راستی من حسابی غرب زده شده ام…اصلا با ایرانی ها معاشرت نمی کنم..نه اینکه از ملیتم خجالت بکشم ا چیزی توی این مایه ها…نه!!!اما دوستی هایی که بر اساس هموطن بودن آدم ها شکل می گیرد برایم معنی ندارد.چرا من باید با یک ایرانی اینجا معاشرت کنم؟کی گفته که من با یک ایرانی  که می خواهد با من راجع به مهمانی دختر خاله اش حرف بزند حرف های بیشتری دارم تابا یک اروپایی که می خواهد با من از مهمانی دختر خاله اش حرف بزند؟راستش دو تا تجربه برایتان تعریف می کنم اولیش امروز و دومیش بعدا :دوست یکی از دوست هایمان توی مالاگا زندگی می کرد …خیلی به من لطف کرده بود و وقتی لازم داشتم و واقعا هم لازم داشتم برایم یک برگه فرستاده بود که یعنی خانه اش را به من اجاره داده که بگذارم روی مدارکم برای سفارت که بدون اجاره نامه ویز نمیداد.سر این قضیه چن باری با هم تلفنی حرف زده بودیم و طرف واقعا  پسر با معرفتی از آب در آمده بود.خلاصه وقتی امدم مالاگا یکروز عصر قرار گذاشتیم که همدیگر را ببینیم.امافکر کنم طرف فکرهایی برای خودش کرده بود. از لحظه ای که من را دید و گفت که شبیه دختر های فرانسوی هستم(من با صد و سانت قد و چشم و ابروی مشکی و موی تابدار!!!توجه دارید که!!!)  فهمیدم که اشتباه متوجه شده است و که انتظار شروع رابطه خاصی را دارد. اما  رو در بایستی احمقانه و اینکه کلاسش را تعطیل کرده بود که بتواند با من بشد و اینکه از قل قرار گذاشته بودیم باعث شد خودم را کنترل کنم .سوار ماشینش شدم یکسره در باره اینکه دوست دختر داشته و چی بوده و..حرف زد و کلی هم از خودش تعریف کرد.لازم دیدم تذکر غیر مستقیم بدهم که من دوست پسر دارم ..تذکر غیر مستقیم یعنی اینکه مثلا یارو داره راجع به یکچیزی حرف می زنه و تو منتظر یک فرصت مناسب بشی و یکدفعه یه چیز بی ربط رو به دوست پسرت ربط بدی…مثلا بگه قرص سردرد مارک فلان…تو بی مقدمه بگی که اره دوست پسرمن هم از همین مارک می خوره…اینطوری طرف می فهمه و خودش را جمع می کنه…این طرف فهمید اما به جای اینکه خودش را جمع کنه موضعش را عوض کرد و شروع کرد به گفتن اینکه اره دوست پسرت ولت می کنه که این رابطه رو تموم شده بدون… نه می توانستم گرده کنم نه عصبانی بشوم و نه می خواستم که تذکر بدهم. اونهم به آدمی که بهش مدیون بودم.این که دلت بخواد بزنی توی گوش یارو و پاشی بیای اما مجبور باشی بشینی و لبخند بزنی خیلی تجربه وحشتناکیه…خلاصه بهش اطمینان دادم که نه من قصد دارم دوست پسرم رو رها کنم و نه اون فعلا همچین خیالی داره و فعلا جدا شدنمون غیر محتمله…اما باز هم موضعش رو عوض کرد و شروع به تعریف داستان هایی کرد که در اون ها دختر در حالی که عاشق طرفش بود با این آقا هم خوابیده بود..و اینکه آدم باید روابط ازا د داشته باشه…راستش این اولین برخورد من با همچین آدمی بود…همه ادم هایی که به من گیر می دن معمولا ادم های محترمی هستند و چون من خیلی وحشیم معمولا خیلی با احتیاط عمل می کنند  که پاچه محترمشا ن به دندان های من گیر نکند  اما تصور کنید که این آقا در همون برخورد اول برا من توضیح داد که موهای بایین تنه اش رو می زنه!!!!(اوه بله من به شکستن تابو ها اعتقاد دارم اما نه به این شیوه)و یکمشت داستان دیگه هم گفت که توی همشون دختره خیلی خوشگل بود و بعد از ماجراهای که همشون به لغت” بمال بمال ” ختم می شدند قضیه تموم می شد.لابد می خواست به من بگه که قصد نداره بکارت من رو خدشه دار کنه…!!!حالا شما تصور کنید که دوست پسرتون  قشنگ ترین شعر های دنیا رو میگه و وقتی حرف می زنه همینجور می خواهید نگاهش کنید و به نظرتون خوشگل ترین مرد دنیا میرسه…اونوقت با یک آقای بی مزه نشسته اید هزاران کیلومتر دور ازمردی که دوستش دارید و فکر می کنید هردقیقه عمرتون که توش قبلا در کنار یک مرد دیگه به نظرتون چقدر ارزشمند بود دارید تلف می کنید. که دقیقه هایی که کنار یک مرد دیگه می خواستید تا ابد کش بیایند را دارید می شمرد تا بلکه زود تر تمام بشوند.می توانید تصور کنید که وقتی بالاخره برگشتم خانه خودم چقدر احساس رضایت می کردم…بگذریم از اینکه تلفون را برداشتم و با تو یک فصل در مورد اینکه چرا می خواهی من را رها کنی دعوا کردم… و اینطوری بود که من در مقابل معاشرت با ایرانی ها واکسینه شدم.