You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2008.

این راه حلها کاملا عملی است و مجانی…هم برای شوهر دارها هم برای ماها که همه اش به این فکریم که واقعا چکار کنیم تا کسی ما را بگیرد؟

 

1.بهش راست نگوییم.مثلا اگر خیلی بد صدا است بگوییم که عین فرنک سیناترا آواز می خواند و اگرعقاید عجیب و غریب داشت بهش بگوییم متفاوت است.

 

2.همیشه وانمود کنیم که خیلی بیشتر از ما سرش می شود حتی اگر فکر می کنیم که اندازه مرغ هم عقل ندارد.

 

3.هیچوقت…هیچوقت به او نگوییم هر چی که هست دوستش داریم.یادتان باشد نباید هیچوقت احساس کند موقعیتش محکم است.

 

4.دائما از طریق دوستانتان به گوشش برسانید که خواستگار دارید و غیر مستقیم بهش بفهمانید که اگر می خواهد شملا از دستش نبرید باید زود اقدام کند….(حتی اگرخودش تنها خواستگار! قرن باشد)

 

5.به مامان و بابایتان اخطار بدهید که خیلی ذوق نکنند اصلا بهتر است چند فقره دعوا راه بیاندازند و اعلام کنند که به هیچ عنوان دخترشان را به این آدم نمی دهند.و از طرف دیگر خودتان وانمود کنید که دارید مبارزه سختی را در خانه می کنید و که طرف توقع جهاز زیاد از شما نداشته باشد.اما مهریه باید بالا باشد  که جلوی خانواده معلوم بشود خیلی مرد است.

 

6.اگر خواست دست بهتان بزند بهش هشدار بدهید که “از ان دختر ها نیستید” و که شما را”اشتباه گرفته “است.می توانید یک مقادیری اشک هم قاطی قضیه بکنید که بیشتر رمانتیک باشد تا تهاجمی.

 

7.هی غش غش نخندید و بهش نگویید که چرا خر شده  و از شماخوشش آمده بلکه همه اش وانمود کنید که شما خر شده اید.

 

8.بگویید  پول برایتان اصلا مهم نیست با همه چیز می سازید  و فکر می کنید که او باید استعداد هایش را شکوفا کند و به زندگی ساده راضی هستید تا او پیشرفت کند.

 

9. .خودتان را علاقمند به خانواده اش نشان دهید.همه اش راجع به مادر و خواهرش سوال کنید…اما اگر دعوتتان کردند نروید و بهانه بیاورید که اخه رسمی نیست و …..

 

10.اگر عضو کمپین هستید…اگر فمنیست هستید…اگربه برابری زن و مرد اعتقاد دارید همه اش را چنان انکار کنید انگار توی مرکز ساواک هستید….یادتان باشد شما هیچ علقه ای با هیچ فعالیت زنان ندارید.

 

 بعد از ازدواج :

 

وقتی ازدواج کردید هم کارهای زیر را بکنید که بفهمد دنیا دست کیست.

 

1. تا می زند زیر آوار بهش یاد اوری کنید که خیلی بد صدا است و که سرتان درد می کند…و اگر عقایدش به نظرتان مسخره می رسد هر جا ابراز عقیده کرد فوری تو ذوقش بزنید(خصوص توی جمع) و بهش بفهمانید که بهتر است ساکت بشود.

 

2.دائم بهش بگویید که هیچ چیز سرش نمی شود و اگر اینقدر دوستش نداشتید محال بود باهاش یکروز دیگر زندگی کنید.

 

3.یادتان باشد حالا دیگر باید هی بگویید دوستش دارید که توی رو در بایستی بماند و به زندگی نکبتیتان ادامه بدهد.

 

4.هی خواستگارهای نداشته را توی سرش بکوبید.

 

5. دائما با مامان بابایتان که یک جو ارزش برای او قائل نیستند معاشرت کنید …بخصوص که  هی باید یاداوری کنیدچون شما را بخشیده اند بهشان مدیونید.

