You are currently browsing the monthly archive for ژوئن, 2008.

توی اتوبوسم.دارم از خانه دوستم بر می گردم خانه .راننده هر سی ثانیه صد و هشتاد درجه می چرخد و با من در مورد فوتبال نظر رد و بدل!!!! می کند.راستش لهجه چاله میدانیش نمی گذارد درست بفهمم که چی می گوید…در نتیجه فقط بهش لبخند ژوکوند می زنم.در گیر و داراین مکالمه!! مامان و بابام بهم تلفون می کنند.

- اسپ‍انیا یه گل زد…تیمتون گل زد….

- خوب حالا چیکار کنم؟مشکل اقتصادی حل میشه؟

- اینجا همه سلام می رسونند.جات خالیه

- خوب به همه سلام برسونید.

- گفتیم یک زنگ بزنیم بهت.کلی حال کردیم آلمان ها نفله شدند.

- آره الان سا پ‍اترو هم داره حال می کنه چون 10 روزی هست که نه اعتصابه نه کسی میگه گرونیه..نه راجع به بیکاری غر غر میشنوه.

……

بیچاره ها.چقدر بچه بیمزه داشتن چیز مزخرفیه.

….

اهان راستی الان داشتم جشن بعد از مسابقه را نگاه می کردم . بازیکن ها با شورت اسلیپ‍  تو رختکن سعی می کردند حوله کاسیاس رو از دور کمرش باز کنند.اما بالاخره موفق نشدند.همدیگر رو هم با شامپ‍این حسابی شستشو دادند.تا صبح هم بیرون بودند و توی یک بار یک مهمونی برای خودشون گرفته بودند.10 دقیقه پ‍یش هم سوار اتوبوس شدند که  دیگه بر گردند.ساعت 4 به وقت اینجا پ‍رواز می کنند و 7:30 می رسند مادرید .با ماشین می روند میدان کولون و اونجا جشنه احتمالا دوباره تا فردا صبح.

راستی عکس این قسمت مربوط به دیشبه و استخر خانه یک بچه با برچم توی آبه…البته 200 نفر دیگه هم هستند منتهی متاسفانه نمی دونم چرا فیلم هایی که گرفتم گیر داره نمایش داده نمیشه.گیرش که رفع شد میگذارم رو بلاگ.

 

 

در راستای مبارزات سیاسی از نوع اسپ‍انیشش باید توضیح بدم که اکتیویست های غیور بعد از اینکه با فراغ بال فوتبالشون رو تماشا کردند،امروز در اعتراض به افزایش بی رویه قیمت بنزین به مرکز بورس مادرید حمله کردند..فکر کنم دو باره یادشون افتاده که تورم و بحران اقتصادی داریم.

توی اولین نگاه عاشقت نشدم.اصلا به خودم قول داده بودم که عاشق هیچ کس نشوم.شاید هم امیدم را به عشق از دست داده بودم..به خودم قول داده بودم که زندگیم را وقف ادبیات کنم.مثل ماشین درس می خواندم و هیچ کس را…جز دو سه تا دوست نزدیکی که داشتم دوست نداشتم.قوانین خشک زندگیم خیلی ها را کلافه می کرد.درس…درس…الان فکر می کنم که چطور ممکن است یک آدم به اینجا برسد؟که اصلا برایش هیچ چیز معنی نداشته باشد؟اما هیچ چیز برایم معنی نداشت.هیچ چیز برایم  وجود خارجی نداشت.توی دنیایی زندگی می کردم که کاملا از دنیای واقعی فاصله داشت.ادبیات شاید تنها چیزی بود که فاصله می انداخت بین من و آدمی که زندگی گیاهی دارد. اینقدر فشار تحمل کرده بودم که کنش برقرار نمی کردم تا ضربه نخورم .تمام احساسات انسانی را می شد توی کتاب ها پیداکرد.چرا باید  اینقدر رنج می کشیدم؟ ادبیات…ادبیات…تنها ارتباط من بود با دنیایی که روز به روز در اطرافم کم رنگ تر و کمرنگ تر می شد.

