دیشب یک فیلم خیلی خوب وحشتناک از تلویزیون پخش می شد و من همونطور که داشتم هول هولکی یک مقاله در باره ی ترجمه و جعل هویت می نوشتم، فیلم را نگاه کردم.اسمش کلکسیون معشوقه ها بود داستان یک دیوونه که یکسری دختر را گروگان می گیره و….البته آخرفیلم خیلی آمریکایی بود..اما من عاشق فیلم هایی هستم که تعلیق دارند.خلاصه هر چی از این فیلم ها پخش کنند حتی اگر مزخرف باشه از دست نمی دهم…. توی یکی از صحنه های فیلم عکس دختر ها را ردیف زده بودند روی دیوار اداره پلیس و داشتند سعی می کردند ویژگی های روانی قاتل را حدس بزنند:
- وجه مشترک همه این دختر ها اینه که خوشگلند.
- اره.اما همشون چیزی دارند که ورای زیباییه.
راستش چون تو خونه تنها بودم یکذره ترسیدم.به خودم گفتم :حالا شانس نداریم یکدفعه قاتله میاد سراغمون.
امروز عصر بعد از هشت ساعت کلاس رفته بودم سوپر مارکت خرید.وقتی خودم راتوی اینه بزرگ سوپر مارکت دیدم یکدفعه یاد ترس دیشبم افتادم.یاد اینکه نه تنها فکر کرده بودم خوشگلم بلکه ویژگی های دیگری هم ورای زیبایی برای خودم قائل بودم.اعتماد به نفس اصولا چیز خوبیه.اما راستش آینه از اعتماد به نفس هم بهتره.باعث می شه آدم شب راحت بخوابه…چرا؟خوب شما هم اگر اون چیزی که من تو اینه دیدم می دیدید دیگه تا آخر عمرتون راحت می خوابیدید…. بنا بر این راه حل این جور ترس ها اینه که آدم یک آینه نزدیکش باشه.البته اگرقاتله به جای کلکسیون معشوقه ها…کلکسیون سگها ی هار یا موجودات عجیب الخلقه جمع کنه من دیگه جوابگو نیستم .شب به خیر.
راستی من توی مالاگا زندگی می کنم .تو آندالوسیا.

5 comments
Comments feed for this article
می 13, 2008 در 10:40
اشرف
معلومه خيلي شجاع شدي كه آدرس هم دادي. بهتره براي راحت خوابيدن يه راهه ديگه پيدا كني اگه قاتل سليقه منو داشته باشه اولين نفر سراغ خودت مياد. ووووووووووووووووووووو
نكنه حالا امشب خوابت نبره و كابوس منو ببيني.
دلم خيلي برات تنگ شده. امسال 3 دفعه رفتم نمايشگاه. دفعه اول دلم خواست كاش بودي و با هم مي اومديم. ولي بعد فكر كردم دلم نمي خواد برگردي. نه اين كه دوست نداشته باشم اتفاقا برعكس چون دوست دارم نمي خوام برگدري. فكر مي كنم اون جا بدون ترس و اضطراب ( نه از قاتل) از پليس و مآمورين امنيتي! و افكار تار عنكبوت زده مردم داري بهتر زندگي مي كني.
دلم مي خواد همون جا بموني بخوني و بنويسي و نفس بكشي.
مي بوسمت.
می 13, 2008 در 10:40
مهرنوش
آندالوسیا،آندالوسیا…چه خوش آهنگه ، آدم دوست داره هی تکرار کنه D:
می 15, 2008 در 10:40
نرگس
جمعه پیش خونه مامان بابای ارس بودیم؛ام.بی.سی. داشت یکی از این فیلمای معلق(!) می داد، یه ساعت نگا کردیم بعد نگو دو قسمتی بوده:)))
می 15, 2008 در 10:40
امیر
خوبه آدم اعتماد به نفسش انقدر بالا باشه!! از این به بعد من هم باید حواسم رو بیشتر جمع کنم که اگر نمونه های مونث اون آقا قاتله خدای نکرده پیدا شدند بتونم از دستشون در برم!
می 16, 2008 در 10:40
سیروس
من عکستو دیدم همچین خوشگلم نبودی ها