 

6. اگر خواست دست بهتان بزند هی وانمود کنید که دارید به خاطر او از خود گذشتگی می کنید و که هیچ رغبتی به رابطه جنسی ندا رید.بخصوص که اگر همان اول هم حامله بشوید و هی عق بزنید  و تقصیر  را گردن او بیندازید و تویش احساس گناه ایجاد کنیدخیلی کارساز خواهد بود.یادتان باشد که سیبیل هایتان را تند تند نزنید و همیشه یک نمه سیبیلی داشته باشید و از دست و پایتان هم یک مشت موی سی سیخ بیرون زده باشد.یادتان باشد که لباستان همیشه بوی روغن آشبزخانه بدهد و با همان سیبیل ها هر وقت نزدیک امدن شوهرتان شد برای اینکه بفهمد دوستش دارید هول هولکی یک ماتیک قرمز به لبهایتان بمالید.

 

7.هی برویش بیاورید که خر شده اید و باهاش ازدواج کرده اید.اینقدر که دیگر خودتان هم باورتان بشود.

 

8.دو ماه که از ازدواج گذشت شروع کنید  به گفتن اینکه به اندازه کافی بهش فرصت داده اید  اما نمی خواهد هیچ کاری توی زندگیش بکند و که شما و بچه(خوب حالا حامله هستید) نیاز به امنیت و آرامش و آینده دارید.یادتان باشد شوهرتان حتما باید یک کار کارمندی داشته باشد تا زیر سرش بلند نشود.نباید اجازه داد مرد ها خیلی دور بردارند.

 

9.با مادر و خواهرش روابط حسنه بر قرار کنید و آن ها را علیه همسرتان بشورانید…همه اش با مادر شوهرتان درددل کنید و از زیر زبان خواهر شوهرتان حرف بکشید..بعد مسائل خصوصی خواهر شوهرتان را برای مادر و خواهرتان تعریف کنید تا دلشان خنک شود.اگر خواستید درد دل های خواهر شوهرتان را برای شوهرتان بگویید باید فقط جنبه بدش را بگویید و ابراز نگرانی خواهرانه کنید و بگویید که اصلا نمی خواهید دخالت کنید اما….

 

10.اگر عضو کمپین هستید یا هر علقه ای با برابری زن و مرد دارید هم که خوب تکلیفتان معلوم است چون نمی توانید کار های بالا را بکنید مثل خودم  زندگی نا موفق ترشیدگانه ای خواهید داشت و مجبورید برای خالی کردن عقده های شخصیتان فعالیت اجتماعی بکنید.

 

پس نوشت: واقعا چقدر از این حرف ها را توی زندگی روزانه مان شنیده ایم؟خودمان چقدر از این کار ها را کرده ایم؟می خواهم صادق باشم….خیلی از ما این کار ها را به عنوان سیاست انجام می دهیم ..دروغ دروغ دروغ.راستش از اینهمه دروغ گفتن خسته شده ام….

چند وقت پیش خیلی شاعرانه داشتم فکر می کردم که :ما در کجای جهان ایستاده ایم؟

بعد اون شخصیت طنزم از ته ذهنم گفت: شماها هیچ جای  جهان نایستاده اید شماها گوز معلق شده اید به سمت قعر…با خودم فکر کردم که راست می گه. و به این ترتیب بود که این بخش را نوشتم…

 

 

 

مریم مداد سبز چند وقت قبل یک پیشنهاد جالب داده بود گفته بود که کلاس را

دو باره راه بندازیم.راستش….برای خود من که کاملا لازم است.بر حسب تصادف چند وقت پیش یک سر به سایت من زنم رفتم و دیدم که نوشته هایم…با وجود همه کاستی هایش خیلی خیلی از نوشته های الانم بهتر بو ده اند.می دانم که حضور شماها دور و برم حرف هایمان و فضایی که تویش زندگی می کردیم باعث زاده شدن آن داستان ها بودند .اما شاید بشود همینجا هم یک کاری کرد.هفته ای یک موضوع می دهیم می نویسیم…نقد می کنیم…کتاب می خوانیم …همان کارهایی که وقتی با هم بودیم می کردیم.داستان ها را می گذاریم روی وبلاگ من و هر کسی که خودش وبلاگ دارد بهش لینک می دهیم.می دانم که فضای مجازی هیچوقت مثل خانه من نمی شود…اما مبارزه ما برای شکستن تابو ها ..برای حرف زدن از چیز های مقدس برای خوردن سیب ممنوعه با آمدن من از ایران تمام نمی شود…نباید بگذاریم تمام بشود.خوب من اسلحه ام را بر می دارم….چراغ را هم خاموش می کنم که هر کسی می خواهد برود راحت بتواند برود..حالا کی با من است؟

 

به تو نیازمندم برادر جوان !خواهر جوان!