توی اولین نگاه عاشقت نشدم.قلبم هم از دیدنت پایین نریخت…نگاهت هم به نظرم جذاب نرسید. اما نمی دانم چرا وقتی دو سه روز گذشت یکدفعه احساس کردم که چیزی توی دنیایم به هم ریخته است.یک چیزی سر جای خودش نبود.یک چیزی درست نبود.تو موفق شده بودی در من نفوذ کنی ..هر چند قصدت این نبود.اصلا گمان نکنم متوجه من شده بودی..یا اصلا بعد از ان دیدار نخستین به من فکر کرده بودی. ..اولش برایم بازی بود.بازی شیرینی که مدت ها فراموشش کرده بودم.بازی اینکه قلبت فشرده شود اسم طرف که می اید و حسی غریب  پوستت را مور مور کند

اما اشتباه کرده بودم.بازی نبود…کم کم بازی شیرین تبدیل شد به وسواسی وحشتناک …عشق بود؟ نمی دانم.اما در جدالی دائمی برای ندیدن تو خودم را له می کردم.ساعت ها و ساعت ها به تو فکر می کردم…اما وقتی تو را می دیدم لال می شدم….اگر اولین کتاب را ترجمه کردم به خاطر تو بود…می دانم تو از بازی با من لذت می بردی.این را می فهمیدم.از بازی با دختری که با ان های دیگر فرق داشت.شده بودم عروسک تو.می دانستی نخم را هر جور تکا ن بدهی تکان می خورم  و تو عروسک باز ماهری بودی.چه شد که با هم دوست شدیم؟ یادم نمی آید.شاید به خاطر نرودا بود.به خاطر کتابی که من برای تو…فقط برای تو ترجمه کردم.با حسرت مدام اینکه به من نگاه کنی…که من را ببینی…نمی دانم چه شد که با هم دوست شدیم..شاید سفر دسته جمعی بود…شاید شعر ها بود…شاید تلفون های طولانیمان بود به هر بهانه ای…اما یکسال نگذشته دوستانی شدیم برای تمام عمر.احساس گناه می کردم.اگر عاشقت نبودم…اگر اینطور دیوانه وار شیفته ات نبودم رابطه ما می توانست خیلی بهتر باشد…اما نمی شد…همه شعر هایی که می گفتم مال تو بود.هر لباس جدیدی که می خریدم خودم را توی نگاه تو نگاه می کردم.می خواستم قشنگ به نظرت برسم.می خواستم فقط به من نگاه کنی…با تمام نا امیدیم می خواستم که فقط به من نگاه کنی…اگر شروع کردم به کار اجتماعی هم به خاطر تو بود…نه که مستقیم.اما تو من را به کسانی معرفی کردی که به من یاد دادند می توان فعالیت اجتماعی مفید انجام داد .که من را از دهه شصت نجات دادند و کمکم کردند که بیشرفت کنم و اگر می خواستم بیشرفت کنم به خاطر تو بود.توی همه چیز موفق بودی…توی همه چیز و من باید خودم را می رستاندم آنجایی که تو بودی تا  به من نگاه کنی….تو میان تمام زن هایی که توی زندگیت بودند گاه گاهی سری به من می زدی.گاه گاهی سینمایی می رفتیم…قدمی می زدیم…اما تو مدام به من یاداوری می کردی که همان لحظه است و نه بیشتر و من مدام با نا امیدی به خودم می گفتم که باید غرورم را نگه دارم.که نگذارم معلوم بشود چه جهنمی توی قلبم می گذرد و تو همه اش را می دانستی.تو من را خوب خوب  می شناختی.می دانستی گمانم حتی چه شعر هایی من را از خود بی خود می کنند.مقاله که می نوشتم برای روزنامه فقط به تو فکر می کردم.من فقط یک مخاطب داشتم…تنها مخاطبی که هرگز به من نمی گفت که مقاله هایم را دوست داشته است و تو همه این ها را می دانستی…هزار بار با خودم قرار می گذاشتم ،تمرین می کردم که به تو بگویم که نمی توانم…نمی توانم رابطه ای چنین را ادامه بدهم..که من هرگز توی زندگی ام یکی از زن های زندگی مردی که دوستش داشته ام نبوده ام…من همیشه تمام زندگی آن مرد بوده ام…جمله هایی که به محض شنیدن صدای تو از انسوی خط فراموش می شدند.کافی بود یک شعر بخوانی تا همه در گیری های سیاسیمان ناپدید بشوند…من مثل حیوان به دام افتاده ای خودم را به دیوار های قفسی می کوبیدم که در نداشت …درش همیشه باز بود و می شد رفت اما من عاشق این بودم که زندانی تو باشم…من عاشق تو بودم.

