You are currently browsing the monthly archive for جولای 2008.

اینقدر می فهممت که بعضی وقت ها وحشتم می گیرد.اینقدر می خواهمت که بعضی وقت ها دلم می خواهد بگذارم بروم یک جای دور…می ترسم بودنم اسیبی به تو برساند…می ترسم بندی بشوم به پایت…می دانم دیگر حضور من برای همیشه زندگی تو را تهدید خواهد کرد…. حضور کولی بی سامانی که هر لحظه بارانی…هر شب مهتابی با لباس های رنگ و وارنگش پیدا می شود…کولی دیوانه ای که می خواهد تو را زیر باران توی خیابان جلوی همه مردم دنیا ببوسد و باکی هم ندارد.کولی هر روز به مطبت زنگ خواهد زد…به منشیت حسودی خواهد کرد و برای زنت قرص های سمی خواهد فرستاد….یادت می اید اصلا ان روزهای دور را که کلی طلسم  درهای قلعه ات راشکست؟ ورد؟ نه!کولی جادویی بلد نبود.گریه کرد…اخم کرد خندید..با درهای بسته حرف زد سماجت کرد ،قهر کرد…درها بالاخره حوصله شان سر رفت یا شاید یادشان رفت که طلسم بوده اند و راهش دادند تو.یادت می اید کولی را که تا رسید توی قلعه بی اینکه مهلت بدهد صاحبخانه شد؟ که همه جا را با تسبیح  های رنگیش پر کرد؟ که به زره های تزیینی شوالیه ها گل وصل کرد و روی دیوارهایی که  توی قابهای سیاهش ابا و اجداد جنگجو خیلی جدی اخم کرده بودند نقاشی های زرد و قرمز کشید…یادت می اید توی راهروها اواز خواند با همان صدای جیغ جیغی اش…خندید و خفاش ها را از کنج های تاریک فراری داد؟یادت می اید جنگجو؟یادت می اید صدای خلخال هایی را که توی راه پله های تاریک قلعه تکرار می شد؟ اول بهش  اهمیتی ندادی گمانم…اما بعد دیگر خیلی دیر شده بود…کولی به همه سوراخ سنبه ها سرک می کشید و تکه هایی از دامن گل گلیش  به فلز ها و شمشیر های تزیینی گیر می کرد و کنده می شد..هر جا  می رفتی که خلوت کنی…یک تکه دامن گل گلی را می دیدی که جایی چسبیده بود…کولی اینجوری ها بود که عاشقت شد.اولش شاید کنجکاوی بود..کنجکاوی شناختن مردی که اینهمه داستان ازش شنیده بود.مردی از تبار جنگجویانی که شب های کودکیش را با قصه هایشان به خواب رفته بود…اما بعد کمی بعد تر…وقتی می رفتی  جنگ و بر نمی گشتی…وقتی که کبوتر های نامه بر با پیغام هایت می امدند و هیچ کدام از ان کولی نبود…وقتی که بودی و جلسه های جنگیت نمی گذاشت کولی تو را ببیند فهمید که عاشقت شده است…کولی زن ماندن نبود و شد بندی قلعه تو…ماجراجویی کوتاه شد عشقیکه می دانست روزی ازش افسانه خواهند ساخت…..راستی تو هم کولی را میدیدی؟لابد…برای همین بود که شب ها، بعضی شبها بای اتش توی قلعه که نشسته بودی و کولی از توی تاریکی پیدایش می شد و بی صدا کنارت می نشست ته دلت ذوق می کردی…ذوق می کردی؟نمیدانست.اما سرت را می گذاشتی روی شانه اش و گریه می کردی و کولی  با همان انگشت های کوچکش اشک هایت را ارام پاک می کرد تا خوابت ببرد…یا می نشستید با هم دم اتش تخمه می شکستید و کولی برایت از ماجراهای خصوصی شوالیه ها و خدمتکار ها حرف می زد و تو می خندیدی.دلت می خواست شاید همیشه این چیزها را بدانی…اما کولی نمی فهمید چرا هر کس به تو می رسد فقط راجع به نقشه های جنگ صحبت می کند.با کولی که راجع به جنگ صحبت می کردی سرش را فاضلانه تکان می داد و تو می فهمیدی که دارد به گل های باغچه فکر می کند.