من بر آنم که با دستان تو ومن

با دشمن رویاروی توانیم شد

 و در برابر مجازاتش خواهیم ایستاد

و این سرزمین را سرشار خواهیم کرد از شادی

لذت بخش و زرین چون خوشه گندم

 شعر از نرودا به ترجمه احمد پوری

 

 

دلم چاقاله بادام می خواهد.دلم می خواهد بروم قزل قلعه میوه بخرم .

دلم ته چین شرف الاسلامی  توی بازارمی خواهد

دلم شیر قهوه قنادی فرانسه می خواهد.

دلم بستنی لیمویی کافه مرکزی را می خواهد.

دلم قدم زدن های عصرگاهی با تو را می خواهد.

دلم می خواهد بروم خانه خاله کوچیکه برایم کیک بپزد.

دلم می خواهد با خواهرکوچیکه بروم پاساژ ونک قدم بزنم و همه لباس ها را قیمت کنم.

دلم می خواهد عصری بروم یکسر خانه جادی و لیلا که بکشد به دوازده شب….

دلم شبها ی خانه عمه کوچیکه و دبلنا بازی کردن های دسته جمعی تا صبح را می خواهد  .

دلم برای درختم توی خانه مامان بزرگ و بابا بزرگ تنگ شده.

دلم برای کلاس های هفتگیمان تنگ شده.

دلم برای دفتر پر از خط خوردگیت تنگ شده.

دلم برای دود سیگار مامان و بابا تنگ شده.

دلم برای شوخی های بابابزرگ و پول تو جیبی های مامان بزرگ تنگ شده.

دلم برای خانه ام با خواهر کوچیکه،برای دیدن پی ام سی….برای انتظار تلفون تو تنگ شده.

دلم برای درکه تنگ شده.برای دوستهایم… برای آهنگ هایی که با تو گوش میدادم…برای همه چیز….دلم خیلی تنگ شده.

 

 دلم برای تو تنگ شده وامشب از آن شب هاییست که هیچ پتویی گرمم نمی کند .

 

 

 

 

 

توی سالامانکا ،توی دانشگاه قدیمی چند تا چیز جالب هست که دلم می خواد تعریف کنم:

دو تا کلاس کنار هم هست که یکیش متعلق به فرای لوئیس  د لئون فیلسوف و دیگری متعلق به  اونامونو نویسنده است.در دو دوره زمانی دو اتفاق جالب تو این دو کلاس افتاده که آن ها را تبدیل کرده به محل بازدید تمام توریست هایی که به سالامانکا میایند.

اولین اتفاق مربوط به دوران تفتیش عقاید در اسپانیاست.فرای لوئیس به خاطر عقاید مترقیش به دادگاه فرا خوانده می شود و یکروز وسط کلاس دستگیرش می کنند و روانه اش می کنند به دادگاه و زندان…درس نیمه کاره می ماند ..فرای لوئیس سالها در زندان می ماند و عقایدش را انکار نمی کند.. وقتی بالاخره آزاد می شود و دوباره بر می گردد سر کلاس ودرس را دقیقا از همان نکته ای که مشغول گفتنش بوده دوباره شروع می کند با این جمله:داشتم می گفتم که…و درس را ادامه می دهد بدون اینکه در عقایدش تغییری داده باشد.

من عاشق کله شقی فرای اوئیس هستم.

 

دومین کلاس مال اونامونو بوده نویسنده معروف اسپانیایی که اگزیستانسیالیست است و من رمان هایش را به اسپانیایی دوست دارم اما هیچکدام از ترجمه هایش به فارسی را توصیه نمی کنم ….

اونامونو سالها رئیس دانشگاه سالامانکا بوده تا وقتی که در دوره فرانکو…در ضمن پاکسازی ادم های منتقد ،از کار برکنار می شود.اما چون خیلی آدم معروفی بوده همسر فرانکو می آید سالامانکا که مثلا یک مراسم تودیع برایش بگیرند.بعد از سخنرانی تودیعش روی سن، انامونو دست همسر فرانکورا که کنارش ایستاده بوده می گیرد و می گوید:بیایید برویم پایین..که وقتی  روشنفکران پایین می ایند سیاستمداران هم همراه آنها پایین می آیند…(نمی توانم بازی لغت ها را ترجمه کنم…می بخشید..)همسر فرانکو که نفهمیده منظور اونامونوچیست دستش را به اونامونو می دهد و از سن همراه او پایین می آید…و این صحنه به عنوان نماد سقوط دیکتاتوری در تاریخ ثبت می شود.

