You are currently browsing the monthly archive for می 2008.
یکسال است که پسرت را ندیده ای .به همین سادگی…یکسال است که نمی گذارند پسرت را ببینی..نه، از آن زن
جنوب شهر حرف نمی زنم..ازتو حرف می زنم از دوست کودکی خودم .
از یک زن سی ساله ظریف …با دهسال تجربه ازدواجی ناخواسته بر دوشش…با بچه ای که نمی گذارند ببینیش
وبا سابقه یک خودکشی نافرجام…. زن خانه نبودی هر چند می دانم سعیت را کرده ای که باشی و نبوده ای . نشده
ای.
تنها قبولی مهندسی از دختر های نظام جدید آن شهر کوچک ساحلی که نه فقط من که خیلی هایمان ازش متنفر
بودیم…چرا ازدواج کردی؟ همیشه از خودم می پرسم…از خودت هم…که حالا بعد از اینهمه سال هر چه توی
گذشته می گردی جوابی برای این سوال پیدا نمی کنی.عکست را دیده ام.با دست شکسته با لباس سبزی که به سیاه
می زند…عروس مصدوم و مراسم عروسی چنان با عجله که دست عروس هنوز در گچ است…چرا ازدواج
کردی؟چرا ازدواج کردی؟ برای من نامه می نوشتی…راجع به مرد برایم نوشتی که عاشقت بود و تو که نمی
خواستیش.همان موقع هم می دانستی که نمی خواهیش…همان موقع هم می دانستی که فقط می خواهی درس بخوانی…مثل همیشه…و ازدواج آخرین تصویر تو از آینده بود که شد اولین گام سرنوشتت.از تو بی خبر ماندم…عروسی بی حضور دوستان.مرد ما را محرم نمی دانست.هیچ کس را محرم نمی دانست…. و تو ازدواج کردی گمانم تا باری بر دوش مادری نباشی که سالها شما چهار تا خواهر را بزرگ کرده بود.شاید هم خسته شده بودی.شاید از تنها جنگیدن خسته شده بودی.اما پناه نبود مرد.جاه طلبیت را گذاشتی کنار..شغلت را به دنبالش…کاری را که عاشقش بودی.می خواستی هم پایه مردی باشی که هم پای تو نبود و می خواست بالهای تو را بچیند از ترس پروازت .خودش پرنده نبود.تو اما مقاومت می کردی.نمی گذاشتی یکبار برای همیشه بالهایت را بچیند.نمی توانستی..بالهایت را دوست داشتی…و مرد در تلاشی نافرجام برای چیدن بالهایت زخمیت می کرد. زخم ها را با غرور پنهان می کردی یا مرد بلد بود جوری زخمیت کند که کسی نفهمد؟ تمام این سال ها با نگرانی انتظارت را کشیدم…سال ها از تو بی خبر بودم تا بالاخره دوباره پیدایت کردم.به خانه پدریم تلفون کرده بودی و با بابا حرف زده بودی.بابا آشفته بود…تا مدت ها بعد از اینکه با تو حرف زد آشفته بود…میخواست بیاید برت دارد بیاورد خانه مان …می خواست ازت محافظت کند.اما نمی شد.نمی خواست به جای کسی تصمیم بگیرد.مثل همیشه،مثل همان کاری که در باره ما دو تا دخترش کرده بود…اینبار هم سکوت کرد گذاشت تا راه خودت را بروی…تو زخمی مرد بودی.بال هایت پاره بود و کودکی که تنها دلیل زاده شدنش بندی کردن تو بود تو را به آن زندگی وصل کرده بود شاید هم به شکنجه گرت عادت کرده بودی…شاید حتی عاشقش شده بودی.نه گمتنم عاشقش نشده بودی.سعی اگر می کردی ان زندگی را نگه داری همان میل تو بود و غرورت که کسی اشک هایت را و شکستت را نبیند…من سالی یکبار میان زندگی شلوغم تو را می دیدم و چند باری تلفونی حرف می زدیم…نمی دانم چطور توانستی بند هایت را بگسلی.من مطمئن بودم که مرد تو را می کشد.