امروز روز تراژدی بود.از 10 صبح کلاس داشتم تا 8 شب.گردنم بدجوری درد می کند و …اما نه…از اول تعریف می کنم…

اول پاچه استاد تولید زبان سمعی بصری را می گیرم.دارد می گوید که اولین کسانی که از سینما برای انتقال عقاید استفاده کردند  هنرمندان شوروی بودند .یکدفعه به رگ غیرتم بر می خورد و فکر می کنم این آدمها هیچ چیز نمی دانند نمی دانند توی یک کشوری مثل روسیه تزاری…با آنهمه فقر…واقعا چه سیستمی می توانست این همه سواد عمومی را گسترش بدهد.کدامیک از دولتهای سرمایه دار لیبرال که اینها اینهمه سنگش را به سینه می زنند کسانی را داشته اند که حاضر بودند سینما را به کولشان بکشند و بروند وسط کوه ها توی روستاهای پرت فیلم نشان بدهند.یاد داستان نخستین آموزگار آیتماتف افتادم…و یکدفعه تو روی استاد در آمدم: چه جوری است که وقتی آمریکا دارد هر روز با فیلم هایش عقایدش را انتقال می دهد ازش صحبت نمی کنید….

بیچاره استاد…نگو می خواسته دقیقا به همین برسد و شروع کرده بود که مثلا از هنرمندان روس تقدیر کند…

بعد از ظهر هم در یک حمله انتحاری به استاد درس ترجمه در سازمان های بین المللی فهماندم که با این لحن متظاهرانه راجع به ایران صحبت نکند  و ما هیچ جور عقب مانده نیستیم و اگر از تلگراف برای تسلیت استفاده می کنیم دلیلش اینست که تلگراف رسمی تر است وگر نه هم به ایمیل دسترسی داریم و هم موبایل داریم….

بعد هم دوباره سر سازمان های اقتصادی بهش گفتم که خیلی دید عجیبی دارد که فکر می کند واقعا این سازمان ها ی اقتصادی که مستقیما با بودجه کشور های اروبایی و آمریکا کار میکنند

دغدغه شان بهبود اقتصاد یا شرایط کار توی یک کشورآمریکای لاتین یا آفریقا است…یا دغدغه های انسانی دارند  وگرنه با عضویت اون هایی که نقض حقوق بشر می کنند موافقت نمی کردند…واقعا نمی دونم این ها واقعا اینقدر گاوند یا خودشان را می زنند به ان را ه که زندگی برایشان ساده تر باشد؟…

اخرین بخش تراژدی اینست که به تو زنگ می زنم و خوابی…می خواهم یکعالمه چیز برایت تعریف کنم اما اصلا فکر نکنم که فهمیده ای که داری با تلفون حرف می زنی….چقدر من گناه دارم.حالا هم گردنم درد می کند و یک مسکن خورده ام.اگر مزخرف می نویسم می بخشیدم .نه؟فکر می کنم باید بعضی وقت ها عروسک سنگ صبورم باشید.وگرنه …من می ترکم…