 

سومین چیز جالب توی سالامانکا قورباغه سالامانکا است.توی ورودی دانشگاه سر در معروف که شاهکار معماری است…روی یک ستون …سه مجسمه از استخوان جمجمه وسط تمام مجسمه ها و حکاکی ها هست …روی کله یکی از این جمجمه ها مجسمه یک قورباغه کوچولوجا خوش کرده.به نظر می اید که معمار با این قورباغه کوچولو یک جوری تمام ان معماری عظیم را که با شیر و عقاب تزیین شده به سخره گرفته است..اگر به سالامانکا رفتید یادتان باشد که حتما این قورباغه را ببینید.چون به هر اسپانیایی که برسید و بگویید سالامانکا رفته اید ازتان می پرسد:قورباغه رو دیدی؟

 

یک چیز جالب دیگر توی سالامانکا دانشگاه پونتیفیسیا است ودانشگاه الهیات که 600 سال قدمت دارد.در این دانشگاه ثروتمندترین فرزندان اسپانیا درس می خوانده اند و زندگی می کرده اند.اگر یک بچه معمولی می خواسته انجا درس بخواند باید به عنوان خدمتکار بچه یک ثروتمند کار می کرده.خانواده  ثروتمند هزینه تحصیلش را می داده اند و او باید به فرزندشان خدمت می کرده….یکی از چیز های با مزه و وحشتناک این خدمت این بوده که روزهای سرد زمستان باید یک مدت قبل از کلاس می رفته و جای ان بچه ثروتمند می نشسته و جایش را یرایش گرم می کرده…و توی مجامع عمومی دانشگاه هم حق نداشته بنشیند وباید سر پا می ایستاده.نیمکت ها از جلو به عقب به ترتیب طبقه اجتماعی به بچه ها اختصاص داده می شده و مسیحی ها و یهودی ها در طبقات مختلف ساختمان درس می خوانده اند و زندگی می کرده اند و حتی کلاس هایی که محتوای مشترک داشته هم بین ادیان به صورت جداگانه برگزار می شده….همه جور تبعیضی خلاصه بوده.ببینید !برید خدا رو شکر کنید که تو ایران اینقدر وضعمان خوبه…چون دولتی که ذهنیت قرون وسطا را داره خیلی باید روشنفکر باشه که از این طبقه بندی ها نکنه…مثلا بگه بسیجی ها ردیف اول…نهاد رهبری ها ردیف دوم….ما ها هم که البته جای خود داریم….راستی چون لینک قبلی عکس های سالامانکا فیلتر بود.لینک رو عوض کردم.

چند تا چیز جالب1:

 

*امروز روز سنت ژردی است.روزی که قهرمان افسانه ای زیبای باکره را از چنگ اژدها یی که روستا را زیر نگین داردنجات می دهد.اژدها را می کشد  و به وصال معشوق می رسد.امروز در کاتالونیا روز عشاق است.نمی دانم می دانید یا نه.اژدها نماد ارباب روستا است که دختران زیبا  و غله همیشه به او تعلق دارند و سن ژردی قهرمان افسانه ای ..همان کسی است که همه ما منتظرش هستیم…امروزروز عشاقی است که عشق با مساله اجتماعیشان  پیوند خورده و وصال در نجات اجتماع متبلور می شود.روزهمه عشاق مبارز مبارک.

حالا ورژن ایرانی عشاق مبارز:

(دخترجیغ زنان:

اژدها من رو خورد.کجابودی تا حالا؟

مرد:عزیزم نگران نباش.الان جلسه ام تموم شد…

اژدها:بالاخره اومدی جوون….بیا با هم بجنگیم

مرد:نه عزیزم چرا بجنگیم…بیا با هم حرف بزنیم

اژدها:راجع به چی؟

مرد:راجع به رابطه دیالکتیک خوردن این، با الهامات ماورایی ذهن دو جایگاهی.

 

2 ساعت بعد:

اژدها:ای وای مردم …بد بخت شدم….غلط کردم……(و با به فرار می گذارد.)

دختر می دود که  قهرمان را بغل کند:افرین اژدها رو شکست دادی….وای!!!