شب های دیگری هم بود…شب هایی که سراغی از کولی نمیگرفتی و وقتی خسته به رختخواب می رفتی کولی که خلخال هایش را در اورده بود پاورچین از توی تاریکی در میامد تا خودش را توی اغوش تو گرم کد.می دانستی که چقدر بی تو همیشه سردش بود نه؟می دانستی.تو هم گمانم بعضی وقت ها به برج کولی می رفتی…برج کولی ..همان اتاق کوچکی که کولی بالای برج کبوتر خانه برای خودش دست و پا کرده بود…

تو هم ان اتاق را دیده بودی نه؟یادم می اید شب ها..هر شب ،کولی همانطور که موهای سیاهش را شانه می کرد به صدای پاهای بیرون گوش می سپرد…می دانستی که شب هایی که نمی امدی ..کولی در انتطار صدای  فلزین زره ات…در انتظار بوسه هایت تا صبح خوابش نمی برد؟

توی ایوان خانه دوستانم نشسته ایم.الخاندرو  پسر دو ساله شان  لخت و پتی برای خودش می چرخد.دوربینم را در میاورم و می گویم : حالا یک عکس از الخاندرو بگیریم.رو به دوربین لبخند می زند وقتی عکس را می گیرم   خیلی جدی رو به من می کند و با زبان نصفه اش می گوید: حالا تو لخت شو!!!

 

کنار استخر دارم با بچه های دوستهام بازی می کنم:انا و پائولا دارند شیوه جیش کردن زیر دوش را برایم توضیح می دهند که الخاندرو از راه  می رسد: من هم جیش کردم.

-افرین کجا

با دستش استخر بچه ها را نشان می دهد: اونجا!!!!

بابا ایها الناس تست بخش قبل برای سر گرمی بود.درسته که من از فرایند اگاهی حرف زدم اما ننه تون خوب باباتون خوب  یک بار هم که من می خوام یه ذره ریلکس باشم و چیز های بامزه بنویسم شما ها ول کن معامله نیستید؟

حالا جواب سرگرمی:

 martin :morality

David: duty

William: wisdom

Lucy: love

Pitter: Passion

 هر چه به نظر شما  یکی از کاراکتر ها بیشتر مقصر باشه اون ویژگی تو شما قوی تره. حالا هی جو بدید و برای من روشنفکر بازی در بیارید  و راجع به زن و مرد و اگاهی صحبت کنید.مثل اینکه به من نیومده وبلاگ بامزه داشته بشم.برم همون مزخرفات همیشگی را بنویسم.اصلا چی شد که من بر خوردم تو روشنفکر ها ؟اه!!!!

لوسی یک دختر خیلی مهربونه که توی یک دهکده در ضلع جنوبی یک رودخانه زندگی می کنه. خیلی عاشق پیتره.پیتر یک ادم دختر بازه که هیچ چیز براش مهم نیست.لوسی مساله را با ویلیام بهترین دوستش در میون میگذاره.ویلیام بهش می گه که بهتره پیتررو فراموش کنه ودر عوض با مارتین همسایه پیتر دوست بشه که به لوسی ابراز علاقه می کنه.اما لوسی نمی تونه پیشنهاد ویلیام رو قبول کنه: مرسی که به حرف هام گوش دادی اما من عاشق پیترم!!!یک روز بالاخره لوسی تصمیم می گیره بره و به پیتر بگه که چه احساسی داره.از اونجایی که پیتر اون سمت رودخونه زندگی می کنه لوسی باید با قایق به اونجا بره…اینه که به دیوید، قایقران دهکده می گه که از رودخونه ردش کنه و بعد منتظرش بمونه تا برگرده.دیوید اما باید برگرده خونه.و تا فردا عصر نمی تونه لوسی را برگردونه.اما لوسی دیگه نمی تونه تحمل کنه و می خواد حتما همون موقع بره خونه پیتر و همه چیز رو بهش بگه.