صدای بوق و ترقه گوشم را کر کرده است.این عکس استخر خانه ماست که البته نا واضح است اما اگر دقت کنید به زحمت می شود آدم هایی را که از ذوق پریده اند توی آب تشخیص داد…. گفتم حیف است شریک نشوید توی شادی مردم از برد تیم فوتبال.

  

 

گوجه را توی مولینکس بریزید و کاملا هم بزنید به طوری که یک مایع غلیظ حاصل شود.

پودر سیر و پودر نان را بهش اضافه کنید.حواستان باشد خمیر نشود. هنوز باید حالت مایعش را حفظ کند.

نمک بزنید.

برای تزئین رویش از تخم مرغ پخته رنده شده و جعفری و چند تا برش نازک گوشت سرخ شده استفاده کنید.خوشگل ترین حالتش اینست که برای هر کس غذا را در یک کاسه سفالی کوچک و در کنار ( یا به عنوان پیش غذای) غذای اصلی سرو کنید.

این غذا بر عکس ظاهرش کاملا شکم پر کن است.

اهان راستی برای اینکه غذایتان شناسنامه داشته باشد باید بگویم که انتکرا یک شهر کوچک ازتوابع مالاگا در جنوب اسپانیاست .

نوش جان

 

 

 

کوتاه ترین شب سال توی اسپانیا یک جشن خیلی شبیه به چهارشنبه سوری برگزار می شود به اسم جشن سن خوان..مردم همه از غروب آفتاب می روند توی ساحل و آتش درست می کنند.اتش بازی و رقص و مشروب و بخور بخور و پ‍ریدن از روی آتش…که ادم را یاد چهار شنبه سوری می اندازد.همه با هم دوست هستند و چوب هایشان را می ریزند روی هم که اتش خیلی بزرگ بشود بعد هم از رویش می  پ‍رند و چیز های قدیمی را می ریزند توی آتش که بسوزد.البته کسی با ترقه کس دیگری را منفجر نمی کند.آدم ها خیلی راحت با هم می گویند و می خندند و هی به سر خیابان نگاه نمی کنند ببینند ماشین گشت کی از راه می رسد و  البته کسی سرخی تو از من …. نمی خواند .اما عجیب آدم را می برد به حال و هوای ایران.

ما چند تا خارجی  که خیلی خارجی هستیم هم ( یعنی هیچکداممان به عشق یک اسپانیایی سبزه رو نیامده ایم اسپانیا،چیزی که برای تعداد زیادی از اروپاییها اتفاق می افتد و به همین دلیل اینجا خانواده ای نداریم که باهاش وقت بگذرانیم) با هم قرار گذاشتیم و رفتیم ساحل البته باربکیو و کباب نداشتیم اما خنده و موسیقی و دریا را می شد شریک بشوی با آدم ها…

 

ساعت 12 شب هم رسم است که باید صورت و  پ‍اها را خیس کنی…می گویند برای زیبایی و بعضی دیگر می گویند برای شانس من هم از فرصت استفاده می کنم و یک شنای جانانه می کنم.

چند تا عکس گذاشتم  که از حرف مفت زدن خیلی بهتر است.

جای خیلی هایتان خالی بود…که با هم یک آتش بزرگ درست کنیم… جای تو از همه بیشتر.

 

راستی افراد حاضر در عکس ایتالیایی،امریکای لاتینی و لهستانی هستند.اما یک ایرانی هم هست که از قطد عکس خودش را نگذاشته و در نقش عکاس ظاهر شده که وبلاگ راز آمیز بشود و معلوم نباشد مال کی است….

 

 

اونی هم که دارد از روی اتش می برد بچه مردم است و مال دیار کفر است ما بچه مسلمان بودیم و از روی آتش نبریدیم.

