مریم مداد سبز چند وقت قبل یک پیشنهاد جالب داده بود گفته بود که کلاس را

دو باره راه بندازیم.راستش….برای خود من که کاملا لازم است.بر حسب تصادف چند وقت پیش یک سر به سایت من زنم رفتم و دیدم که نوشته هایم…با وجود همه کاستی هایش خیلی خیلی از نوشته های الانم بهتر بو ده اند.می دانم که حضور شماها دور و برم حرف هایمان و فضایی که تویش زندگی می کردیم باعث زاده شدن آن داستان ها بودند .اما شاید بشود همینجا هم یک کاری کرد.هفته ای یک موضوع می دهیم می نویسیم…نقد می کنیم…کتاب می خوانیم …همان کارهایی که وقتی با هم بودیم می کردیم.داستان ها را می گذاریم روی وبلاگ من و هر کسی که خودش وبلاگ دارد بهش لینک می دهیم.می دانم که فضای مجازی هیچوقت مثل خانه من نمی شود…اما مبارزه ما برای شکستن تابو ها ..برای حرف زدن از چیز های مقدس برای خوردن سیب ممنوعه با آمدن من از ایران تمام نمی شود…نباید بگذاریم تمام بشود.خوب من اسلحه ام را بر می دارم….چراغ را هم خاموش می کنم که هر کسی می خواهد برود راحت بتواند برود..حالا کی با من است؟

 

به تو نیازمندم برادر جوان !خواهر جوان!

من بر آنم که با دستان تو ومن

با دشمن رویاروی توانیم شد

 و در برابر مجازاتش خواهیم ایستاد

و این سرزمین را سرشار خواهیم کرد از شادی

لذت بخش و زرین چون خوشه گندم

 شعر از نرودا به ترجمه احمد پوری