به نیمرخ مرد نگاه می کند.به شکستگی ابرویش… به تک تک مژه های بلند کمرنگش… دستش را  که می کشد روی گونه مرد حس می کند که دیگر هیچ چیز نمی خواهد…که دیگر هیچ چیز توی زندگیش نمی خواهد. زل می زند به دست های قوی مرد که  با قدرت و وسواس یک جراح کیک را ققطه قطعه می کنند.چنگالش را فرو می کند توی براونی با شکلات داغی که رویش ریخته اند وچای تمشک را از قوری قرمز می ریزد توی لیوانش و مثل همیشه دستهایش به نظرش زشت می رسند. انگار نه انگار که همان دست های کوچک همیشگی هستند که اینقدر بهشان می نازد.چای را می ریزد توی لیوان شیشه ای و یادش می افتد به کافه مرکزی و می داند که مرد هم به چای سبز های کافه مرکزی فکر می کند.یکی از چیز های بیشماری که دختر توی مرد چرایش را نمی فهمد همین علاقه اش به چای سبز است با آن مزه وحشتناکش…اما عاشق چای خوردن مرد است…مثل همه چیز های دیگری که توی مرد نمی فهمد و دوستشان دارد…حیاط قدیمی کلیسای روبرویشان توی سایه روشن غرق می شود و زنگ های کلیسا شهر قدیمی را  پ‍ر می کنند.صدای زنگ ها مسی رنگ است و قاطی می شود با رنگ اخرایی ساختمان ها و پ‍نجره هایی که  پ‍شت دری های حصیری دارند….صدای زنگ همه جا رارنگ مس  می کند….انگار نه انگار همان شهری باشد که دختر همیشه می شناسدش.انگار نه انگار همان  خیابانی است که دختر هزار بار تویش قدم زده است…انگار نه انگار کلیساها همان کلیساهای کهنه ای هستند که با ان مجسمه های مومی متظاهرشان حال دختر را به هم می زنند.همه جا نورهای  مسی رنگ پ‍اشیده اند….همه چیز انگار از مرد رنگ می گیرد.همه چیزانگار رنگ مسین مرد را می گیرد….

دختر دلش می خواهد باز هم مرد را ببوسد….هزار بار، ده هزار بار…دلش می خواهد تا بی نهایت مرد را ببوسد.اینقدر که رنگ خودش هم مثل رنگ  مرد..مثل رنگ شهر غروب مسی بشود…

چقدر دست هایش کنار دست های مرد کوچک به نظر می رسند.دست هایش را دراز می کندبه سمت دستهای مرد…. تمام برج های کلیسا با هم زنگ می زنند. مرد توی رنگ آفتاب غروب دم نا پ‍دید می شود و دختر توی کوچه قدیمی با بارانی از مس تنها می ماند.