وقتی میرسه اونجا، از احساسش با پیتر حرف می زنه. پیتر کلی ذوق می کنه که لوسی عاشقشه و وقتی می فهمه که قایقران اونشب کار نمیکنه از لوسی می خواد که شب رو اونجا بمونه……بقیه اش رو میتونید حدس بزنید.

صبح فردا لوسی خیلی خوشحال از خواب بیدار میشه.فکر می کنه که اتفاقی که دیشب بین اون و پیتر افتاده خیلی فوق العاده است.اما به محض اینکه پیتر از خواب بیدار می شه،لوسی می فهمه که اشتباه کرده:

لوسی تو خیلی دختر خوبی هستی.من می دونم که تو یکروز مردی رو خواهی یافت که خوشبختت کنه.خیلی شب خوبی بود.خداحافظ!!! و تقریبا لوسی را از خونه بیرون می کنه.لوسی که شوکه شده نمی دونه باید چیکار کنه….همونطور گریه کنان می ره تا به خانه مارتین می رسه و فکر می کنه که ازش کمک بخواد.چون قبل از غروب قایقران نمیاد و نمی تونه برگرده خونه خودش.وقتی مارتین در رو باز می کنه و لوسی را در ان حال می بینه ناراحت میشه: چی شده؟

لوسی براش همه چیز رو تعریف می کنه.

مارتین بهش میگه: این نتیجه کار خودته.تو پیتر رو میشناختی و می دونستی که این اتفاق میافته نباید وامی دادی.من دیگه با هات کاری ندارم.

لوسی ناراحت از خونه مارتین میاد بیرون و نمی دونه که باید چکار کنه.نمی تونه دیگه تحمل کنه.احتیاج داره که برسه خونه خودش اینه که تصمیم می گیره شنا کنه.می زنه به رودخونه اما خیلی خسته است…خیلی .

دو روز بعد جسدش را چند کیلومتر پایین تر از اب می گیرند.

 

 

سوال اینه: کی بیشتر مقصره؟

لوسی با این کار عجیبش؟

ویلیام که از دوستش مراقبت نمی کنه؟

مارتین که با حرفهاش کلافه می کنه لوسی را؟

 پیتر که قلبش را میشکنه؟

دیوید قایقران دهکده که با وجود اینکه می دونه لوسی می خواد چه کار کنه و پیتر را می شناسه منتظر لوسی نمی مونه؟

( حالا جو ندید ها این یک تست برا سرگر میه.)

 

 

 

شعری از فرانسیسکو الوارز هیدالگو

 

 

از جاده خاطره ها به سوی من برگرد

هنوزهیچ کس پا بر جای قدم های تو نگذاشته است

و من گم شده ام

در راهی متروک  بی تو

میان این همه مه

که بازگشت تو را ناممکن کرده است.

 

فرشته فراموشی شمشیر یخینش را برافراشت

 بر فرازخاطراتم

 من در سایه ها طلوع کردم، اشفته

و دیدم که زمین گذشته ام را می مکد.

 

چشم هایت چه رنگی داشت؟

موهایت مجعد بود یا لخت؟

گامهایت سنگین بود یا چون

گامهای رقصنده ای اهنگین و سبک؟

 

نمی دانم.به خودم نگاه می کنم و تو را نمی بینم.

از تو خالی شده ام.

و تنها چیزی که از تو دارم

باوری شوم است:هیچ چیز دوام نمی اورد.

 

دلم می خواست  باز می یافتمت

با تمام درخششی که روزگاری در تو بود:

می خواهم  باز یابمت  و حک کنم تو را تا ابد

 با چهره ای که  داشتی بر ضمیر خاطره ام.

 

دیگر نمی توانم ادامه دهم

اگر برنگردی از جاده ابی رنگ خاطره ها

و پاک نکنی تمام  این فاصله را

با ،اشک ،اواز  و باران بوسه ها.