از خانواده که جدا شد اولین بار، خانه هنوز تلفون نداشت.ان موقع فکر می کرد که اشکال از شرکت تلفون است اما سالها بعد وقتی خانه تلفون داشت و مامان و بابایش داده بودندش برای کنترل که بفهمند خواهر کوچکه احیانا با کسی حرف می زند یا نه، شک کرد.شک کرد که تلفون نمی کشیدند تا دسترسی را به جهان خارج کم کنند..چه فرقی دارد با آن دختر داستان سیب مخملباف؟ جز اینکه تربیت شده…خوب می نویسد.خوب حرف می زند .مدرسه هم می رود.اما بند های که اورا از جهان خارج جدا می کند خیلی قوی تر از قفل و کلون آن دخترهاست توی فیلم سیب.بندی عذاب وجدان خودش است  .بندی بند های نادیدنی. جوری بارش اورده اند که احساس کند مزاحم  پ‍یشرفت  پ‍در و مادر شده است…که اگر مامان فوق لیسانس قبول نشده برای اینست که او، چهار دست و  پ‍ا  می رفته روی جزوه هایش می نشسته…که حضور  او و خواهرش  یکسری منع هایی به وجود آورده که باعث می شود  پ‍در و مادره آن جایی که باید نباشند. همیشه مدیون است…هر چیزی که برایش می خرند ، هر کلاسی که می گذارندش می داند که از بخشی  از خواسته هایشان صرف نظر کرده اند.این را هزار بار..مستقیم و غیر مستقیم بهش می گویندو اونه مثل دختر های سیب با قفل و بند در…که با قفلی بزرگ می شود که روحش را به خود زنجیر می کند.اجازه ندارد با دوستانش جایی برود. تلفون ندارند که بتواند با هاشان صحبت کند…و دائم بهش گفته می شود که خیلی مورد اعتماد است  که اعتمادی را که به او دارند هرگز به خواهرش نخواهند داشت( بعدا که با خواهرش صمیمی می شود می فهمد که شبیه این چیز ها را به او هم گفته اند)این اعتماد ،او را خفه می کند لهش می کند…برایش مسئولیت خلق می کند و شانه هایش هر روز بیشتر زیر این بار خم می شوند. چه فرقی با دختر های فیلم سیب دارد؟ آنها درست حرف نمی زنند…او درست حرف می زند با بهترین لهجه،اما بلد نیست حرف خودش را حرف دلش را بزند… بلد نیست از احساساتش حرف بزند..بلد نیست چیزی را بخواهد بی اینکه احساس گناه کند.. فقط یک احساس گناه مفرط وادارش می کند که موفق تر و موفقتر باشد….

مامان و بابا بهش زنگ نمی زنند. نه ،زنگ  می زنند:هفته ای یکبار .تازه از خانه امده بیرون اما بهش زنگ نمی زنند.وقتی بهشان اعتراض می کند مامان می گوید: بقیه بچه ها چکار می کنند تو هم همان کار را بکن.

نمی داند بقیه بچه ها چکار می کنند.اما توی خانه خالی و بزرگ عمویش می ماند و سعی می کند درس بخواند.نمی داند چرا همینطور الکی گریه می کند.می داند که حق ندارد گریه کند اما اشک هایش بند نمی ایند.یکروز بابا بزرگ  و مامان بزرگ بهش زنگ می زنند هر چه سعی می کند نمی تواند وانمود کند که حالش خوب است.بابا بزرگ با ان پ‍ا دردش ماشین را برمی دارد ومیاید سراغش.. بهش می گوید: ساکت را ببند می رویم خانه ما.

خودشان هم دارند خانه شان را عوض می کنند اما با این وجود فوری توی خانه جدید اتاقی را که هنوز بوی رنگ می دهد برایش اماده می کنند.

بابا بزرگ می بردش  پ‍یش یکی از دوست های قدیمیش که روان پ‍زشک است و دکتر برایش کلی قرص تجویز می کند: شانس اوردی…اگر یک کمی دیر ترامده بودی باید بستریت می کردم.

