بعضی وقت ها واقعا به اینکه دارم ارو پا زندگی می کنم شکم می برد.بخصوص سر لباس پوشیدن چند وقت بیش با یکی از اقوام حرف زدم که فرانسه زندگی می کند و بهم گفت که احتمالا شوک فرهنگی به خاطر ازادی روابط و لباس پوشیدن برایت خیلی سخت بوده…البته که گفتم بله!!!اما اضافه نکردم که برای اینها برخورد با من شوک فرهنگی است. چی می توانم بگویم:که برای من برهنگی کمتر معذب کننده است تا برای این ها؟
که اینجا همسن های من شلوار خیلی کوتاه نمی پوشند؟که با مینی ژو پ خجالت می کشند؟
فکر می کنم من چند تا شوک فرهنگی دریافت کرده ام. من از لباسهای غیر متعارف خوشم می اید.ایران هم که بودم همیشه سر و وضعم یه ذره عجیب و غریب بود.البته همیشه با متعارفترین لباس ها شروع می کردم.بعد احساس می کردم که یه بخشی از لباس اشکا ل دارد…عوضش می کردم.بعد حالا یه بخش دیگه با این بخش عوض شده نمی خواند…بعد عوضش می کردم و این سیر ادامه داشت تا شبیه سیرک سیار می شدم و به نظرم می رسید که خیلی خوشتیپ شده ام.حالا تصور کنید اینجا دیگر چه وضعی است..امسال مد بهار یک بلوزهایی است که خیلی نازک است.در حد دستمال کاغذی(تو گوشت را بگیر چون عمرا که بگذاری من همچین بلوزی بپوشم.).وقتی برای خودم خریدم همخانه ام ازتصور اینکه من تصمیم دارم این بلوز را بدون اینکه یک تیشرت زیرش تنم کنم ب بپوشم داشت سکته میکرد:خیلی بر انگیزاننده است.
این یک نمونه از فرهنگ خالص اینجاست.من درک نمی کنم که چطوربا مایو دو تیکه می شود توی محوطه ا پارتمان افتاب گرفت اما باید دو تا بلوز روی همدیگر پوشید؟و این قضیه بر انگیزاننده بودن هم احتمالا از فرهنگ عرب ها می اید که خدا سال اینجا بوده اند.
بر عکس آن چیزی که خیلی ها فکر می کنند برای ما پوشیدگی فرهنگ نشده است .برای من که حد اقل حجاب مشکل بزرگی است.من جزو آن دسته ای نیستم که می گویند بقیه مشکلات زنان حل بشود ادم روسری را تحمل می کند.من نمی توانم با این احساس دائمی زندگی کنم که زشت هستم که مجبور باشم آرایش کنم تا چیزی از صورتم دیده شود… پوشیدگی برای من فرهنگ نشده است و هر گز هم نمیشود.من از حجاب متنفرم و فکر می کنم حکومتی که به تو اجازه نمی دهد حتی لباسی که می خواهی را بپوشی چطور ممکن است برایت ازادی انتخاب های دیگر را قائل باشد.وقتی تو را فاقد صلاحیت در مسائل شخصیت می شناسد چطور ممکن است برای تو حقوق انسانی قائل شود. از مانتو و شلوار متنفرم…می دانم که خیلی از دختر های ایرانی بدون حجاب احتمالا احساس بدی دارند. اما این ربطی به پوشیدگی ندارد مثل اینست که همه عمر با یک زنجیر به پایت راه رفته باشی…وقتی هم که برش دارند گامهایت همانطور با ریتم زنجیر حرکت می کند.من هنوز ماشین پلیس که می بینم یک لحظه یادم می رود کجا هستم و احساس می کنم بد حجابم.من احساس بد حجاب بودن را همه جا با خودم می کشم…فکر می کنم جدا از همه تصمیماتم به عنوان یک انسان متعهد به اجتماعش این یکی یک مشکلی است که نمی توانم با خودم کنار بیایم برای برگشتن به ایران…نمی دانم دوباره می توانم این زنجیر را به پایم ببندم یانه… می توانم دوباره اینهمه تحقیر را که حجاب رایم همراه می آورد تحمل کنم یا نه.می بینی؟من حتی از دور هم نمی توانم به این مساله با طنز نگاه کنم…حجاب برای من خشم است…خشم…خشم…باز هم خشم.
