نه امپراتورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را با کسی که خیلی خوشبخت است
اشتباه گرفته ام
به جای او نفس می کشم
راه می روم
غذا می خورم
می خوابم و….چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!
امروز از خودم پرسیدم که عاشقم؟و بعد فکر کردم که آره عاشقم…ابا تمام وجودم، با هر ذره کوچیکی که توی قلبمه عاشقم.من یک عمره که عاشق توام…هزار سال …بیشتر شاید دو هزار سال…از همان روزی که مریم مجدلیه دنبال مسیح راه افتاد، نه قبلش از اون روزی که زلیخا جامه یوسف رو درید.نه قبلش حتی…از همون روزی که حوا آدم رو فریفت..می بینی؟همیشه برای تکمیل داستان ها یک زن لازم است…برای اینکه اسطوره ها اسطوره بشوند…یک زن لازم است…و من می خواهم زن قصه تو باشم…عاشقت هستم؟اره. من با تمام خواهران اسطوره ایم،عاشقت هستم.
* راستی شعر بالا از رسول یونان است.چقدر دلم می خواست می شناختمش…
*همه شعر های مزخرف خودم را ایران گذاشته ام و امده ام.خوش به حالتان شده…و گرنه باید تحملشان می کردید.

2 comments
Comments feed for this article
آوریل 3, 2008 در 10:40
ماه رقصان
شعر بالا فوق العاده بود. انتخاب تو هم همينطور . راست مي گي ! مثل هميشه يادآوري كردي كه خوشحال باشم از اينكه زنم.مرسي
سپتامبر 12, 2008 در 10:40
رسول يونان
مرسي عزيز