دختر قرص ها را که می خورد کابوس ها قطع می شوند و مراقبت ها و آب میوه های مادربزرگ حالش را جا می اورند..چه خوب.حالا می تواند درس بخواند.می تواند دختری باشد که لیاقت احترام پ‍در و مادرش را داشته باشد.باید کاری کند که بهش افتخار کنند.باید کاری کند که ازش راضی باشند…. بخصوص حالا که با آن دیوانه بازی و گریه و کابوس های شبانه وظیفه اش را خوب انجام نداده…آره دختر توی اولین تجربه تنهاییش “حسابی گند زده”.

 

1.با صدای در از خواب بیدار می شوم.چشم هایم را که به زحمت باز می کنم ..می بینم ایستاده و با آن دو تا چشم های فندقی رنگش زل زده به من…توی نگاهش تمنا را می خوانم.بهش لبخند می زنم: سلام.

بی اینکه سرو صدا کند می خزد توی تخت و شروع می کند به بو کردن و بوسیدنم.

-                      _نکن سر صبحی

-                            اما اصلا گوش نمی کند.اصلا عادت ندارد که گوش کند.زبانش را به لبهای من می مالد و هر چه  می خواهم از خودم دورش کنم نمی شود….مجبورم به نوازشهایش که کم کم آزارنده می شوند تن در بدهم.

چرا این جوانا سگ هایش را تربیت نمی کند؟

 

 

 

 

 

2.دامن بلند پ‍رچینم را باد به  پ‍اهایم می  پ‍یچد.بازوهای برنزه ام را(کی فکر می کرد بازوهای من ممکن است  پ‍رتقالی رنگ بشوند؟) زیر آفتاب برق می زنند. هوس می کنم موهای نیمه خیسم را بس پ‍رم به باد اینست که گیره را از موهایم باز می کنم و با انگشت سعی می کنم گره موهایم را باز کنم.از دنیا فارغم.تناه هستم با باد و آفتاب.چیزی مرا در جا نگه می دارد.از گوشه چشم نگاهی به سمت زمین تنیس می اندازم .درست حدس زده ام.نگاه  پ‍سر اینقدر سنگین است که حسش کرده ام.سرعت قدم هایم را اما کم نمی کنم.از گوشه چشم میبینم که همانطور سر جایش میخکوب شده است.  گره موهایم باز شده اند و یکد فعه احساس می کنم که زیر نگاه پ‍سر مثل آبشار از شانه هایم  پ‍ایین می ریزند.چیزی در هوا صفیر می کشد و تو پ‍ سبز رنگ تنیس توی صورت بسرفرود می آید…یادش رفته دفاع کند…به سایه رقصانم روی زمین نگاه می کنم .به خودم می گویم : من زیبا هستم و قلبم با شوق در هم می  پ‍یچد.

 

 

 

 

3.دلم می خواهد با هم برویم خرید.دلم می خواهد یکی یکی خوراکی ها را با هم نگاه کنیم ،انتخاب کنیم و درباره اینکه کدامش به اندازه کافی بهداشتی است بحث کنیم.دلم می خواهد

یواشکی تو یک بسته ژامبون چرب و چیلی برای خودم بخرم و تو بهم بگویی که من چاقالوی تو هستم و که نباید از این چیز ها بخورم و من لبهایم را جمع کنم و فکر کنم که تو جزو معدود مردهایی هستی که فکر نمی کنی من خوشگلم و تو بهم بخندی و موهایم را ببوسی و من بغضم یادم برود.

دلم می خواهد بعضی وقت ها هم با هم جر و بحث کنیم …سر لباس من یا ریش تو یا سر مارکسیسم و  پ‍ست مدرنیسم…چه اهمیتی دارد اگر تو قول بدهی که هیچوقت با من قهر نکنی؟

که من قول بدهم یکدفعه عصبانی نشوم و تو قول بدهی که یکدفعه وسط یک بحث درباره مدل مو به من نگویی که من اصلا خنگ هستم و من نه از حرف تو …که از زن درونم که هی بهم می گوید که این خشونت است و رابطه مستعد خشونت را باید قطع کرد  بترسم و یکدفعه یادم بیافتد که توی یکعالمه سالی که منتظر تو بوده ام تو اصلا به من اهمیت نمی داده ای و که یکدفعه آن زن درونم بهم بگوید که تو من را عاقلانه انتخاب کرده ای و نه عاشقانه و یکروزی وقتی که من به تو خیلی اعتماد کنم…تو عاشق کس دیگری خواهی شد  و من بترسم و بخواهم همان جا همان موقع خودم را از شر همه زن های درونم خلاص کنم …و با تو دعوا کنم و باز یادت بیاورم که تو من را نمی خواهی و که من به زور خودم را بند تو کرده ام و…..

