امروز روز کارگره.توی اسپانیا این روز تعطیل رسمیه …فکرکنم تو همه اروپا همینطوره. امروز همه چیز حتی موزه های بزرگ و معروف اسپانیا هم تعطیل هستند.یک جوری مثلا به رسمیت شناختن اینکه همه ما ها که تو هر حیطه ای کار می کنیم کارگر هستیم.یادم می افتد به روز کارگر پارسال.یادم می آید بالای پل عابر بیاده دم شیرودی ایستاده بودم و به موج آدم هایی نگاه می کردم که از زیر پایم می گذشتند.خیلی هایشان را خود دولتی ها آورده بودند.به هوای اینکه یک مراسم ظاهری راه بیاندازند  یادشان رفته بود اما که این آدم ها از چه رنجی می آیند و حالا که آمده بودند،به جای گوش کردن به حرف های سخنران فرمایشی  می خواستند که اوسالو برایشان سخنرانی کند  هم قلبم می تپید و هم خنده ام گرفته بود.دیکتاتور بیچاره پول اتوبوس داده بود کارگر ها را اورده بود تا تهران که نمایش راه بیاندازد حالا عروسک های نمایش خودشان شخصیت پیدا کرده بودند و  می خواستند اسطوره شان برایشان صحبت کند.من هیچوقت به خاطر نوع کارم با طبقه کارگر سر و کاری ندارم هیچ شناختی  هم ازش ندارم برای من طبقه کارگر از توی کتاب های تبلیغاتی شوروی بیرون نیامده است بنا بر این هیچوقت بیشتر از امضای بیانیه کاری برای این بخش جنبش اجتماعی نکرده ام چون هیچ  کدام ازعناصر تشکیل دهنده این کانتکست را نمی شناسم و کمکم احتمالا به هیچ دردی نخواهد خورد…اما من می دیدم که چطور اسالو را می ستایند….این آدم ها گرسنه بودند…8ماه بود که حقوق نگرفته بودند…عصبانی بودندو ناراضی…انرژی هسته ای نمی خواستند…نان می خواستند…امنیت می خواستند.بیمه می خواستند.نمی خواستند بخشی از حقوقشان  اجبارا برای کمک به فلسطین اختصاص داده شود به جنگی که به آنها هیچ ربطی نداشت…جنگ آین آدم ها با فقر…با بیماری…با گرسنگی روزانه بود.یادم می اید که سخنران کنترلش را از دست داده بود و از بالای سن پشت بلندگو اوسالو و بقیه اعضای سندیکای شرکت و احد را تهدید می کرد…و کارگر ها برایش هو می کشیدند.یادم می آید به سرود دسته جمعیشان و یادم می آید به فریادهایشان”بذارید اوسالو صحبت کنه”.جنبش توده ها هنوز به اسطوره نیاز دارد.این را عمیقا آن روز بود که درک کردم.فهمیدم که حضور اوسالو بود که به این آدم ها انرژی می داد .یادم می آید به اشک که همینطور بی دریغ می آمد”ما گرسنه ایم” مردم من گرسنه اند…مردم من گرسنه اند….همیشه مخالف اسطوره ها بوده ام.همیشه احساس کرده ام مبارزه واقعی وقتی از ذهنیت به عینیت می رسد که تو بر اسطوره هایت غلبه کرده باشی..که اسطوره ها آدم هایی باشند قابل نقد.اما آنجا آن روز میان آن مردم من برای اولین بار جنبش توده را حس کردم و یاد کتاب بادها خبر از تغییر فصل می دهند اثر جمال میر صادقی افتادم: وقتی یه موج بلند میشه موجهای دیگه هم پشت سرش میاند….من این موج را دیده ام و می دانم که دیکتاتور می ترسد.

همیشه با خودم تکرار می کنم: کارگران چیزی جز زنجیرهایشان برای از دست دادن ندارند.

روز همه کارگرها مبارک.