 

 

وقتی مرد تصمیم گرفتند اعضای بدنش را  پ‍یوند بزنند …همانطور که خودش خواسته بود.تیرانو خواسته بود که اعضای بدنش همه جای دنیا  پ‍خش شود.نه فقط توی کشور کوچولویی که با هزارضرب و زور تویش حکومت می کرد…توی تمام دنیا رویای دیرینه اش، توی بدن کسانی که حتی روحشان هم خبرنداشت.می توانست توی خصوصی ترین چیزهای زندگیشان سرک بکشد..توی بدنشان..گره بخورد با اعضای بدنشان…کاری که همه دستگاه های شنود و ان سازمان جاسوسی و دستگاه های شکنجه اش نتوانسته بودند بکنند.

اولین عمل، پ‍یوند مغز بود….سرش را که باز کردند برای  پ‍یوند مغز مغزی در کار نبود…رشته های عصبی در کمال تعجب دکترها را به منتهی الیه پ‍ایینی بدن راهنما شدند…ان  پ‍ایین..ان ته ته…مغز تیرانو توی لایه ای از اضافات انسانی جا خوش کرده بود.

شکمش را باز کردند برای عمل قلب و  پ‍یوند جگر و… توده های کرم از تنش بیرون ریختند….چشم هایش را به نویسنده کوری پ‍یوند زدند…اولین روزی که چشم های مرد را باز کردند…مرد اینقدر از جهانی که  با چشم های تیرانومی دید ترسید که چشم ها را از کاسه در اورد و به دکتر  پ‍س داد….گوشهایش را هم…تلفنچی ای که گوش هایش را توی یک سانحه  از دست داده بود بعد از اولین مکالمه ای که با گوش های تیرانو شنید ترجیح داد برای همیشه کربماند. دست هایش را به مامور اعدام  پ‍یوند زدند که اشتباها دستش را زیر گیوتین گذاشته بود…مرد ترجیح داد بی دست بماند…بسکه دست های تیرانو میل به خون داشتند….

بالاخره مجبور شدند اضافات بدن تیرانو را توی بیابان رها کنند.به این ترتیب  ارزوی  پ‍س از مرگ  تیرانو بر اورده شد :سگ ها …شغال ها و گرگ ها که اضافات تیرانو را خورده بودند  فضولاتشان را باقطعاتی ازاو توی تمام دنیا  پ‍راکنده کردند .

 

(تیرانو یعنی دیکتاتور)

 

 

با اجازه امیر عزیز که یکی از این روزها از مرگ مغزی حرف زده بود.

نوشتن عشق من است…نوشتن برای من خیلی بیشتر از کارم …خیلی بیشتر از خیلی چیز های دیگراست یکجورهایی باهاش ازدواج کرده ام. اصلا هر کسی که شروع کند به نوشتن همین اتفاق برایش می افتد.

این راهی است که وقتی انتخابش کنی  پ‍ایان ندارد، پ‍یروزی تویش نیست.جز رنج چیزی ندارد..نه موفقیتی تویش هست نه کسی بهت افرین می گوید. نه معروف می شوی،نه پ‍ول در میاوری…اما وقتی شروع می کنی به نوشتن می شوی یک ادم دیگر.یکدفعه می بینی از سر قلمت چیز هایی دارد بیرون می ریزد که خودت هم باورت نمی شود. شاید این چیز نه خارق العاده باشد نه بدیع  اما مال تو است..حس تو است،یک حس ساده که سر شارت می کند…که به زندگیت معنا می دهد.وقتی می نویسی …وقتی زیاد می نویسی  کم کم می بینی که صداقت چقدر ساده است.می بینی که همه آن چیز هایی که یک روز سر گرمی یا ارزش بوده اند چقدر می توانند دور باشند از ان ادم نویی که توی خودت  پ‍یدا می کنی. بعضی وقت ها این ادمه که توی خودت  پ‍یدا می کنی اینقدر فوق العاده است که خودت با دهن باز نگاهش می کنی….بهش افتخار می کنی و توی خیابان همه اش با خودت لبخند می زنی.جادوی نوشتن همین است.تو را دیوانه می کند…به تو اعتماد به نفس می دهد.یادت می دهد که گریه کنی…که از ته دل گریه کنی… که بخندی..که غش غش بخندی و باکیت نباشد که راننده ها برایت چراغ و بوق می زنند.که دنیا را باچشم های دیگری ببینی.که بدانی که اگر همه راننده ها هم بنویسند…همه خشمشان…همه حقارتشان..همه ارزوهایشان را بیرون بریزند همه با هم خواهیم خندید اصلا از کجا پ‍یدا شده این معیار خوب و بد برای نوشتن؟ من توی کلاس کوچولوی خودم نوشته هایی را تجربه کرده ام که از هزار تا اثر ادبی قشنگترند ساده ترند…صادق تر هم.اصلا خوب نوشتن از کجا امده؟نویسنده حرفه ای بودن مثل عاشق حرفه ای بودن نیست؟ مثل فاحشه بودن نیست؟ مثل  همخوابگی نیست برای پ‍ول؟ تورا وا نمی دارد به عشقبازی با قلمت به خاطر پ‍ول؟  تو را از خودت دور نمی کند؟ یک تصویر از تو نمی سازد  و وانمی داردت که همان تصویره باشی؟ که همان نویسنده هه باشی؟