مطمئن بودم که یکروز تلفون زنگ می زند و کسی به من می گوید که مرد تو را کشته است….اما تو بند ها را بریدی.بال های زخمیت را برداشتی و از تار عنکبوتی که برایت ساخته بود خودت را رها کردی…چطوریش را نمی دانم.اینقدر راجع بهش حرف زده بودیم…اینقدر حرف زده بودیم که الان دیگر نمی دانم کدامش رویای ما بود برای رهایی تو و کدامش شیوه ای که تو انتخاب کردی.تحسینت می کنم…برای شجاعتت تحسینت می کنم.خوشحالم که زنی از میان ما اینقدر شجاع است که می داند شکست یک زندگی مشترک…شکست یک شکنجه مشترک پیروزی است. بال های نیم سوخته ات سال ها ترمیم نیاز دارند.اما قوی بمان.خواهش می کنم قوی بمان.اینجا از تو خیلی دورم اما زیاد…خیلی بیش از آنچه فکر کنی به تو فکر می کنم…می ترسم به زندانبانت عادت کرده باشی…می ترسم از حیله عنکبوت.می ترسم از این جامعه لعنتی که تو را هل داد توی ازدواجی ناخواسته.می ترسم از هراست از تنهایی…می ترسم از اینکه دلت
برای بچه مرد تنگ می شود…می ترسم از اینکه برگردی.می دانم که مرد نمی گذارد بچه را ببینی که برگردی.می دانم پولی را که برای خرید خانه (به اسم مرد البته!!!) گذاشته بودی بهت نمی دهد.می دانم که توی مضیقه ای…اما خواهش می کنم بر نگرد.مثل همیشه سرت را بالا بگیر.مثل همیشه کار کن… به تمام زنانی فکر کن که به تو نگاه می کنند و فکر می کنند که گسستن بند هاممکن است. .من مطمئنم که بالهایت یکروز دوباره جوان خواهند شد.
نمی دانم چرا نوشتنم نمی آید. اینجا هیچ اتفاق جالبی نمی افتد.چه اتفاق جالب ممکن است بیافتد و قتی بزرگترین تفریح من نشستن توی ایوان و مشق نوشتن است؟
نمی توانید حتی تصورش را بکنید تمام امروز برای درس زبان سینما داشتم روز یک قطعه پانزده ثانیه ای از پرس پولیس کار می کردم…اینقدر مزخرف نوشتم که حال خودم به هم خورد.
راستش من اصلا سر در نمی اورم از تراولینگ و نمی دونم فرق مونتاژ نمی دونم چی با چی چیه…در نتیجه خط به خط جزوه رو می خوندم وبعد سعی می کردم یکجوری تطبیقش بدم با تفکرات خودم….اخر تکلیف نوشتن بود. وقتی برای بار آخر(و اول) کار را کامل خواندم احساس کردم دیگر تا اخرعمر یک خط هم نمی توانم راجع به پرسپولیس از خودم حرف دربیارم.
هنوز 6 تا کار دیگه هم باید به استاد های دیگر تحویل بدهم به قرار زیر:
یک شبکه از مترجمین همزمان طراحی کنم که با کمترین تعداد مترجم همزمان بیشترین شنونده ها را پوشش بدهد.
یک صفحه وب طراحی کنم توی فرانت پیج که به عنوان یک مرجع مستند سازی بشود ازش استفاده کرد.
یک انالیز روی ترجمه یک حکم دادگاه انجام بدهم.
یک برنامه برای یک ترم آموزش ترجمه توی یک کلاس چند زبانه طراحی کنم.
یک سناریو برای ترجمه همزمان بنویسم و یک فایل ضبط شده از صدایم به زبان های مختلف تحویل بدهم.
ای….باز هم هست…یادم نمیاد دیگه…دل همه برای من بسوزه.اهان در ضمن اگر می خواهید بگید که می خواستی اول ترم شروع کنی باید خدمتتون عرض کنم که اینجا ترم در کار نیست.کلاس شروع میشه و تموم میشه و باید برای هر کدوم از سه ،چهار استادی که یکدرس را ارائه می کنند یک کار تحویل بدهی.تجمع کلس های من بعد از عید باک وحشتناک شده ..وگرنه من دانشجوی خوبی هستم…!!!