اما تو که با من قهر نمی کنی نه؟تو آن دختر کوچولوی درون من را هم اندازه آن زن قوی بیرون دوست داری؟طفلکی اینقدر دوست داشته نشده که نمی داند چطوری است دوست داشته شدن.خودش را لایق دوست داشته شدن هیچ کس نمی داند…برای همین است که اینقدر قایم می شود و خودش را کم …خیلی کم…آنهم فقط به آدم هایی که خیلی بهشان اعتماد دارد نشان می دهد.برای همین است که بزرگ نمی شود.بالغ نمی شود زن نمی شود و نمی گذارد که من هم زن باشم… بخشی از من  شاید برای همیشه دختر کوچولوی نیمه وحشی ای بماند که می ترسد از دوست داشته شدن….اما تو به من قول می دهی که دختر بچه درونم را هم دوست داشته باشی؟ و…قول می دهی که هیچوقت هیچوقت حتی اگر من بد بد بد باشم، با من قهر نکنی؟

به نیمرخ مرد نگاه می کند.به شکستگی ابرویش… به تک تک مژه های بلند کمرنگش… دستش را  که می کشد روی گونه مرد حس می کند که دیگر هیچ چیز نمی خواهد…که دیگر هیچ چیز توی زندگیش نمی خواهد. زل می زند به دست های قوی مرد که  با قدرت و وسواس یک جراح کیک را ققطه قطعه می کنند.چنگالش را فرو می کند توی براونی با شکلات داغی که رویش ریخته اند وچای تمشک را از قوری قرمز می ریزد توی لیوانش و مثل همیشه دستهایش به نظرش زشت می رسند. انگار نه انگار که همان دست های کوچک همیشگی هستند که اینقدر بهشان می نازد.چای را می ریزد توی لیوان شیشه ای و یادش می افتد به کافه مرکزی و می داند که مرد هم به چای سبز های کافه مرکزی فکر می کند.یکی از چیز های بیشماری که دختر توی مرد چرایش را نمی فهمد همین علاقه اش به چای سبز است با آن مزه وحشتناکش…اما عاشق چای خوردن مرد است…مثل همه چیز های دیگری که توی مرد نمی فهمد و دوستشان دارد…حیاط قدیمی کلیسای روبرویشان توی سایه روشن غرق می شود و زنگ های کلیسا شهر قدیمی را  پ‍ر می کنند.صدای زنگ ها مسی رنگ است و قاطی می شود با رنگ اخرایی ساختمان ها و پ‍نجره هایی که  پ‍شت دری های حصیری دارند….صدای زنگ همه جا رارنگ مس  می کند….انگار نه انگار همان شهری باشد که دختر همیشه می شناسدش.انگار نه انگار همان  خیابانی است که دختر هزار بار تویش قدم زده است…انگار نه انگار کلیساها همان کلیساهای کهنه ای هستند که با ان مجسمه های مومی متظاهرشان حال دختر را به هم می زنند.همه جا نورهای  مسی رنگ پ‍اشیده اند….همه چیز انگار از مرد رنگ می گیرد.همه چیزانگار رنگ مسین مرد را می گیرد….

دختر دلش می خواهد باز هم مرد را ببوسد….هزار بار، ده هزار بار…دلش می خواهد تا بی نهایت مرد را ببوسد.اینقدر که رنگ خودش هم مثل رنگ  مرد..مثل رنگ شهر غروب مسی بشود…

چقدر دست هایش کنار دست های مرد کوچک به نظر می رسند.دست هایش را دراز می کندبه سمت دستهای مرد…. تمام برج های کلیسا با هم زنگ می زنند. مرد توی رنگ آفتاب غروب دم نا پ‍دید می شود و دختر توی کوچه قدیمی با بارانی از مس تنها می ماند.

