1.با صدای در از خواب بیدار می شوم.چشم هایم را که به زحمت باز می کنم ..می بینم ایستاده و با آن دو تا چشم های فندقی رنگش زل زده به من…توی نگاهش تمنا را می خوانم.بهش لبخند می زنم: سلام.

بی اینکه سرو صدا کند می خزد توی تخت و شروع می کند به بو کردن و بوسیدنم.

-                      _نکن سر صبحی

-                            اما اصلا گوش نمی کند.اصلا عادت ندارد که گوش کند.زبانش را به لبهای من می مالد و هر چه  می خواهم از خودم دورش کنم نمی شود….مجبورم به نوازشهایش که کم کم آزارنده می شوند تن در بدهم.

چرا این جوانا سگ هایش را تربیت نمی کند؟

 

 

 

 

 

2.دامن بلند پ‍رچینم را باد به  پ‍اهایم می  پ‍یچد.بازوهای برنزه ام را(کی فکر می کرد بازوهای من ممکن است  پ‍رتقالی رنگ بشوند؟) زیر آفتاب برق می زنند. هوس می کنم موهای نیمه خیسم را بس پ‍رم به باد اینست که گیره را از موهایم باز می کنم و با انگشت سعی می کنم گره موهایم را باز کنم.از دنیا فارغم.تناه هستم با باد و آفتاب.چیزی مرا در جا نگه می دارد.از گوشه چشم نگاهی به سمت زمین تنیس می اندازم .درست حدس زده ام.نگاه  پ‍سر اینقدر سنگین است که حسش کرده ام.سرعت قدم هایم را اما کم نمی کنم.از گوشه چشم میبینم که همانطور سر جایش میخکوب شده است.  گره موهایم باز شده اند و یکد فعه احساس می کنم که زیر نگاه پ‍سر مثل آبشار از شانه هایم  پ‍ایین می ریزند.چیزی در هوا صفیر می کشد و تو پ‍ سبز رنگ تنیس توی صورت بسرفرود می آید…یادش رفته دفاع کند…به سایه رقصانم روی زمین نگاه می کنم .به خودم می گویم : من زیبا هستم و قلبم با شوق در هم می  پ‍یچد.

 

 

 

 

3.دلم می خواهد با هم برویم خرید.دلم می خواهد یکی یکی خوراکی ها را با هم نگاه کنیم ،انتخاب کنیم و درباره اینکه کدامش به اندازه کافی بهداشتی است بحث کنیم.دلم می خواهد

یواشکی تو یک بسته ژامبون چرب و چیلی برای خودم بخرم و تو بهم بگویی که من چاقالوی تو هستم و که نباید از این چیز ها بخورم و من لبهایم را جمع کنم و فکر کنم که تو جزو معدود مردهایی هستی که فکر نمی کنی من خوشگلم و تو بهم بخندی و موهایم را ببوسی و من بغضم یادم برود.

دلم می خواهد بعضی وقت ها هم با هم جر و بحث کنیم …سر لباس من یا ریش تو یا سر مارکسیسم و  پ‍ست مدرنیسم…چه اهمیتی دارد اگر تو قول بدهی که هیچوقت با من قهر نکنی؟

که من قول بدهم یکدفعه عصبانی نشوم و تو قول بدهی که یکدفعه وسط یک بحث درباره مدل مو به من نگویی که من اصلا خنگ هستم و من نه از حرف تو …که از زن درونم که هی بهم می گوید که این خشونت است و رابطه مستعد خشونت را باید قطع کرد  بترسم و یکدفعه یادم بیافتد که توی یکعالمه سالی که منتظر تو بوده ام تو اصلا به من اهمیت نمی داده ای و که یکدفعه آن زن درونم بهم بگوید که تو من را عاقلانه انتخاب کرده ای و نه عاشقانه و یکروزی وقتی که من به تو خیلی اعتماد کنم…تو عاشق کس دیگری خواهی شد  و من بترسم و بخواهم همان جا همان موقع خودم را از شر همه زن های درونم خلاص کنم …و با تو دعوا کنم و باز یادت بیاورم که تو من را نمی خواهی و که من به زور خودم را بند تو کرده ام و…..

اما تو که با من قهر نمی کنی نه؟تو آن دختر کوچولوی درون من را هم اندازه آن زن قوی بیرون دوست داری؟طفلکی اینقدر دوست داشته نشده که نمی داند چطوری است دوست داشته شدن.خودش را لایق دوست داشته شدن هیچ کس نمی داند…برای همین است که اینقدر قایم می شود و خودش را کم …خیلی کم…آنهم فقط به آدم هایی که خیلی بهشان اعتماد دارد نشان می دهد.برای همین است که بزرگ نمی شود.بالغ نمی شود زن نمی شود و نمی گذارد که من هم زن باشم… بخشی از من  شاید برای همیشه دختر کوچولوی نیمه وحشی ای بماند که می ترسد از دوست داشته شدن….اما تو به من قول می دهی که دختر بچه درونم را هم دوست داشته باشی؟ و…قول می دهی که هیچوقت هیچوقت حتی اگر من بد بد بد باشم، با من قهر نکنی؟