مرد:ای ای..به اژدها دست زدی؟

دختر:اره…خوب

مرد:ای ای !!!میکروب داری عزیزم به من دست نزن….می دونی که اژدها یه بیماری مسری داره به اسم مونستروییتیسیتنیاسیسم…

دختر:اها…خوب….حالا بریم دیگه

مرد:کجا؟

خوب تو باید با من حالا عروسی کنی….

مرد:عروسی؟

 

2 دقیقه بعد

 

مرد رو به مردمی که کم کم دم غار جمع می شوند:متاسفانه دیر رسیدم…اژدها زیبا رو رو کشته بود.

 

شب های سالامانکا خیلی معروفند.روز دوم کنفرانس با بچه های ارشداشنا می شوم و دعوتم می کنند که شب را باهاشان بروم بیرون…برای ساعت 1 شب قرار می گذاریم.توی میدان اصلی شهر که 5 دقیقه با اقامتگاه من فاصله دارد ومثل همه چیز های دیگر توی سالامانکا قدیمی و وهم انگیز است…وقتی می رسند سر قرار حسابی نوشیده اند.و برایم توضیح می دهند که اینجا همه توی خانه می نوشند و بعد می روند می رقصند.از وقتی آمده ام اسپانیا این دومین شبی است که بیرون می روم با این تفاوت که دفعه قبل با خوسه ،هم خانه ام ،بودم که هر دو با هم حوصله مان سر می رفت و این دفعه با یک جمع که خیلی هم به نظرشان این شبگردی باحال می رسید.این هم یکی از آن چیز هاییست که من از این فرهنگ نمیفهمم…نمی فهمم که چه کیفی دارد که آدم مست کند و بعد برود توی دیسکو برقصد. ..نمی فهمم که چه کیفی دارد که آدم وسط یک عالمه ادم که بوی مشروب می دهند اینور و آنور برود…این جور حال کردن را اصلا نمی فهمم.اما حضور این بچه ها روی دیگر شهر را بهم می شناساند و اگر می خواهم شهر را بشناسم مجبورم زندگی شبانه این فرهنگ را هم بشناسم.

سرما بیداد می کند.  دودرجه زیر صفر است و من با شال و کلاه و دستکش می لرزم و به جد و آباد اروپا فحش می دهم(نظر به اینکه مالاگا جزو آفریقا حساب می شود!!) و فکر می کنم که اینها برای همین اینقدر پیشرفت کرده اند که از فرط سرما همه اش تو خانه مشغول مطالعه بوده اند. اول میرویم یک بار معروف که همه می آیند برای مشروب خوردن و رقصیدن.و بعد هم می رویم دیسکو…حوصله ام در حد مرگ سر می رود و دلم برای تو تنگ می شود.حداقل بودن با تو همیشه باعث می شود حوصله ام سر جا بیاید.پیلار دختری که اول از همه باهاش دوست شده ام حداقل بیست دفعه تکرار می کند که از این بار هر دفعه که رفتم سالامانکا باید بروم خانه آنها وبیست دفعه دیگر هم تکرار می کند که من را دوست دارد تا وقتی که همخانه ایش بهش تذکر می دهد که بس است …بامزه است که آدم های جدی ای که ظهر باهاشان راجع به ترجمه بحث می کرده ای  الا اینجوری قاطی کرده اند.جمعیتمان با پیوستن چند تا دیگر از بچه ها زیاد می شود….این وسط یک یارویی هم به جمع ما چسبیده است و هر جوری سعی می کنیم از شرش خلاص شویم نمی شود….چون پیلار هر 2 دقیقه یکبار با یارو حال و احوال می کند و خوب معلوم است که یارو ول نمی کند برود….رفتارش برایم عجیب است.راستش نمی فهمم که خوب حالا مست هست که هست…چرا اینقدر با این یارو گرم می گیرد؟…از دیسکو که میاییم بیرون ازش می پرسیم:پیلار چرا با این پسره اینجوری رفتار می کردی…خیلی با تعجب نگاهمان می کنه و می گه:اااا مگه این آقاهه با ما نبود؟

راستی اگر حوصله دارید عکسهای سالامانکا را اینجا ببینید….

اهان راستی هنوز دارم تقاص دو شبی را پس می دهم که رفته ام بیرون…برنامه خوابم به هم ریخته و همه اش کسلم…خلاصه  وقتی می گویند اگه هوسه یکدفعه بسه برای همین وقتهاست..