شنبه برای اولین بار رفتم ساحل آفتاب گرفتم.از آفتاب گرفتن خوشم نمی آید.راستش حوصله ام را سر می
برد …هوا هم سردتر از انست که بشود شنا کرد…اما تجربه این آفتاب با همه افتاب های زندگیم فرق دارد
..چه حس عجیبی است که هر جایی که منظره به نظرت قشنگ رسید می توانی آفتاب بگیری…چه حس عجیبی
است که کسی نمی پایدت… که صدای سوت زنیکه های حراست طرح دریا گوشت را آزار نمی دهد …چه حس
عجیبی است که می توانی عکس بگیری… توی ساحل بدوی…که هیچ ماشین گشتی نباشد و هیچ پاسداری با چشم
هایش اندام تو را نجود…چه حس عجیبی است عکس داشتن با مایو توی ساحل…که این خاطره هم وجود داشته
باشد بین هزار تای دیگر…چه احساس امنیت عجیبی است…اینقدر عجیب که گاهی می ترساندت بس که عادت
نکرده ای به زندگی بدون نگاه خیره دیگران…
دلم می خواهد کنارم باشی…دلم می خواهد در اولین تجربه هایم با آفتاب کنارم باشی….دلم می خواهد نه اینجا که
توی همه ساحل های ایران، توی همه خیابان هایی که می شناسمشان..میان مردمی که می شناسمشان تو را بی
هراس ببوسم.که دستهایم را بسپرم به آفتاب خنک درکه…به شرجی جنوب و به زیبایی خزر.دلم می خواهد تو را
وی درکه …کنار دریای جنوب و کنار خزر دوستداشتنیمان ببوسم.دلم می خواهد یکروز بیاید که دیگر هیچ ماشین
گشتی توی ساحل نباشد…دلم میخواهد جایی آزاد باشم که تویش ریشه دارم… دلم می خواهد افق خزر را این همه
پرده های زشت لعنتی قیچی نکنند.دلم می خواهد شنا که می کنم…دستم به مانعی گیر نکند که به جرم زن بودن
حتی دریا را هم از من دریغ می کند.
می دانم که مهمتر از آفتاب و بوسیدن تو چیزهای دیگری هم هست…می دانم که نا برابری..فقر…همه این چیز ها
را می دانم..اما امروز فقط به افق بیکرانه فکر می کنم..به آزادی آفتاب…به عشقبازی باد با اندام برهنه ام.
امروزمن به ساده ترین ارزوهایم فکر می کنم.به تو..به بوسه و به آزادی.
.یکی از بچه های عرب کلاس – اینکه می گویند موجودات بد عنق جذابند در موردمن صدق می کند چون من مطلقا علاقه ای نشان نمی دهم که با کسی دوست بشوم و روز به روز هم بد اخلاق تر می شوم اما ملت خودشان را دوست من حساب می کنند-خلاصه یکی از بچه های عرب کلاس به عنوان شوخی دست به شکم من می زند….من خیلی قلقلکی هستم و این کار شدیدا عصبیم می کند.بخصوص که توی یک کانتکست ارو پایی که آدم ها می توانند همدیگر را لمس کنند آدم های همجنس که هیچ صنمی با تو ندارند تو را لمس نمی کنند.این قضیه یک کمی پیچیده است.توی جوامع بسته رابطه لمسی بین زن ها خیلی تعریف شده است…چون ماها نمی توانیم رابطه با جنس مخالف داشته باشیم این روابط لمسی خیلی زیادند.ما محبت را با ناز کردن صورت هم نشان می دهیم.اما فکر کنم متوجه نیستیم که این پشتش همان لذت لامسه ای نهفته است که شکل طبیعیش ازما دریغ شده .مثل همجنس خواهی توی کلیسا یا حوزه .نه اینکه این آدم ها متفاوت باشند.خیلی هایشان بعدا ازدواج می کنند و هیچ مشکلی هم ندارند .اما اگر رابطه طبیعی را از خودمان دریغ کنیم این شکل های محبت بروز می کند.(همجنس گرایی مبحث دیگری است ).خلاصه من از این شوخی های حمام زنانه ای خوشم نمیآید.این بود که بیچاره را سر جایش نشاندم: دست به من نزن.بدم میاد بهم دست بزنند. طفلکی وا رفت.