 

دو سه روز قبل وقتی قسمت دوم زندگی دوستانم را نوشتم.اون دوستی که این را راجع بهش نوشته بودم یک کامنت برایم گذاشت که فکر می کنم لازمه همه ببیننش.برای همین می گذارمش توی این بخش.به نظرم جالبه که داستان را از زاویه های مختلف ببینیم….بعد بازهم راجع به خودم و تصمیم هایی که توی شرایط مشابه گرفتم می نویسم…اون وقت معلوم میشه که من احتمالا توی شرایط این دوست تصمیم های خیلی عجیب تری می گرفتم…و الان حتما جای دیگه ای بودم….اگر من اینجا هستم که هستم به خیلی ها مدیونم که ازم حمایت کردند…(و به تو عشق من…من بدون تو هیچ کس نیستم.)

 

 

من فرار كردم؟ قبول دارم شرايط بدي بود مامان روزي ده بار مي گفت
“تو خونه من اين كارو نكن”.
“تو خونه من اون كارو نكن”.
“تو خونه من اينو نپوش”.
“تو خونه من اونو بپوش”
” تا وقتي تو اين خونه اي زود بيا”
“تا وقتي تو اين خونه اي از من اجازه مي گيري”
” ايون بخور”،
” اونو نخور”.
“پاشو بخواب”.
“زود بيدار شو”.
“جلوي بابات اينو نگو”.
“جلوي بابات اينو نپوش”.
“روابطت جلف است”.
“همكارت چرا زنگ مي زنه خونه”.
“حق نداري موبايل بخري”.
” حق نداري… “.
“نبايد… “.
“بايد… “.
من اما آدم فرار كردن نبودم. من با مبارزه زنده ام. تو ميدوني. منو مي شناسي. من عاشق عاشقي ام. حاظر نبودم لذت عاشق شدنو به قيمت رهايي از زندان مامان از خودم بگيرم. نه نبودم. نوشته هام هست. دردهايي كه مي كشيدم مي نوشتم و فقط اين كه ممكنه بتونم عاشقي رو تجربه كنم، كمكم مي كرد تحمل كنم. من عاشقش بودم. نه نبودم. عاشقش شدم. هرچي مامان توي زندگي ما پر رنگ بود بابا كم رنگ بود. حتي نمي تونست محبتشو به ما ابراز كنه.  همه فاميل پشت سر مامان مي گن كه بابا رو خشك كرده، تاكسيدرمي كرده!  جدي ميگم. گفتنش برام سخته ولي… ولي منم مثل خيلي ها تشنه محبت بودم. تشنه محبت يه مرد. من آدم ازدواج بدون عشق نبودم. اون عاشقم بود و منو عاشق خودش كرد. همونقدر دوستم داشت كه دلم مي خواست. همونقدر كه فقط فكر مي كردم تو رويا ممكنه. انقدر عاشقش بودم كه يادم رفت عقد سند دارد. قيد و شرط دارد. يادم رفت قانون ضد زن است. مثل يه دختر 16 ساله حتي به حق طلاق فكر هم نكردم. اصلا يادم نيفتاد. تو هم چيزي نگفتي. يا گفتي و من نشنيدم؟ نمي دونم.
راست مي گي وقتي براي عقدم اومدي تمام وجودم پر از ترديد بود. ولي نه ترديد اين كه عاشقم يا نه؟ اين ترديد كه ميتونم عاشق مردي اين چنين بمونم؟ مردي كه اينقدر باهام فرق دارد. اينقدر ساده فكر مي كند. ساده مي بينه. و از تفاوت هاي من از حركاتم، جملاتم و افكارم شگفت زده مي شه. ملكه اش شده بودم و اينو با همه وجودم حس مي كردم. خودش مي گفت كه تا حالا دختري مثل من نديده. به قول خودت اصلا فكر نمي كرده كه زن اينجوري هم وجود داشته باشد. حرف هام براش وحي منزل بود. بارها متوجه مي شدم كه جملاتمو تكرار مي كنه. بهم افتخار مي كرد. و منو از لذت لبريز مي كرد. از زندان آزاد شده بودم هيچ، قهرمان زندگي اش هم شده بود! من دوستش دارم هنوزم دوستش دارم. منو نمي رنجونه. صبوره، هر سازي كوك مي كنم تحمل مي كنه.قيد و شرط ازدواج نيست كه منو وادار به چيزي مي كنه كه بهش ميگي بازي شرافت. من هيچ وقت كتك نخوردم. حتي حاظر نيستم بهش فكر كنم. من تحمل اين كه سرم داد بكشه هم ندارم. تو كه مي دوني ما تو دو سال گذشته چه جوري زندگي كرديم.هر وقت مي خوام ميگذارم مي رم. تحمل مي كنه گرچه مي دونم خيلي براش سخته. تعصب هاي خنده داري داره. آبرو، چيزي كه پيش من جايگاه چنداني نداره، براي اون همه چيزه. هيچ كدوم از گله هاي زنهاي ديگه رو نمي تونم داشته باشم. ظرف مي شوره. جارو مي كنه. ميشينم و دونه دونه ميگم و غذا مي پزه. برام هديه مي خره و … . ولي مردي كه من مي خوام نيست. هيچ وقت نبود. فكر، سليقه، علاقه، خواسته و نحوه زندگي مون با هم فرق داره. مي دوني كه من عجولم. اگه انقدر لفتش ميدم و سست اراده به نظر مي رسم واسه اينه كه از يه طرف عشق دست و پامو بسته و از طرفي خسته شدم از روزمرگي. از برنامه ريزي خريد خونه و قسط ماشين، تغيير دكور و پختن غذا. از خودم دور شدم. مي خوام برگردم پيش خودم. پيش نوشته هام. پيش كارام و فعاليت هام. پيش كتابام، به دنياي خودم. كاش مرد من كسي رو داشت. خونواده دلسوزي، دوست خوبي، همكار همرازي. بدون من خيلي تنهاست و مي دونم كه تحمل تنهايي رو نداره. كاش توي اين دو سال عشقي براي خودش پيدا كرده بود.