بالاخره برگشتم .بعد از یک هفته مسافرت ،بودن دو باره توی شهر خودت ، خانه خودت و با اشیایی که می شناسیشون خیلی کیف دارد.سالامانکا بودم.توی یک پانسیون در مرکز شهر و درگیر تزم که انگار قرار است بالاخره نوشته نشود.

سالامانکا یک شهر کوچک قدیمی است ،قدیمی….نه قدیمی مثل مالاگا یا مادرید…انقدر قدیمی که هر لحظه فکر می کنی الان یک شوالیه یا یک کشیش از آن هایی که لباس قرمز تنشان می کنند از توی یکی از کوچه ها در می آید.دانشکده های بزرگ سنگی که روی دیوارهایش هر دانشجویی که از تزش آنجا دفاع کند یک علامت با رنگ قرمز به نامش ثبت می شود.کتابخانه های بزرگ با بیشمار کتاب…اینقدر که روز هایم همه اش توی کتابخانه و درجستجوی کتاب هایی می گذرد که توی مالاگا پیدا نمی شود…آنهم فقط برای اینکه بتوانم یک نگاهی بهشان بیندازم و ببینم که زبان نویسنده اش را می فهمم یا نه.چون خیلی هایشان را باید بخرم و چون مجبورم اینترنتی بخرمشان نمی توانم نگاهی بهشان بیندازم.

دو روز هم پشت سر هم کنفرانس مری اشنل هارنبی است …یکی از معروف ترین ادمها در حیطه نظریات ترجمه که وقتی استادم توی کافی شاپ نزدیک دانشکده بهم معرفیش می کند به نظرم شبیه خانم مارپل می رسد.یک زن انگلیسی کلاسیک با کلاه!!! که آخرین چیزی که می شود راجع بهش حدس زد اینست که نظریه پرداز بزرگی است….البته تعجبم بیشتر می شود وقتی در خلال دو روز می فهمم که مثل  شاهزاده در کتاب خواب عمو جان داستایوفسکی نصف ابزار و آلات صورتش مصنوعی است.انگار که یک جور ربات باشد.احتمالا شب ها موقع خواب پیچ و مهره هایش را باز می کند…

دو روز کنفرانس و کتابخانه طولانیند ولی باعث می شوند که با دو تا طیف کاملا مختلف آشنا بشوم.یکسری مثل استادم…آدم هایی که زندگیشان توی کتابخانه می گذرد و هر کدامشان خدا تا کتاب چاپ شده دارند.با یکی از دانشجوهای استادم هم اشنا میشوم که دارد تزش را توی ترجمه های فمنیستی  می نویسد و بعد از دو سال اولین فصل تزش را نوشته ” خیلی گریه کرد،همه ما به موقعش گریه کردیم” استادم این را می گوید و مقابل عکس العمل تعجب زده من توضیح می دهد” نوشته اش رابهش برگردوندم و گفتم که به درد نمی خوره ” می فهمم چه بلایی سر خودم آورده ام و وقتی یک لیست سی تایی کتاب جلویم می گذارد و می گوید که اینها را بخوانم تا ایده بهم بدهد!!! می فهمم که حالا حالا ها تزم را تمام نخواهم کرد بخصوص که این استاد معمولا دانشجو قبول نمی کند..و هر دو سه سال یک دانشجو بر می دارد و حالا می خواهد همه نظریاتش را روی من امتحان کند!!!روی من…با این زبان مریخی که حرف می زنم.یکذره می ترسم.راستش توی سالامانکا ادم همه اش احساس خوف دارد.مقابل معماری عظیم،سقف های بلند،کتابخانه های بی نهایت و ساکت و راهروهای که تویشان به خاطر وجود نقاشی های اصل سیگار کشیدن ممنوع است  آدم دست و پایش را گم می کند هیچ شباهتی به دانشکده خودمانی خودمان ندارد.موزه ها،کلیساها ودانشکده های مختلف را با بهت  تماشا می کنم همه چیز به نظرم خیلی سخت میرسد…اینقدر همه چیز عظیم است و اینقدر آدم های بزرگ میا این اسم ها به چشم می خورند که آدم احساس نا توانی می کند.استادم آخرین کتابش را می دهد که بخوانم  و می گوید که کتب را بخوانم و نظرم را بدهم.می بینم که مثل اینکه اصلا توی کتش نمی رود که من واقعا توانایی انجام همچین کار شاقی را ندارم. بنا بر این بی خیال می شوم و یک کتاب پاتریشیا های اسمیت می خرم و تصمیم می گیرم که دیگر روشنفکرنباشم….فکر می کنم که زندگی کردن از همه چی مهمتر است.تزم را می نویسم.اما با آرامش…هر چه که می خواهد طول بکشد.تصمیم ندارم خودم را بنده یک مدرک دکترا بکنم… سی سال است که بنده درس نبوده ام و تصمیم ندارم شیوه زندگیم را تغییر بدهم.

