک دوستی طولانی را خط بکشم..که بیاندازمش دور…برای من رابطه ای که چیزی بهم ندهد که بیاندازدم توی روزمرگی و بکشاندم توی لجنی که خودم را به زور از شرش خلاص کرده ام …بکشاندم توی افسردگی معنی ندارد  و وابستگی عاطفی هم …با تو هم اگر این تفاهم سازنده نبود رابطه ای نبود…. دیدم که توی برای توی قبلی در نقش یک ادم خیلی مهربا ن و از خود گذشته ظاهر شده ام …و خواستم که مثل همیشه صادق باشم.من همیشه بیشتر صادقم تا خوب توی مفهوم های سنتی!!!

من عاشق تو بودم.من عاشق تو هستم.اما من هرگز با تو شهید عشق نبوده ام…من شهادت برای عشق را بیماری می دانم…من آن عشقی را که از تاریخمان می اید از ادبیاتمان می آید قبول ندارم واین همان عشقی است که ما را از خودمان بیگانه می کند …