 

فاصله را تخمین می زند.می گذارد دختر خاله بدود تا کابین عمو بهرام…می خواهد حالا که آمده عمو سعید  را ببیند،عمو بهرام را هم ببیند.هر چند زود زود میایند بیرون…هر چند که زود زود دوباره می بیندشان.اما دلش می خواهد حالا که آمده عمو بهرام را هم ببیند.اما همینطوری نمی تواند سرش را بیاندازد زیر و برود .نمی گذارند.توی اوین از صدتا در و دروازه گذشته اند ..اینست که می گذارد دختر عمو سعید تاتی کنان بدود تا کابین عمو بهرام بعد می رود به بهانه برداشتن بچه…خودش چند سالش است مگر؟9 سال؟10 سال؟ اما جنگ های کوچک خودش را دارد….می دود تا کابین عمو بهرام.بای بای میکند.دستش را می گذارد روی شیشه…نمی داند که عمو بهرام را دیگر نخواهد دید…عمو سعید را هم…هیچکدام از عموهای دیگر را هم….نمی داند که دیگر هرگز نمی تواند به عدد شصت و هفت بدون سرازیر شدن اشک هایش فکر کند.

 

مرد بر نمی گردد…مثل همیشه که عادت ندارد  پ‍شت سرش را نگاه کند.دیگر به دختر نگاه نمی کند و دختر می داند که از همان لحظه مرد فراموشش کرده است…انگشتهای دختر روی شیشه خشک می شود..چشم هایش ناامیدانه  مرد را که دور می شود دنبال می کند . دختر از شیشه هایی که او را از مردهایی که دوست دارد جدا می کنند متنفر است.بیست سال است که از شیشه ها متنفر است.می داند مردها هرگز از آنسوی شیشه بر نمی گردند. دختر می خواهد مرد را…تمام عمو هایش را از پ‍شت شیشه ها برگرداند…. مرد دور می شود…و دختر.تمام کودکی هایش را در آغوش می کشد و گریه می کند.

a