بعضی وقت ها واقعا به اینکه دارم ارو پ‍ا زندگی می کنم شکم می برد.بخصوص سر لباس  پ‍وشیدن چند وقت بیش با یکی از اقوام حرف زدم که فرانسه زندگی می کند و بهم گفت که احتمالا شوک فرهنگی به خاطر ازادی روابط و لباس  پ‍وشیدن برایت خیلی سخت بوده…البته که گفتم بله!!!اما اضافه نکردم که برای اینها برخورد با من شوک فرهنگی است. چی می توانم بگویم:که برای من برهنگی کمتر معذب کننده است تا برای این ها؟

که اینجا همسن های من شلوار خیلی کوتاه نمی  پ‍وشند؟که با مینی ژو پ‍  خجالت می کشند؟

فکر می کنم من چند تا شوک فرهنگی دریافت کرده ام. من از لباسهای غیر متعارف خوشم می اید.ایران هم که بودم همیشه سر و وضعم یه ذره عجیب و غریب بود.البته همیشه با متعارفترین لباس ها شروع می کردم.بعد احساس می کردم که یه بخشی از لباس اشکا ل دارد…عوضش می کردم.بعد حالا یه بخش دیگه با این بخش عوض شده نمی خواند…بعد عوضش می کردم و این سیر ادامه داشت تا شبیه سیرک سیار می شدم و به نظرم می رسید که خیلی خوشتیپ‍  شده ام.حالا تصور کنید اینجا دیگر چه وضعی است..امسال مد بهار یک بلوزهایی است که خیلی نازک است.در حد دستمال کاغذی(تو گوشت را بگیر چون عمرا که بگذاری من همچین بلوزی بپ‍وشم.).وقتی برای خودم خریدم همخانه ام ازتصور اینکه من تصمیم دارم این بلوز را بدون اینکه  یک تیشرت زیرش تنم کنم ب بپوشم داشت سکته میکرد:خیلی بر انگیزاننده است.

این یک نمونه از فرهنگ خالص اینجاست.من درک نمی کنم که چطوربا  مایو دو تیکه می شود  توی محوطه ا پ‍ارتمان افتاب گرفت اما باید دو تا بلوز روی همدیگر  پ‍وشید؟و این قضیه بر انگیزاننده بودن هم احتمالا از فرهنگ عرب ها می اید که خدا سال اینجا بوده اند.

بر عکس آن چیزی که خیلی ها فکر می کنند برای ما پ‍وشیدگی فرهنگ نشده است .برای من که حد اقل حجاب مشکل بزرگی است.من جزو آن دسته ای نیستم که می گویند بقیه مشکلات زنان حل بشود ادم روسری را تحمل می کند.من نمی توانم با این احساس دائمی زندگی کنم که زشت هستم که مجبور باشم آرایش کنم تا چیزی از صورتم دیده شود… پ‍وشیدگی برای من فرهنگ نشده است و هر گز هم نمیشود.من از حجاب متنفرم و فکر می کنم حکومتی که به تو اجازه نمی دهد حتی لباسی که می خواهی را بپ‍وشی چطور ممکن است برایت ازادی انتخاب های دیگر را قائل باشد.وقتی تو را فاقد صلاحیت در مسائل شخصیت می شناسد چطور ممکن است برای تو حقوق انسانی قائل شود. از مانتو و شلوار متنفرم…می دانم که خیلی از دختر های ایرانی بدون حجاب احتمالا احساس بدی دارند. اما این ربطی به  پ‍وشیدگی ندارد مثل اینست که همه عمر با یک زنجیر به  پ‍ایت راه رفته باشی…وقتی هم که برش دارند گامهایت همانطور با ریتم زنجیر حرکت می کند.من هنوز ماشین  پ‍لیس که می بینم یک لحظه یادم می رود کجا هستم و احساس می کنم بد حجابم.من احساس بد حجاب بودن را همه جا با خودم می کشم…فکر می کنم جدا از همه تصمیماتم به عنوان یک انسان متعهد به اجتماعش این یکی یک مشکلی است که نمی توانم با خودم کنار بیایم برای برگشتن به ایران…نمی دانم دوباره می توانم این زنجیر را به  پ‍ایم ببندم یانه… می توانم دوباره اینهمه تحقیر را که حجاب رایم همراه می آورد تحمل کنم یا نه.می بینی؟من حتی از دور هم نمی توانم به این مساله با طنز نگاه کنم…حجاب برای من خشم است…خشم…خشم…باز هم خشم.