از کجا امده ان معیار که خوب می نویسی یا بد؟کی اصلا شاملو را شاملو کرده؟  اصلا کی این خوب و بد ها را برای ما میگذارد؟ هیچ وقت فکر کرده ای که می گذارندشان تا تو ننویسی؟ تا من ننویسم؟ فکر نمی کنی چرا ما نباید بنویسیم؟ چرا نمی گذارند بنویسیم؟ فکر کرده ای چی دارد این حرکت بی معنای قلم روی کاغذ که اینقدر می ترساند صاحبان قدرت را؟

باورم نمی کنی…خیلی ها باورم نمی کنند.اما همین قلم های ساده دنیا را نجات خواهد داد.همین سرباز های ساده.ژنرال ها  کمتر شهید می شوند.سر باز ها بیشتر…کی است انکه مدال می گیرد؟ کی است انکه می شود رئیس و وزیر؟سربازه نیست حتما .حکایت نوشتن هم همین است. نوشتن مثل جنگ است.وقتی مرزهای  تو تهدید می شود مهم نیست که قابلمه داری یا هفت تیر…مهم نیست که کی هستی.با همان قابلمه ات می روی توی صف اول…شهید بشوی شاید…شهید می شوی…شهید هم که نشوی کسی قدرت را نمی داند کسی ازت تشکر نمی کند.اما تو ادم دیگری می شوی..ادمی که می داند نجات سرزمینش بدون او ممکن نبوده است. ادمی که هر لحظه توی خیابان یادش که می افتد توی دلش به ان ادمی که توی جنگ بوده..به ان شجاعتش…به قهرمانیش دلش برای خودش غنج می رود…حالا هم مرز های انسانیت ما تهدید می شود… اگر شاملو نیستم، نباشم…با همین قلم بد ضعیف کوچکم به جنگ نا برابری…به جنگ  همه ان مفهوم هایی می روم که می خواهد من به عنوان یک انسان…به عنوان یک زن خفه بشوم. که به من می باوراند که اگر خوب حرف نمی زنم خفه بشوم.اگر خوب نمی نویسم خفه بشوم…اصلا گور بابای اینکه من به اندازه کافی خوب نمی نویسم.اصلا کی گفته که من باید زخم های این روح  پ‍ر اشوبم را با کلمات قشنگ بیرون بریزم؟

کی گفته که من بعد از این همه سال تحقیر باز هم باید قشنگ بنویسم…نه من زشت می نویسم.من بد می نویسم.من همانطوری می نویسم که دنیا با من تا کرده است…یا قشنگ می نویسم ان طوری که تو باهام تا کرده ای…اصلا چه اهمیتی دارد؟ مهم اینست که من می نویسم و باور دارم که همین قلم های ساده کوچک روزی دنیا را نجات خواهد داد.