و بعد طبق معمول برای جوانا قضیه را توضیح دادم….جوانا یکذره فکر کرد و گفت: ای وای!!!این امروز وقتی اومد تو کلاس صورت من رو ناز کرد.می گم یه چیزی هست که خوشم نمیادا…
2.سر کلاس ترجمه فیلم و مونتاژ کامپیوترم را که باز می کنم پشت سریم ازم می پرسد :این کیه؟ و عکس تو را روی دسک تا پ نشانم می دهد.
دوست پسرمه
خوش تیپه
خیلی با دقت به عکست نگاه می کنم و بعد می گویم: خودش خوشتیپتر از عکسشه
واقعا دوری چه معجزاتی که نمی کند.
.3ترجمه های فمنیستی: همینجوری دلم می خواهد پاچه مردم را بگیرم.برای همین وقتی استاد به جای ضمیر غیر شخصی توی ترجمه فیلم ضمیر مذکر به کار می برد پاچه اش را می گیرم به خاطر اینکه زبانش تبعیض جنسیتی دارد.
تازگی ها خیلی منتقد شده ام اول ها فکر می کردم به خاطر چیزهایی است که یاد گرفته ام..اما بعد با خودم صداقت نشان دادم و متوجه شدم این همه پاچه گیری من به خاطر دوری است.واقعا زنهایی مثل پنه لو په برای همین اسطوره می شوند.چون پاچه مردم را نمی گیرند و دق دلی ندیدن اولیس شان را سر بحث های جامعه شناسی خالی نمی کنند و به جایش می نشینند یک فرش گنده می بافند( قربان شما من همون پاچه مردم را ترجیح می دهم)
پس نوشت :راستی توجه کرده اید که رشته من همه چی تویش دارد؟اسمش ترجمه،ترجمه همزمان و میانجی گری فرهنگی است…اما از فلسفه…سینما…ادبیات…جامعه شناسی…روانشناسی..همه چیز تویش پیدا می شود.فکر کنم هر استادی بیکار بوده یک درس با ما برایش گذاشته اند که حوصله اش سر نرود .دکترا با درجه کیفی!!!!
دیگه ماجرای استادم داره بی مزه میشه عین فیلم های هندی شده…ازقضا نوع معماری دانشکده هم با ستون هایی که داره جون می ده برای رقص هندی و اینکه طرف دورش بچرخه و برام آواز بخونه.نمی تونید حتی تصورش رو هم بکنید که من تمام دیسکورس های مختلف رو امتحان کردم:
دیسکورس فمنیستی: من فمنیستم و این خشونت محسوب می شه…من نمی تونم اجازه بدم که کسی با من خشونت کنه…همیشه جنگیده ام و ….
دیسکورس منتقد: این سوء استفاده از قدرته و من تعجب می کنم که شما چطور می توانید منتقدر ساختار قدرت باشید بعد از همون چیزی که نقدش می کنید سوء استفاده کنید.
دیسکورس زن متعهد: من عاشق طرفم هستم و برای من مرد دیگری وجود نداره.
دیسکورس مبارز: من خیلی به خودم سخت می گیرم و این جور زندگی رو دوست دارم و جایی برای این چیز ها تو زندگیم نیست….
استادم هم به طور ترجیع بند این وسط تکرار می کنه که یک فرصت دیگه بهش بدهم و این فرصت را ازش دریغ نکنم و که …..
امروز بهش گفتم که دیگه نمی خواهم باهاش کار کنم….که استادم رو عوض می کنم ….
گفت که فقط امضا می کنه برگه هام رو و که اصلا مجبور نیستم ببینمش و لازم نیست نگران باشم….
_ای بابا!!!!من نگران نیستم عصبانیم!!!
_سخت نگیر.دنیا سفید یا سیاه نیست بقیه رنگ ها هم توش هستند.
- می دونم اما من ….
وای حوصله سر بر ترین دیالوگ ممکن بود…اه چه پست مزخرفی شد.خلاصه استاد راهنمام رو عوض می کنم.
حالا کم خودم درد سر دارم باید دائم راجع به مفهوم خشونت با جوانای کله شق بحث کنم….بابا این ارو پایی ها چرا اینقدر بی سوادند؟
اهداف تربیتی: جهت تقویت ان بخشی از مغز که از وجودش بی خبرند .
