فاصله را تخمین می زند.می گذارد دختر خاله بدود تا کابین عمو بهرام…می خواهد حالا که آمده عمو سعید را ببیند،عمو بهرام را هم ببیند.هر چند زود زود میایند بیرون…هر چند که زود زود دوباره می بیندشان.اما دلش می خواهد حالا که آمده عمو بهرام را هم ببیند.اما همینطوری نمی تواند سرش را بیاندازد زیر و برود .نمی گذارند.توی اوین از صدتا در و دروازه گذشته اند ..اینست که می گذارد دختر عمو سعید تاتی کنان بدود تا کابین عمو بهرام بعد می رود به بهانه برداشتن بچه…خودش چند سالش است مگر؟9 سال؟10 سال؟ اما جنگ های کوچک خودش را دارد….می دود تا کابین عمو بهرام.بای بای میکند.دستش را می گذارد روی شیشه…نمی داند که عمو بهرام را دیگر نخواهد دید…عمو سعید را هم…هیچکدام از عموهای دیگر را هم….نمی داند که دیگر هرگز نمی تواند به عدد شصت و هفت بدون سرازیر شدن اشک هایش فکر کند.
مرد بر نمی گردد…مثل همیشه که عادت ندارد پشت سرش را نگاه کند.دیگر به دختر نگاه نمی کند و دختر می داند که از همان لحظه مرد فراموشش کرده است…انگشتهای دختر روی شیشه خشک می شود..چشم هایش ناامیدانه مرد را که دور می شود دنبال می کند . دختر از شیشه هایی که او را از مردهایی که دوست دارد جدا می کنند متنفر است.بیست سال است که از شیشه ها متنفر است.می داند مردها هرگز از آنسوی شیشه بر نمی گردند. دختر می خواهد مرد را…تمام عمو هایش را از پشت شیشه ها برگرداند…. مرد دور می شود…و دختر.تمام کودکی هایش را در آغوش می کشد و گریه می کند.

2 comments
Comments feed for this article
ژوئن 15, 2008 در 10:40
امیر
……………………………………………………………..
ژوئن 15, 2008 در 10:40
مهرنوش
67…