برای تو











{می 16, 2008}   جنبش الترناتیو

یک جلسه برایم گذاشته اند. یک سخنرانی  نیم ساعته در باره جنبش الترناتیو ایران   برای بچه های روزنامه نگاری. صحبت می کنم و یکعالمه عکس از تطاهرات و تحصن ها به اضافه یکسری عکس های خانوادگی و زندگی روزمره و مهمانی هایمان را نشانشان می دهم و خلاصه برایشان  از جنبش

 ا لترناتیو و زندگی الترناتیو حرف می زنم ،از جنبش زنان،سنگسار و از حکم های اعدام برای زنانی صحبت می کنم که به زور ازدواج کرده اند و حالا با عنوان قاتل در زندانند.از دلارام حرف می زنم.از بچه های دانشجو…از سانسور خبری…از گرانی…فقر…و البته یاد شهدای شصت و هفت را می کنم…برای خودم عجیب است که اینقدر با توجه به حرف هایم گوش می دهند و به شوخی هایم می خندند.اینکه  می توانم یک جمعیت را به یک زبان دیگر بخندانم و متوجه نگاهشان دارم خوشحالم می کند. طبق معمول تم احساسی حرف هایم خیلی قوی است.من نمی دانم آدم های دیگر چطور درس می دهند اما هر کسی که توی جلسه یا کلاسی که من سخنران یا معلمش بوده ام شرکت کرده باشد می داند که من با همه قلبم ،با همه احساسم درس می دهم.می دانم که این دانشجو ها هر اماری را که بدهم فراموش می کنند …تحلیل هایم را هم..اما اگر مستقیم قلبشان را هدف بگیرم حرف هایم یادشان می ماند. می خواهم یک چیزی ذهنشان را بجود…متنفرم از این سخنرانی هایی که آدم ازش هیچ چیز نمی فهمد …اگر چیزی را که بهشان می گویم بتوانند توی کتا ب ها پ‍یدا کنند سخنرانی من به درد نمی خورد…باید حضور فیزیکی من حس شود…بهشان می گویم که اولین بار است موهایم رنگ افتاب می بینند و دست هایم افتاب می خورند و بهشان می گویم که دوستانم توی زندان هستند( حالا الان هیچکدومشون توی زندان نیستند اما همچین دروغ بزرگی هم نگفته ام) می گویم که ما امید داریم و می جنگیم.اما به کمک احتیاج داریم.بهشان می گویم که باید کمک کنند تا دنیا جای بهتری باشد…   پ‍شت سرم تصویر هایی  از حمله پ‍لیس به جنبش زنان ،از روز کارگر و تظاهرات دانشجوها  پ‍خش می شود که می دانم موثر هستند.عس دسته جمعیمان توی عروسی دلارام و عکس دلارام را که روی زمین کشیده می شود نشان می دهم.می دانم که این میکس خیلی قوی است… حرف هایم را با این جمله تمام می کنم که شرافت داشته باشید…یادتون باشه شما انعکاس دهندگان اخبار کشور هایی مثل ایران هستید هر وقت خواستید خبری بنویسید یاد این چیزها بیافتید یادتان باشد..که ما هم وجود داریم.

بعد از جلسه یک استاد جوان میاید سراغم و می گوید که از این به بعد هر ترم برایم یک کلاس دو ساعته می گذارند که بهشان جنبش آلترناتیودر ایران را درس بدهم…بعله…به نظرم خوب می رسد و فکر می کنم که این حد اقل کاریست که ماها بیرون ایران می توانیم انجام بدهیم…مطمئنم خیلی از دانشگاه ها جاهایی که ایرانی ها زندگی می کنند استاد ها تو رشته های شرق شناسی..مطالعات خاورمیانه…روزنامه نگاری و جامعه شناسی از خداشونه که یکی بیاد زحمتشون رو کم کنه و به جاشون یک جلسه درس بده.برای ماها هم منفعت داره…بالاخره همین چیز های کوچیکه که دنیا رو عوض می کنه…

 

 

*راستی استادم همچنان با سماجت بهم زنگ می زنه و من با  پ‍ر رویی گوشی را بر نمی دارم….به نظرم واقعا بدش نمی اید به پ‍لیس زنگ بزنم…امروز عصر اول زنگ زد بعد راه افتاد اومد زنگ در خونه را زد….واقعا دلم می خواست در را باز کنم و به پ‍لیس هم زنگ بزنم اما حالش را ندارم.یارو واقعا یک چیزیش می شود..



ارس گفته:

salam

in matn ro khoondam jaleb bood :
http://www.uow.edu.au/arts/sts/bmartin/pubs/06jiws.html



مهرنوش گفته:

واااااای چه عالی جیران.تو هر جا میری میترکونییییییییییییی
مطمئنم کلاس تو رو فراموش نمی کنن.مثل ما…
از صمیمم قلبم آرزو می کنم همیشه موفق باشی.دوست دارم



امیر گفته:

جالبه…جالبه…خیلی خوبه!



امیر گفته:

جالبه…جالبه…خیلی خوبه!تجربه های خودم (البته در موضوع کاری خودم) به یادم اومد….!



يك پاسخ برايش بگذاريد

et cetera