واحد اول دروس پایه ای
:
چطور بدون مادرمان زندگی کنیم .200 ساعت
“همسرم مادرم نیست” 35 ساعت
درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و که حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست500 ساعت
واحد دوم : زندگی زناشویی:
بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد 50 ساعت
غلبه بر سندروم “کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد”55ساعت
درک این مساله مهم که کفش ها خودشان توی جا کفشی نمی روند80 ساعت
.
چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم.50 ساعت
چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرما خوردگی جان سالم به در ببریم.50 ساعت
واحد سوم:اوقات فراغت
چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم
چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم
چطور یک بلوز را در کم تر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم
واحد سه:آشپزخانه
مرحله اول مقدماتی
Offخاموش
On روشن
مرحله دوم پیشرفته:اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه
کلاس عملی:عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی:
بعد از قبولی در مرحله اول مرحله فشرده با عناوین زیر آغاز میشود.نظر به اینکه مباحث واقعا پیچیده اند در هر
کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته می شوند
اولین مبحث:البسه:از لباسشویی تا کمد :یک مرحله مرموز
دومین مبحث: ریسک های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث:آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند
چهارمین مبحث:مصیبت کاغذ توالت:کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود(نمایشگاهی از همه
چیزهای خود به خودی در خانه!)
پنجمین مبحث:ایا وقتی مردی رانندگی می کند،می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بی عرضه به نظر برسد؟(مطالعه
میدانی)
ششمین مبحث:تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک.
هفتمین مبحث:”مردی در صندلی کنار راننده”آیا واقعا ممکن است دائما دستور العمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی
خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟
این مطلب رو هم خونه ایم برام فرستاد.دیدم خیلی بامزه است گفتم ترجمه اش کنم شما هم بخندید
پس نوشت:فکر نمی کنم من با تو هیچکدوم از این مشکلات رو داشته باشم….و برای همین خوشحالم..می بینی ادم
چه بهانه های ساده ای برای خوشبخت بودن می تونه داشته باشه؟
یک جلسه برایم گذاشته اند. یک سخنرانی نیم ساعته در باره جنبش الترناتیو ایران برای بچه های روزنامه نگاری. صحبت می کنم و یکعالمه عکس از تطاهرات و تحصن ها به اضافه یکسری عکس های خانوادگی و زندگی روزمره و مهمانی هایمان را نشانشان می دهم و خلاصه برایشان از جنبش
ا لترناتیو و زندگی الترناتیو حرف می زنم ،از جنبش زنان،سنگسار و از حکم های اعدام برای زنانی صحبت می کنم که به زور ازدواج کرده اند و حالا با عنوان قاتل در زندانند.از دلارام حرف می زنم.از بچه های دانشجو…از سانسور خبری…از گرانی…فقر…و البته یاد شهدای شصت و هفت را می کنم…برای خودم عجیب است که اینقدر با توجه به حرف هایم گوش می دهند و به شوخی هایم می خندند.اینکه می توانم یک جمعیت را به یک زبان دیگر بخندانم و متوجه نگاهشان دارم خوشحالم می کند. طبق معمول تم احساسی حرف هایم خیلی قوی است.من نمی دانم آدم های دیگر چطور درس می دهند اما هر کسی که توی جلسه یا کلاسی که من سخنران یا معلمش بوده ام شرکت کرده باشد می داند که من با همه قلبم ،با همه احساسم درس می دهم.می دانم که این دانشجو ها هر اماری را که بدهم فراموش می کنند …تحلیل هایم را هم..اما اگر مستقیم قلبشان را هدف بگیرم حرف هایم یادشان می ماند. می خواهم یک چیزی ذهنشان را بجود…متنفرم از این سخنرانی هایی که آدم ازش هیچ چیز نمی فهمد …اگر چیزی را که بهشان می گویم بتوانند توی کتا ب ها پیدا کنند سخنرانی من به درد نمی خورد…باید حضور فیزیکی من حس شود…بهشان می گویم که اولین بار است موهایم رنگ افتاب می بینند و دست هایم افتاب می خورند و بهشان می گویم که دوستانم توی زندان هستند( حالا الان هیچکدومشون توی زندان نیستند اما همچین دروغ بزرگی هم نگفته ام) می گویم که ما امید داریم و می جنگیم.اما به کمک احتیاج داریم.بهشان می گویم که باید کمک کنند تا دنیا جای بهتری باشد… پشت سرم تصویر هایی از حمله پلیس به جنبش زنان ،از روز کارگر و تظاهرات دانشجوها پخش می شود که می دانم موثر هستند.عس دسته جمعیمان توی عروسی دلارام و عکس دلارام را که روی زمین کشیده می شود نشان می دهم.می دانم که این میکس خیلی قوی است… حرف هایم را با این جمله تمام می کنم که شرافت داشته باشید…یادتون باشه شما انعکاس دهندگان اخبار کشور هایی مثل ایران هستید هر وقت خواستید خبری بنویسید یاد این چیزها بیافتید یادتان باشد..که ما هم وجود داریم.