حالا برای این که یک کم بخندید یک سر به وبلاگ جادی عزیز بزنید که یک مطلب خیلی بامزه داره.

9 comments
Comments feed for this article
آوریل 14, 2008 در 10:40
ماه رقصان
چه مضحك ! من عصباني نشدم خنده ام گرفت !
در مورد عكس راهي كه من بلدم اينه كه برو روي عكس و رايت كليك كن. بعد آپشن open with رو انتخاب كن و بعد آپشن picture رو . اونجا آپشن compres رو انتخاب كن . گزينه ي webpage ro انتخاب كن . اگه نشد بگو از كس ديگه اي بپرسم !
آوریل 14, 2008 در 10:40
مريم صفا
عين تو فكر مي كنم!و فكر كن چقد افتضاحه كه به خاطر اين كه اينجا ايراني ها دور و برمون هستن همه خانوم هاشون رو مجبور مي كنن لباس پوشيده بپوشن!!! و فكر كنم من الان كلي مورد غضب واقعم كه هر جور مي خوام لباس مي پوشم. (تنها دختر تنهاي اينجا منم و هم خونه ايم كه اون هم خودش مذهبيه!البته بماند كه كلي رو مخش كار دارم مي كنم!)
آوریل 14, 2008 در 10:40
مهرنوش
آهای بی خودی بهونه نیار باید برگردیییییییی
آوریل 14, 2008 در 10:40
مريم صفا
عزيزم من از اولش هم ايراني گريزي حاد داشتم! فقط فرقش اينه كه من اينجا چند تا دوست خوب ايراني هم دارم!
آوریل 15, 2008 در 10:40
اشرف
قرار بود بري سالامانكا. اين بلوزو اونجا بپوش و حال كن. بذار آفتاب به تنت بخورد و نوازشت كند. اگر رفتن فقط همين يك حسن رو داشته باشد بازم مي ارزد.
از سفرت هم برام بنويس.
آوریل 15, 2008 در 10:40
گلاره
سلام به یک خلی خلی عزیز… قصه های قرو قاطی را دوست دارم. ترجمه ی جدیدی از کورتاسار در دست نداری؟ از خواندن نوشته هات لذت بردم. شاد باشی.
آوریل 15, 2008 در 10:40
سیامک
سلام دوست من !…خوشحالم از آشنایی با وبلاگ شما …بی شک ترجمه تان در قصه های قرو قاطی ( به خصوص یک و البته دو ) بسیار خوب بود ..من به اسپانیایی آشنایی ندارم و در نتیجه متن اصلی را هم نمی توانم مقابله کنم اما آن چه به عنوان اثر نهایی از زیر دست شما خارج شده است ، خواندنی و زیبا و روان است و برای من به عنوان یک مخاطب ادبی همین کاملا کافی ست… خیلی این دو کتاب را دوست دارم به دلیل فانتزی زیرکانه شان – باز هم به خصوص در اولی – و نیز اندیشه ای عمیق که به ساده ترین شیوه بیان شده است … امیدوارم باز هم از شما ترجمه هایی به این خوبی و زیبایی بخوانم … شاد باشید و برقرار
آوریل 19, 2008 در 10:40
سیروس
سلام
من یک کامنت بی ربط بذارم از اومجا که برام سوال پیش اومده وبلگ های وردپرس دات کام چطور قالبی رو بجز اون قالب های وردپرس دات کام به دلخواه اضافه می کنن و یکی از بچه ازم سوال کرده من رفتم کلی سرکله با وبلاگ وردپرس دات کام زدم دیدم من بلد نبودم و خلاصه یا نمیشه تغییر داد
ولی الان که اومدم اینجا دیدم این قالب شما فکر می کنم از قالب های خود وردپرس دات کام نباشه
اگه براتون امکان داره توضیح بدید چطور فالب رو تغییر دادید چون من اون روز نتونستم قالب اون دوست رو تغییر بدم و در ضمن اگه بخوام هم مهین قالب شما رو اضافه کنم …
خلاصه لطف می کنید به این ایمیل من جواب رو بفرستید
01plus12@gmail.com
لطفا بد از خوندن کامنت رو حذف کنید متشکرم
آوریل 20, 2008 در 10:40
edi
وبلاگ خوبي داري , سعي مي کنم چند روز يک بار بهت سر بزنم .