عاشق مردم جنوب اسبانیا هستم.البته من هیچ جای دیگری را ندیده ام جز اسبانیا اما توی همین یک کشور هم مردم جنوب چیز دیگری هستند..با ان لهجه گرم و دشوار…با ان قیافه های سبزه و استخوانبندی زمختی که صورت مرد ها را زیبا می کند اما در مورد زن ها توی ذوق می زند.صورت هایشان خشن است.بر عکس دل هایشان که هرچه از روز اول به من نشان داده  اند محبت بوده و اعتماد و یادم می اید به این رگ ارباب منشانه ایرانی (نگوییم نژاد برستانه) که خیلی ها به من توصیه می کردند که اینجا تا چشم به هم بگذارم کیفم را می زنند و از همین داستان ها که ما ایرانی ها در چنته داربم چقدر شنیده بودم که مبادا اعتماد کنی که همه یا دزدند یا می خواهند آدم را تیغ بزنند .چقدر وقتی این مردم را می بینم و یاد قضاوت های عجیب و غریب می افتم دلم می گیرد .اینجا هم همه فکر میکنند توی ایران ما با برقع بیرون میرویم…که همه مردهایمان عمامه دارند و فکر می کنند که من زیبای مشرق زمینم و احتمالا از همه زنهای ایران شیک بوش تر…و توضیحات من  در مورد اینکه من یک زن کاملا معمولی هستم را با لبخند های دوستانه ای می بذیرند که نشان میدهد حرفم را باور نکرده اند و توضیحاتم را به حساب شکسته نفسی گذاشته اند.مثل همان لبخندی که احتمالا روی لبهای تونقش می بندد وقتی میشنوی که مردم اسبانیا نه دزدند و نه گدا …اره…درست مثل همین لبخند…و دنیا همینطور بر از سوءتفاهم های احمقانه می ماند.