بعد از جلسه یک استاد جوان میاید سراغم و می گوید که از این به بعد هر ترم برایم یک کلاس دو ساعته می گذارند که بهشان جنبش آلترناتیودر ایران را درس بدهم…بعله…به نظرم خوب می رسد و فکر می کنم که این حد اقل کاریست که ماها بیرون ایران می توانیم انجام بدهیم…مطمئنم خیلی از دانشگاه ها جاهایی که ایرانی ها زندگی می کنند استاد ها تو رشته های شرق شناسی..مطالعات خاورمیانه…روزنامه نگاری و جامعه شناسی از خداشونه که یکی بیاد زحمتشون رو کم کنه و به جاشون یک جلسه درس بده.برای ماها هم منفعت داره…بالاخره همین چیز های کوچیکه که دنیا رو عوض می کنه…
*راستی استادم همچنان با سماجت بهم زنگ می زنه و من با پر رویی گوشی را بر نمی دارم….به نظرم واقعا بدش نمی اید به پلیس زنگ بزنم…امروز عصر اول زنگ زد بعد راه افتاد اومد زنگ در خونه را زد….واقعا دلم می خواست در را باز کنم و به پلیس هم زنگ بزنم اما حالش را ندارم.یارو واقعا یک چیزیش می شود..
یکعالمه کلاس دارم…بعضی روز ها هشت ساعت.جنازه ام می رسد خانه …اتاقم مثل خوکدونی کثیف است.
استاد درس زبان سمعی بصری دارد واقعا زبان سمعی بصری درس می دهد.یعنی دارد در باره زبان سینما حرف می زند.رشته من چه ربطی به مونتاژ و نما بندی و عمق میدان دارد؟
از فیلم هم که یارو به کل تعطیل است.کلی از فیلم های اس پیلبرگ ذوق می کند و برگمان و کیشلوفسکی به نظرش خسته کننده می رسند…می گوید ادم باید با زمان بیش برود.عالی است…برنامه ریخته ام که آخر ماه بروم اروپا گردی،توی اداره پلیس بهم می گویند تا کارت اقامتم نیاید نمی توانم از اس پانیا بیرون بروم.حالا بگذریم که بلیط و برنامه ریزی هایم را به باد می دهند…حرصم را در می آورند که بعد از هفت ماه هنوز کارتم حاضر نشده است.
..سر حقوق همجنس گراها و سر نژاد پرستی با دوست ایتالیاییم جرو بحث می کنم…سر شرافت مترجم با یکی دیگر از دوستانم بحث می کنم…اما تازه این شروع ماجرا است….روز سه شنبه استاد هماهنگ کننده برنامه کلاس را یک ساعت زود تر تعطیل می کند و به من می گوید: بیا برویم دفترم راجع به تزت صحبت کنیم.(ما مجبوریم یک استاد راهنما از دانشگاه مالاگا داشته باشیم و این جناب خودشان را به زور استاد راهنمای من کرده اند. یعنی یکروز که رفته ام یک نامه برای بورسم ازش بگیرم نامه اش به این قرار بوده که به عنوان استاد راهنما نامه را امضا می کند و من می مانم توی رو در بایستی…یا بیخیالی چون قرار نیست این آقا نقشی بیشتر از تشریفاتی داشته باشد.)خلاصه می رسیم به دفترش ویک سری راهنماییم می کند و بعد شروع می کند به گشتن دنبال یک تز که می گوید به دردم می خورد.اما تز را پیدا نمی کند.به من می گوید: تو برو من تز را بیدا می کنم میاورم سر راهم بهت می دهم و یک نگاهی هم به کتاب هایت می اندازم که تو مجبور نشوی کتاب ها را بیاوری تا دانشکده…
تا اینجا خوب همه چیز خیلی طبیعی است.من می روم خانه و حضرت استاد با تز پیدایشان می شود و می اید توی اپارتمان و شروع می کند راجع به مشکلات برنامه ریزی برای یک گروه مولتی کالچرال صحبت می کند.برایش یک چایی می اورم و بیست تا کتاب که بگوید از کدام یکی شروع کنم به خواندن.یک نگاه سر سری به کتاب ها می اندازد و می گوید این نه…این نه…تا اینکه تقریبا چیزی برای خواندن نمی ماند.بعد یکدفعه به من می گوید که من خیلی آدم خاصی هستم .و که به من اعتماد دارد و باهام احساس راحتی می کند.