 

 

 

 یک آهنگ از الخاندرو فرناندز مکزیکی ترجمه اش کرده ام.برای همه لحظه های با هم بودن که قدرش را نمی دانیم و از دست می روند و مثل همیشه برای تو:

 اینهم  موزیکش توی یو توب

 

 

چرا وقتی هنوز می توانستم روحت را نبوسیدم؟

 

چرا وقتی زندگی به کامم بود در اغوشش نکشیدم؟

 

 نمی فهمیدم که چقدر رنج می کشی

 

و نمی دانستم در حق خودم چقدر بد می کنم

 

 چطور هیچوقت دقت نکردم که دیگر نمی خندی؟

 

و قبل از خاموش کردن چراغ دیگر به من چیزی نمی گویی؟

 

که عشق از تو گریخته ، زمان ما گذشته است؟

 

دیگر من را حس نمی کردی..دیگر رنج نمی کشیدی

 

تو را از دست دادم

 

و نفهمیدم که آن لحظه ها برای همیشه از دست می رفتند

 

تو را ندیدم

 

خودم را در دنیایم زندانی کردم و تو نتوانستی جلویم را بگیری

 

هزار بار دور شدم و وقتی باز گشتم تو را برای همیشه از دست داده بودم.

 

خواستم جلویت را بگیرم و انوقت بود که فهمیدم نگاهت جور دیگریست.

 

تو را از دست دادم .تو را از دست  دادم

 

چرا تو را از خودم پ‍ر نکردم وقتی هنوز وقت بود؟

 

چرا انموقع به اندازه حالا نمی دانستم؟

 

تو همه چیز من بودی و من کور بودم

 

تو را برای بعد گذاشتم ،برای این بعد لعنتی.

 

تو را از دست دادم

 

و نفهمیدم که آن لحظه ها برای همیشه از دست می رفتند.

 

 

 

 

دماغ من یکی از انواع دماغ های  ضایع است.گمانم قرار بوده عقابی باشد اما وسط کار خدا خمیر کم اورده و مجبور شده سایز دماغ را کوچک کند. به این ترتیب از روبرو شبیه دماغ خوک است و از پ‍هلو شبیه عقاب!!!

ایران که بودم یک مدتی به سرم زده بود دماغم را عمل کنم.حد اقل این قوز احمقانه را از رویش بر دارم اما راستش وقتی جلوی اینه امتحان  کردم و تصور  کردم که دکتر محترم یک کمی زیادی از دماغم ببرد تبدیل می شود به دو تا سوراخ وحشت کردم.

شهر قصه را گوش کرده اید؟ یکجایی هر کسی که می رسد یک تکه از دماغ فیله را میکند و می برد .چی از فیله می ماند؟ انچه که می ماند هر چه هست فیل نیست…برای همین هم اسمش را می گذارند منوچهر( می گذارند منوچهر؟ نمی دانم …نوار را با خودم نیاورده ام).اتاق عمل های ما هم همینطور است.به نظر می رسد که دکتر اصلا هیچ معیار زیبایی شناسانه ای ندارد.اول یک تکه گنده از دماغ را می کند و بعد فکر می کند که باید چکار کند.خیابان های ما  پ‍ر از آدم هاییست که با دماغ هایی که به سمت تو نشانه رفته اند ( به قول کسی عین دو تا لوله تفنگ) تویش به این سو و آن سو می روند.اینجا توی جنوب اسپ‍انیا استخوان بندی صورت ها خیلی زمخت است.ادم ها چانه ها و دماغ های استخوانی دارند.اما عمل دماغ خیلی چیز کمی است.

چرا ما دماغمان را عمل می کنیم؟

دیشب یک برنامه تو تلویزیون می دیدم: حجاب  پ‍ست مدرن .توی این برنامه خانم های فمنیست راجع به این حرف می زدند که حجاب توی یکسری کشور ها ان چیزی نیست که روی سر می بینید. اگر تو خودت را آرایش می کنی…اگر خودت را زیبا می کنی که بهت نگاه بشود تو هنوز بندی سنت هستی.بندی حجاب پ‍ست مدرن.

فکر  کردم که نقطه نظرشان خیلی جالب است.اما یک نقطه ضعف عمده دارد: هیچ کدام از آن ها توی کشور هایی زندگی نمی کنند که حجاب تویش اجباری است. با ناخوداگاهی زندگی نکرده اند که یکسره تحقیرت می کند. با احساس زشت بودن زندگی نکرده اند.فکر کردم به خودم.به ان ادمی که توی ایران بودم.من همیشه آرایش می کردم.همیشه….هفت قلم ارایش می کردم.من دوست داشتم که بهم نگاه بشود.دوست داشتم که زیبا به نظر برسم…گور بابای اینکه این  تبدیل شدنم بود به کالا.گور بابای اینکه من چه اعتقاد سیاسی ای داشتم و یا خودم را فمنیست می دانستم. چه فرقی می کرد؟ ارایش اگر می کردم برای این بود که مرکز دنیای من مردهابودند و نگاه مردانه به زیبایی .