 

حالا برای این که یک کم بخندید یک سر به وبلاگ جادی عزیز بزنید که یک مطلب خیلی بامزه داره.

 

 

 این هفته دارم می رم سالامانکا.سالامانکا یک شهر خیلی قدیمیه که بهترین دانشگاه اسپانیا …و البته یکی از بهترین های اروپا توشه.لازمه پز بدم که من از اونجا پذیرش داشتم اما بورس را برای مالاگا بهم دادند و آمدم مالاگا…چند وقت بیش یک استاد خیلی معروف آمد که توی این حیطه ای کار می کرد که من دارم سعی میکنم تز بنویسم .همان کسی بود که من کتاب هایش را با شوق و ذوق خوانده بودم.خیلی با خجالت و من من کنان رفتم و بهش گفتم که من یک تز رو موضوع  فلان می خوام بنویسم….و می دونم که شما وقت ندارید استاد راهنمای من باشید اما یک سری کتاب اگر معرفی کنید…

که برگشت و گفت که من تزی روکه برام جالب باشه قبول می کنم و شماره هتلش رو داد  که عصرش برم با هم حرف بزنیم…خلاصه کلی بهم انرژی داد و یک 6.7 تایی هم کتاب معرفی کرد که وی این یک ماه بخوانم(الان 3 هفته گذشته و من دارم با صفحه ده اولین کتاب کلنجار می رم)و بهم گفت که خودم رو برای یک کار سخت 4 ساله آماده کنم…(هه هه!!! من می خواستم یکساله سر و ته قضیه رو هم بیارم)این هفته هم قراره بروم برای شرکت در  یک سمینار توی دانشگاه سالامانکا.

راستش خیلی خوشحالم…هم برای پیدا کردن این استاد و هم اینکه کلی برای دیدن سالامانکا شوق و ذوق دارم.البته اگر مثل سفرم به بارسلونا نشه که همه شوق و ذوقم را در همان اولین برخوردها با کاتالان ها از دست دادم…

خلاصه از روز سه شنبه تا آخر هفته از دستم راحتید.فکر نمی کنم این غول را با خودم بکشم ببرم(کامپیوترم را می گم).اهان راستی گوشم چرک کرده (ماشالله به استخر!!!)و نصف سرم همینجور یک بند زق زق می کنه…دیگه؟…وای چقدر بده آدم هیچ چی واسه گفتن نداشته باشه.

 

 

دستان تو آرامش منند پناه روزانه ام

تو را می خواهم چون دستانت

دستانیست که برای عدالت کار می کند

دوستت دارم چرا که تو رفیق راهم ،همه چیز منی

عشق من

و در خیابان دوشادوش هم ،ما از دو نفر خیلی بیشتریم

چشمان توافسون منند

علیه  همه بدی ها

تو را به خاطر نگاهت دوست دارم

نگاهی که نهال آینده را می کارد

دهان تو که از آ ن هر دومان است اشتباه نمی کند

ومن دوست دارم دهانت را

که فریاد طغیان را می شناسد

 دوستت دارم چرا  که تو رفیق راهم ،همه چیز منی

عشق من

و در خیابان دوشادوش هم ،ما از دو نفر خیلی بیشتریم

دوستت دارم

به خاطر چهره صادقت…پرسه هایت

و سوگواریت برای جهان

تو خلق منی و دوستت دارم

عشق نه هاله نور است و نه  نماد

 اما دوستت دارم و تنهایت نخواهم گذاشت

تو را در بهشتم می خواهم

در سرزمینم انهنگام که مردم شاد بزیند

به کوری چشم دشمنان

 

 دوستت دارم چراکه تو رفیق راهم ،همه چیز منی

عشق من

و در خیابان دوشادوش هم ،ما از دو نفر خیلی بیشتریم.

 

 شعری از ماریو بندتی شاعر ارژانتینی به ترجمه خودم

 

 

 

  

 

 

 

a