وای چه خوب…ممنون و خیلی پدرانه بغلم می کند که یکدفعه می فهمم اوضاع از چه قرار است.خیلی دوستانه سعی می کنم از خودم دورش کنم و یکدفعه وحشت زده می شوم.می دانم که تنها چاره اینست که موقعیت را مدیریت کنم .اگر بفهمد که چقدر ترسیده ام اگر بفهمد که چقدر احساس تهوع می کنم و اگر بفهمد که همخانه ایم امشب بر نمی گردد و موبایلم پولش تمام شده است و نمی توانم به هیچکس تلفون بزنم کارم ساخته است.یکذره به زحمت از خودم دورش می کنم(مثل کنه به من چسبیده است) و سعی می کنم بالغ برخورد کنم….می توانید حدس بزنید که چه مزخرفاتی می گویم ..که من نمی خواهم به هیچکس صدمه بزنم …که نمی خواهم با هیچکس بازی کنم…و برای من فقط یک مرد توی دنیا وجود دارد و…در جواب جناب استاد به من می گوید که اخه چشمهای من خیلی خوشگل است و که خیلی خوش هیکلم( به نظرم این استاد یک مشکل چشمی دارد)
و که با نگاهم با آدم ها حرف می زنم و که …..از این مزخرفات خلاصه….
اما پیشروی نمیکند.می داند که قوانین اینجا خیلی سفت و سختند و ممکن است این به بهای رشته کاریش تمام شود.بخصوص که جوان است و جویای نام…از این آدم هایی که رویای رئیس دانشگاه شدن دارند.اما خوب دهانش را نمی بندد وهمینطور یکسره مزخرف می گوید.می خواهم چشم هایش را از کاسه در بیاورم….احساس تهوع می کنم و بیشتر از همه چیز احساس بی پناهی…احساس اینکه بهم تجاوز شده است و خوب از نظر روانی همین هم هست.بخصوص که من با طرز برخوردم همیشه فکر می کنم که جلوی آدم ها را می گیرم و از این اتفاق ها برایم نمی افتد….اما انصافا همه تلاشش را می کند.می فهمم که خوشگل ترین و چذاب ترین و قابل اعتماد ترین زن دنیا هستم(واقعا که هورمون های طرف کاملا مغزش را در اختیار گرفته اند.)موقع رفتن هم گه سگ دستم را می بوسد و ازم عذرخواهی می کند و می گوید که باید ببخشمش که کنترلش را از دست داده است…این کار را می کند که مطمئن بشود من ازش شکایت نمی کنم.نه ازش شکایت نمی کنم …مدرکی ندارم که نشان بدهد این جا بوده است و کاری هم نکرده که بتوانم در خواست آزمایش کنم.اما فشاری که تحمل کرده ام تا از سر بازش کنم دخلم را آورده است.طبق معمول اولین کسی که بهش زنگ می زنم تویی
نمی توانم جلوی گریه ام را بگیرم و اینقدر عصبانیم که با تو الکی دعوا می کنم.گریه می کنم و می گویم :بیا من رو از اینجا ببر….
عین بچه های لوس که از مهد کودک به مامانشان تلفون می کنند.