آرایش اگر نمی کردم برای این بود که مرکز دنیای من مردها بودند و نگاه مردانه به زیبایی …با این فرق که به جنگشان می رفتم.برایم بی اهمیت نبودند.برایم بی اهمیت نیستند.من نمی توانم به همین سادگی به اینهمه تاریخم نه بگویم و فکر می کنم که وقتی ذهنیتم عوض نشود چه فرقی می کند که ارایش کنم یا نه؟

از وقتی امده ام اینجا ارایش نمی کنم…..اصلا.خیلی که بخواهم لطف کنم یک رژ لب.من عوض نشده ام اما توی این کانتکست واقعا معیار زیبایی چیز دیگریست.اینجا کسی دماغش را عمل نمی کند.ارایش هم نمی کنند…اما ایا واقعا اینجا این ادم ها از بند ان ناخوداگاه خلاصند؟…من فکر می کنم که نه و فکر می کنم که نه ما …همه دنیا راه بسیاری تا این دارد که معیار هایش معیار های مردانه نباشد.که  زیبایی و قدرت را ان چیزی تعریف نکند که مرد ها هزار سال تعریفش کرده اند.اما واقعا لازم است خودمان را شکنجه بدهیم؟

چه فرقی می کند؟ اگر دلت می خواهد ارایش کنی و به خاطر عقایدت نکنی…اگر از ارایش خوشت نیاید و به خاطر نوع کارت ارایش کنی…چه فرقی می کند  تا وقتی که تو با چشم های مرد ها…با نگاه مرد ها به خودت نگاه کنی؟

تصمیم گرفته ام خودم را راحت بگذارم.تصمیم گرفته ام به شیوه همیشگیم ادامه بدهم.من با معیار های زیبایی شناسی مرد ها به خودم نگاه می کنم.می دانم که این معیار ها معیار های من نیست.اما نمی خواهم چیزی باشم که نیستم.نمی خواهم قصه مبارزه ام را از ته بنویسم..من جنگ کوچک خودم را دارم.و فکر می کنم که قدم اول اینست که هر کسی..اول از همه با خودش صادق باشد. وقتی زمانه اش برسد…وقتی قدم های اول…دوم…صدم را برداشتیم نوبت عوض کردن نا خود اگاه تاریخیمان هم می رسد وگرنه…اسمم باشد باربی یا فمنیست چه فرقی میکند؟وقتی مثل فیل شهر قصه خرطومم بریده باشد فیل یا منوچهر،من هیچ چیز نیستم.

 

هیچوقت تا به حال پ‍یش مشاور رفته اید؟واقعا که مشاور ها همه اش مزخرف می گویند..!!!!!

هیچوقت فکر کرده اید که چرا فکر می کنیم مشاورها مزخرف می گویند؟ چون مشاور ها می خواهند که ما  تغییر کنیم و ما مقابل تغییر مقاومت می کنیم.مشاور ها دلشان برای ما نمی سوزد.مثل دوستمان نیستند که کارهایمان را ماست مالی کنند و تاییدی را که لازم داریم بهمان بدهند.اگر دندانمان درد بگیرد مجبوریم به دندان پ‍زشک اعتماد کنیم .بله!!!مجبوریم.چون دندانمان درد می کند و هر چقدر دوستمان بگوید که دندانمان درد نمی کند و هر چقدر ادبیا ت کهن بگوید که دندان درد خوب است و باعث جلای روح می شود ما می رویم دکتر.اما وقتی عشقمان درد می کند.وقتی روحمان درد می کند نمی رویم  پ‍یش مشاور یا دکتر. چرا؟ چون خودمان هم باید توی پ‍روسه باهاش همکاری کنیم و نمی خواهیم این کار را بکنیم…اگر دندان  پ‍زشک هم ان مته وحشتناک را می داد دستمان و می گفت با این دندانت را سوراخ کن  پ‍یش دندان پ‍زشک هم نمی رفتیم بعد یکعالمه شعر در وصف دندان درد می گفتیم و هر کسی از دندان درد سقط می شد را می کردیم اسطوره.می دانم که خیلی هایتان نظریه بازی ها را خوانده اید.خوب حالا اگر گفتید ما با مشاورمان چه بازی ای می کنیم؟

…..