تلفون را که قطع می کنم حالم بدتراست.احساس خشم می کنم…بعد از اینهمه سال جنگیدن احساس سرباز شکست خورده ای را دارم که همه فراموشش کرده اند.زنگ می زنم به جوانا دوستم و برایش تعریف می کنم که چه اتفاقی افتاده است…جوانا راه می افتد از وسط کوه (خانه اش یک ساعت با اینجا فاصله دارد)می آید پیشم…نمی توانم گریه ام را قطع کنم….با خوسه هم خانه ایم حرف می زنم…می گوید الان می رود فرودگاه و از دوبلین می اید اینجا تا برود این مرتیکه را آدم کند….دوست پسر جوانا هم تصمیم دارد برود این مرتیکه را آدم کند…ای بابا…حالا این دیوانه خانه را چه جوری ارام کنم؟چرا مرد ها همه اش می خواهد با کتک زدن مشکلات را حل کنند.به خوسه می گویم که نگران من نباشد و جوانا دارد می اید پیشم اما خوسه همانطور پای کامبیوتر می نشیند تا مطمئن بشود که جوانا رسیده است …
خلاصه ان شب برایم جهنم است.اینکه یک آدمی از قدرت،از اینکه نمره های ماها دستش است و از اعتماد من سوء استفاده کند برایم تحمل نا پذیر است.
هه.اما طرف اشتباه فکر کرده است.من واقعا انقدر هم که به نظر می رسد دختر خوبی نیستم.برایش برنامه دارم…اما اول باید استاد راهنمای تشریفاتیم را عوض کنم…بقیه داستان را بعدا تعریف می کنم.
خوشبختانه هفته خوب تمام می شود.البته بعداز اینکه همسر آنابل دوست دیگرم و پاکو پسر روبرویی را (که برای زنش قضیه را تعریف کرده ام و قرار گذاشته ایم اگر اتفاقی برای هر کداممان افتاد ان یکی برود در بزند و خودش را مهمان کند …)و میگل دوست دیگرم را راضی می کنیم که فعلا نروند استاد را کتک بزنند …خیلی طولانی شد.قسمت خوب ماجرا را توی پست بعدی می نویسم.
راستی انگار تو قسمت قبلی مرغ امین در راه بود و من که اون مزخرفات رو نوشتم گفت امین…چی می گند؟خدایا توبه!!!!!هه.
دیشب یک فیلم خیلی خوب وحشتناک از تلویزیون پخش می شد و من همونطور که داشتم هول هولکی یک مقاله در باره ی ترجمه و جعل هویت می نوشتم، فیلم را نگاه کردم.اسمش کلکسیون معشوقه ها بود داستان یک دیوونه که یکسری دختر را گروگان می گیره و….البته آخرفیلم خیلی آمریکایی بود..اما من عاشق فیلم هایی هستم که تعلیق دارند.خلاصه هر چی از این فیلم ها پخش کنند حتی اگر مزخرف باشه از دست نمی دهم…. توی یکی از صحنه های فیلم عکس دختر ها را ردیف زده بودند روی دیوار اداره پلیس و داشتند سعی می کردند ویژگی های روانی قاتل را حدس بزنند:
- وجه مشترک همه این دختر ها اینه که خوشگلند.
- اره.اما همشون چیزی دارند که ورای زیباییه.
راستش چون تو خونه تنها بودم یکذره ترسیدم.به خودم گفتم :حالا شانس نداریم یکدفعه قاتله میاد سراغمون.
امروز عصر بعد از هشت ساعت کلاس رفته بودم سوپر مارکت خرید.وقتی خودم راتوی اینه بزرگ سوپر مارکت دیدم یکدفعه یاد ترس دیشبم افتادم.یاد اینکه نه تنها فکر کرده بودم خوشگلم بلکه ویژگی های دیگری هم ورای زیبایی برای خودم قائل بودم.اعتماد به نفس اصولا چیز خوبیه.اما راستش آینه از اعتماد به نفس هم بهتره.باعث می شه آدم شب راحت بخوابه…چرا؟خوب شما هم اگر اون چیزی که من تو اینه دیدم می دیدید دیگه تا آخر عمرتون راحت می خوابیدید…. بنا بر این راه حل این جور ترس ها اینه که آدم یک آینه نزدیکش باشه.البته اگرقاتله به جای کلکسیون معشوقه ها…کلکسیون سگها ی هار یا موجودات عجیب الخلقه جمع کنه من دیگه جوابگو نیستم .شب به خیر.
راستی من توی مالاگا زندگی می کنم .تو آندالوسیا.