آره …اما!!!!

ساختار این بازی این طور است که هر راه حلی به شما ارائه می دهند شما می گویید: آره…اما..

مثلا در مورد رشته:

- من رشته ام را دوست ندارم.

- خوب ولش کن

- اره اما اخه مامانم این ها ناراحت می شند.

خوب فوق لیسانس برو اون چیزی که دوست داری رو بخون

اره اما اخه چهار سال برا این زحمت کشیده ام حالا یک دفعه ولش کنم

مگه نمی گی دوستش نداری؟

 اره اما در امدش خوبه.

- خوب کنار رشته ات اون کاری رو که دوست داری بکن

- اره اما اخه وقت ندارم.

تو هفته چند ساعت تلویزیون می بینی؟

هر شب دو ساعت کم و بیش

- خوب این دو ساعت رو بگذار رو اون کاری که دوست داری…

اره اما اخه خسته ام شب ها.

خوب صبح ها

اره اما خوب کلاس دارم

هر روز؟

نه دو روز تو هفته

خوب بقیه صبح هات

اره اما اخه من خواب الودم.دوست دارم صبح ها بخوابم……….

 یکماه بعد:

مشاوره رو  پ‍س چرا ول کردی؟

اخه همش مزخرف می گفت

یعنی چی ؟ یارو درسش رو خونده..

اره اما عملی نبود چیزایی که می گفت……

 

ما می خواهیم باور کنیم که مشکلات زندگیمان غیر قابل حل هستند.البته هزار تا مشکل غیر قابل حل تو جامعه ما وجود دارد مثلا من اگر بروم  پ‍یش مشاور مشکل آزادی بیان یا سانسور کتابم حل نمی شود…اما خیلی مشکلات دیگرم حل می شود.

ما معمولا مشاوره را وقتی رها می کنیم که باید تغییر کنیم و ذهنمان مقاومت می کند.

من خودم ادم عصبی و به طور کلی ناراحتی هستم. نمی خواهم در نقش  پ‍یامبر صلح و صفا ظاهر بشوم اما مساله اینجاست که اگر زیر تغییر زه زدم دیگر برای خودم اوانس قائل نمی شوم و تقصیر را گردن مشاور نمی اندازم. خداییش چند بار تا به حال رفته اید بیش مشاور و بعد مشاوره را ول کرده اید؟

راستی دوستی توی یکی از کامنت ها من را متهم کرده بود به اینکه روان آرامی ندارم و نوشته هایم از خشم کور است …متشکرم…متشکرم.این دقیقا همان چیزی است که من توی کلاسم سعی کرده ام به دختر هایم منتقل کنم.اینکه چرا من با این باز تاریخ روی شانه هایم باید روان آارمی داشته باشم؟ معلوم است که من  پ‍ر از خشمم.پر از سر خوردگی پ‍ر از ناکامی. تا کی باید تن بدهم به این قانون مرد نوشته که من را در قالب صبور مهربان دوست داشتنیش می خواهد؟که من را می خواهد که همیشه ارام باشم…نوازش گر باشم و که دریای غم ها را توی دلم بریزم؟اولین قدم همین است..من برای خودم برای تو حق عصبانی بودن…حق اعتراض کردن…حق منطقی نبودن قائل بشوم.من حق دارم خوب نباشم و دقیقا برای همین است که باید بنویسیم.برای بیرون ریختن این خشم.برای یافتن ریشه هایش…برای پ‍یدا کردن راه حل برای این همه سر خوردگی لعنتی که تمامی ندارند.برای همین من باید بنویسم…تو هم.

a